Part 16
+ منظورت چیه؟...
× به خاطر اون شب که توبیخ شدی؟
+ چ...چی داری میگی تو؟!
× اوکی.. معذرت میخوام.. ولی مقصر اصلی خودت بودی
+ چی میگی تو! اصلا بحث اون نیس!
× پس چیه؟
+ خب.. راستش... یعنی... هیچی ولش کن
جئون نگاهشو به جلوش داد و آروم شروع به حرکت کرد...
× مگه بچه ای به خاطرش با همه قهر میکنی؟... اتفاقه دیگه.. پیش میاد... اگه قرار باشه همین اولاش انقد راحت جا بزنی... بعد ها چجوری میخوای زندگی کنی وقتی انقد راحت آزرده میشی؟
دختر حرفی نمیزد و فقط از پنجره بیرون رو نگاه میکرد..
× کیم تهیونگ خیلی آدم سخت گیریه.. ولی برام جای سواله چجوری با تو انقد خوب رفتار میکنه... این رفتار هایی که ازش میبینی چیزی در برابر سخت گیریش نیستن!
دختر با تعجب نگاش کرد..
+ خوب رفتار میکنه؟! تو به این همه غر زدن و عصبی بودن میگی رفتار خوب؟؟
× خب.. میشه گفت آره.. این تازه روی خوبشه
+ حالا هرچی..
و دوباره نگاهشو به جاده گذرا دوخت...
꧁꧂
رمز در رو زد و وارد خونه شد..
کیفشو بی حوصله روی میز انداخت و خودشو روی مبل رها کرد..
+ چه روز خسته کننده ای بود...!
بدنش هنوز از سرما میلرزید و نوک بینیش همچنان.. همین که خواست بلند شه، یه عطسه زد و پشت سرش یکی دیگه هم اومد
دماغشو بالا کشید و با بیحالی از جاش بلند شد.
+ اوففف... فقط همینو کم داشتم خیلی خستم!
لباساشو عوض کرد و دست و صورتش رو شست، اما هنوز چند قدم بیشتر به سمت اتاق خواب نرفته بود که عطسه محکم تری کرد..
+ آیییشش! دیگه حوصله این یکی رو ندارم!
با حرص رفت سراغ کابینت و جعبه قرص ها رو بیرون کشید..
+ محض احتیاط یه دونه میخورم...
همینطور که بین قرص ها میگشت، دوباره عطسه کرد..
+ اههههه! بسه دیگه!😭
با بدبختی قرص رو پیدا کرد و یه دونه انداخت بالا..
بعد هم بی جون خودشو روی تخت انداخت..
بینیش گرفته بود و سرماخوردگی داشت حسابی خودشو نشون میداد، ولی خستگی اجازه نمیداد حتی بهش فکر کنه..
چشماشو بست و چند دقیقه بعد، عمیقاً به خواب رفت..
꧁꧂
با احساس سنگینی و درد از خواب بیدار شد..
سرش به شدت درد میکرد، بینیش کاملاً گرفته بود و گلوی خشکش حتی اجازه نمیداد راحت آب دهنشو قورت بده..
با زحمت چشماشو باز کرد و نگاهی به ساعت انداخت..
شش صبح!
+ ... لعنتی... چرا انقد زود؟؟
خواست از جاش بلند شه، اما همین که پاهاشو روی زمین گذاشت، سرش گیج رفت و تعادلش رو از دست داد..
با صدای خفیفی روی زمین افتاد..
+ لعنتتت...
دستشو به لبه تخت گرفت و سعی کرد بلند شه، ولی بدنش اونقدر بی جون بود که حتی نمیتونست درست روی پاهاش وایسه..
گلوی دردناکش هم دیگه اجازه نمیداد صدای درست حسابی ازش در بیاد..
چند لحظه همونجا موند و نفس های سنگین کشید..
بعد با هزار زحمت خودش رو به تخت رسوند و به لبهش تکیه داد..
موهای آشفتهش رو از جلوی صورتش کنار زد و سعی کرد جلوی لرزش دستاش رو بگیره..
+ باید... برم سر کار...
اما همین که خواست دوباره بلند شه، سرش سنگین شد و مجبور شد چشماشو ببنده..
این بار دیگه حتی توان غر زدن هم نداشت..
فقط سرشو به تخت تکیه داد و زیر لب، با صدایی که به زور شنیده میشد، گفت:
+ فقط... امروز رو... چیکار کنم...؟.. اگه از قبل هماهنگ نکنم کیم کلمو میکنه..
و دوباره سرش رو پایین انداخت؛ در حالیکه هنوز نمیدونست چطور قراره حتی از جاش بلند شه...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
× به خاطر اون شب که توبیخ شدی؟
+ چ...چی داری میگی تو؟!
× اوکی.. معذرت میخوام.. ولی مقصر اصلی خودت بودی
+ چی میگی تو! اصلا بحث اون نیس!
× پس چیه؟
+ خب.. راستش... یعنی... هیچی ولش کن
جئون نگاهشو به جلوش داد و آروم شروع به حرکت کرد...
× مگه بچه ای به خاطرش با همه قهر میکنی؟... اتفاقه دیگه.. پیش میاد... اگه قرار باشه همین اولاش انقد راحت جا بزنی... بعد ها چجوری میخوای زندگی کنی وقتی انقد راحت آزرده میشی؟
دختر حرفی نمیزد و فقط از پنجره بیرون رو نگاه میکرد..
× کیم تهیونگ خیلی آدم سخت گیریه.. ولی برام جای سواله چجوری با تو انقد خوب رفتار میکنه... این رفتار هایی که ازش میبینی چیزی در برابر سخت گیریش نیستن!
دختر با تعجب نگاش کرد..
+ خوب رفتار میکنه؟! تو به این همه غر زدن و عصبی بودن میگی رفتار خوب؟؟
× خب.. میشه گفت آره.. این تازه روی خوبشه
+ حالا هرچی..
و دوباره نگاهشو به جاده گذرا دوخت...
꧁꧂
رمز در رو زد و وارد خونه شد..
کیفشو بی حوصله روی میز انداخت و خودشو روی مبل رها کرد..
+ چه روز خسته کننده ای بود...!
بدنش هنوز از سرما میلرزید و نوک بینیش همچنان.. همین که خواست بلند شه، یه عطسه زد و پشت سرش یکی دیگه هم اومد
دماغشو بالا کشید و با بیحالی از جاش بلند شد.
+ اوففف... فقط همینو کم داشتم خیلی خستم!
لباساشو عوض کرد و دست و صورتش رو شست، اما هنوز چند قدم بیشتر به سمت اتاق خواب نرفته بود که عطسه محکم تری کرد..
+ آیییشش! دیگه حوصله این یکی رو ندارم!
با حرص رفت سراغ کابینت و جعبه قرص ها رو بیرون کشید..
+ محض احتیاط یه دونه میخورم...
همینطور که بین قرص ها میگشت، دوباره عطسه کرد..
+ اههههه! بسه دیگه!😭
با بدبختی قرص رو پیدا کرد و یه دونه انداخت بالا..
بعد هم بی جون خودشو روی تخت انداخت..
بینیش گرفته بود و سرماخوردگی داشت حسابی خودشو نشون میداد، ولی خستگی اجازه نمیداد حتی بهش فکر کنه..
چشماشو بست و چند دقیقه بعد، عمیقاً به خواب رفت..
꧁꧂
با احساس سنگینی و درد از خواب بیدار شد..
سرش به شدت درد میکرد، بینیش کاملاً گرفته بود و گلوی خشکش حتی اجازه نمیداد راحت آب دهنشو قورت بده..
با زحمت چشماشو باز کرد و نگاهی به ساعت انداخت..
شش صبح!
+ ... لعنتی... چرا انقد زود؟؟
خواست از جاش بلند شه، اما همین که پاهاشو روی زمین گذاشت، سرش گیج رفت و تعادلش رو از دست داد..
با صدای خفیفی روی زمین افتاد..
+ لعنتتت...
دستشو به لبه تخت گرفت و سعی کرد بلند شه، ولی بدنش اونقدر بی جون بود که حتی نمیتونست درست روی پاهاش وایسه..
گلوی دردناکش هم دیگه اجازه نمیداد صدای درست حسابی ازش در بیاد..
چند لحظه همونجا موند و نفس های سنگین کشید..
بعد با هزار زحمت خودش رو به تخت رسوند و به لبهش تکیه داد..
موهای آشفتهش رو از جلوی صورتش کنار زد و سعی کرد جلوی لرزش دستاش رو بگیره..
+ باید... برم سر کار...
اما همین که خواست دوباره بلند شه، سرش سنگین شد و مجبور شد چشماشو ببنده..
این بار دیگه حتی توان غر زدن هم نداشت..
فقط سرشو به تخت تکیه داد و زیر لب، با صدایی که به زور شنیده میشد، گفت:
+ فقط... امروز رو... چیکار کنم...؟.. اگه از قبل هماهنگ نکنم کیم کلمو میکنه..
و دوباره سرش رو پایین انداخت؛ در حالیکه هنوز نمیدونست چطور قراره حتی از جاش بلند شه...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
- ۴۶۱
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط