تیکه دوم پارت 31
مانلی، با استفاده از نبوغِ خود در سازماندهی و بیرحمیِ مثالزدنیاش، شبکهیِ خودش را ساخت. او نه تنها یک رئیسِ مافیا، بلکه یک استراتژیستِ بینظیر بود. او فهمیده بود که قدرتِ واقعی، در کنترلِ اطلاعات، در ایجادِ ترس، و در نداشتنِ هیچگونه وابستگیِ عاطفی است.
او به «ملکهیِ سایهها» تبدیل شد. کسی که حتی قدرتمندترین مردانِ شهر هم با وحشت از نامش یاد میکردند. کسی که دیگر هیچ اثری از آن دخترِ آسیبپذیر در چشمانش دیده نمیشد. او فقط یک هدف داشت: تسلط. و برایِ رسیدن به آن، هیچ مانعی، هیچ احساسی، نمیتوانست جلویِ راهش را بگیرد.
**[پایان فلش بک]**
مانلی به مردش نگاه کرد. «به عقرب بگو... وقتِ بازی تموم شده. این بار، من قوانین رو تعیین میکنم.»
مرد سرش را تکان داد و با احترام از اتاق خارج شد.
مانلی دوباره به سمتِ پنجره رفت. باران حالا شدت گرفته بود و انگار که تمامِ غمِ دنیا را میشست. او دیگر مانلیِ دلشکسته نبود. او «ملکه» بود. زنی که از خاکسترِ عشقِ از دست رفتهاش، امپراتوریای از جنسِ یخ و تاریکی ساخته بود. و حالا... آماده بود تا انتقامِ تمامِ آن شبها را بگیرد.
---
80 لایک
50 کامنت
او به «ملکهیِ سایهها» تبدیل شد. کسی که حتی قدرتمندترین مردانِ شهر هم با وحشت از نامش یاد میکردند. کسی که دیگر هیچ اثری از آن دخترِ آسیبپذیر در چشمانش دیده نمیشد. او فقط یک هدف داشت: تسلط. و برایِ رسیدن به آن، هیچ مانعی، هیچ احساسی، نمیتوانست جلویِ راهش را بگیرد.
**[پایان فلش بک]**
مانلی به مردش نگاه کرد. «به عقرب بگو... وقتِ بازی تموم شده. این بار، من قوانین رو تعیین میکنم.»
مرد سرش را تکان داد و با احترام از اتاق خارج شد.
مانلی دوباره به سمتِ پنجره رفت. باران حالا شدت گرفته بود و انگار که تمامِ غمِ دنیا را میشست. او دیگر مانلیِ دلشکسته نبود. او «ملکه» بود. زنی که از خاکسترِ عشقِ از دست رفتهاش، امپراتوریای از جنسِ یخ و تاریکی ساخته بود. و حالا... آماده بود تا انتقامِ تمامِ آن شبها را بگیرد.
---
80 لایک
50 کامنت
- ۳۸.۱k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط