⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
100
برای اولین بار...
نینا احساس کرد این جمله، یک وعده نبود.
یک قسم بود.
و همین، قلبش رو آرومتر از هر دارویی کرد.
چند ساعت بعد .....
حالا خورشید...کامل توی آسمون میدرخشید
نور ملایم خورشید از لابهلای پردههای کرمرنگ اتاق روی کف چوبی افتاده بود.
بوی چای تازهدم، فضای اتاق رو پر کرده بود.
اما برخلاف هر صبح دیگه ای...
اتاق ساکت بود.
نینا روی تخت نشسته بود
پتو رو دور خودش پیچیده بود و زانوهاش رو بغل کرده بود.
نگاهش روی باغ قلعه مونده بود، اما معلوم بود چیزی رو نمیبینه
فکرهاش، خیلی دورتر از اون منظره سرگردون بودن
در زدن
یونجی با سینی صبحانه وارد شد.
لبخند کوچکی زد.
ـ «امروز سوپ هم برات درست کردن.»
نینا فقط نگاه کوتاهی به اون انداخت.
«ممنون...»
صداش آرومتر از همیشه بود.
یونجی چند لحظه ایستاد.
دلش میخواست چیزی بگه، اما فقط آهسته از اتاق بیرون رفت.
...
چند دقیقه بعد...
در دوباره باز شد.
جیمین وارد شد.
کت مشکیاش رو عوض کرده بود، اما آثار بیخوابی هنوز توی چهرهش دیده میشد.
چشمش که به صبحانهی دستنخورده افتاد، اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست.
گفت:
«چیزی نخوردی.»
نینا جواب نداد.
حتی نگاهش رو هم از پنجره نگرفت.
چند ثانیه سکوت بینشون موند
جیمین نزدیک تخت شد.
اما همین که کنار اون نشست...
نینا بیاختیار دوباره خودش رو عقب کشید.
حرکتی کوچیک...
اما کافی بود.
جیمین همونجا متوقف شد.
قلبش از اون حرکت فشرده شد، ولی اجازه نداد توی چهرهاش دیده بشه
بعد از چند لحظه، از روی تخت بلند شد و صندلی کنار پنجره رو جلو کشید.
این بار با فاصله نشست.
«همینجا میشینم.»
نینا آروم سرش رو پایین انداخت.
دستهاش رو بین پتو پنهان کرد
بعد از مکثی طولانی، خیلی گفت:
«هر بار... چشمهامو میبندم...»
صداش لرزید.
«دوباره همونجا رو میبینم.»
اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت.
جیمین میخواست چیزی بگه
اما هیچ جملهای به اندازهی درد نینا نبود.
برای همین، فقط گوش داد.
نینا ادامه داد:
«میدونم... تو اون نبودی...»
اشک آروم روی گونهاش لغزید.
«ولی... وقتی یکی بهم نزدیک میشه... ناخودآگاه میترسم.»
خودش هم از گفتن این جمله خجالت کشید.
«حتی از تو...»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
«از اینکه حقیقت رو گفتی، ممنونم.»
نینا با تعجب نگاهش کرد.
انتظار هر جوابی رو داشت...
جز این
جیمین ادامه داد:
«مجبور نیستی خودت رو به خاطر من مجبور به شجاع بودن کنی»
100
برای اولین بار...
نینا احساس کرد این جمله، یک وعده نبود.
یک قسم بود.
و همین، قلبش رو آرومتر از هر دارویی کرد.
چند ساعت بعد .....
حالا خورشید...کامل توی آسمون میدرخشید
نور ملایم خورشید از لابهلای پردههای کرمرنگ اتاق روی کف چوبی افتاده بود.
بوی چای تازهدم، فضای اتاق رو پر کرده بود.
اما برخلاف هر صبح دیگه ای...
اتاق ساکت بود.
نینا روی تخت نشسته بود
پتو رو دور خودش پیچیده بود و زانوهاش رو بغل کرده بود.
نگاهش روی باغ قلعه مونده بود، اما معلوم بود چیزی رو نمیبینه
فکرهاش، خیلی دورتر از اون منظره سرگردون بودن
در زدن
یونجی با سینی صبحانه وارد شد.
لبخند کوچکی زد.
ـ «امروز سوپ هم برات درست کردن.»
نینا فقط نگاه کوتاهی به اون انداخت.
«ممنون...»
صداش آرومتر از همیشه بود.
یونجی چند لحظه ایستاد.
دلش میخواست چیزی بگه، اما فقط آهسته از اتاق بیرون رفت.
...
چند دقیقه بعد...
در دوباره باز شد.
جیمین وارد شد.
کت مشکیاش رو عوض کرده بود، اما آثار بیخوابی هنوز توی چهرهش دیده میشد.
چشمش که به صبحانهی دستنخورده افتاد، اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست.
گفت:
«چیزی نخوردی.»
نینا جواب نداد.
حتی نگاهش رو هم از پنجره نگرفت.
چند ثانیه سکوت بینشون موند
جیمین نزدیک تخت شد.
اما همین که کنار اون نشست...
نینا بیاختیار دوباره خودش رو عقب کشید.
حرکتی کوچیک...
اما کافی بود.
جیمین همونجا متوقف شد.
قلبش از اون حرکت فشرده شد، ولی اجازه نداد توی چهرهاش دیده بشه
بعد از چند لحظه، از روی تخت بلند شد و صندلی کنار پنجره رو جلو کشید.
این بار با فاصله نشست.
«همینجا میشینم.»
نینا آروم سرش رو پایین انداخت.
دستهاش رو بین پتو پنهان کرد
بعد از مکثی طولانی، خیلی گفت:
«هر بار... چشمهامو میبندم...»
صداش لرزید.
«دوباره همونجا رو میبینم.»
اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت.
جیمین میخواست چیزی بگه
اما هیچ جملهای به اندازهی درد نینا نبود.
برای همین، فقط گوش داد.
نینا ادامه داد:
«میدونم... تو اون نبودی...»
اشک آروم روی گونهاش لغزید.
«ولی... وقتی یکی بهم نزدیک میشه... ناخودآگاه میترسم.»
خودش هم از گفتن این جمله خجالت کشید.
«حتی از تو...»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
«از اینکه حقیقت رو گفتی، ممنونم.»
نینا با تعجب نگاهش کرد.
انتظار هر جوابی رو داشت...
جز این
جیمین ادامه داد:
«مجبور نیستی خودت رو به خاطر من مجبور به شجاع بودن کنی»
- ۱۳۹
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط