دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

که گفت
که از تالار فرار میکنی و میای دزدی
جاخوردم یعنی این میخواست باهام ازدواج کن
با لکنت گفتم
می..شه بهم بگی چند سالت
با خند گفت
۲۶ سالم (۲۶ عدد عالی هست 😁)
گفتم
بیست شیششش
باداد گفت
خفشوووووو
منم بابا جیغ گفتم
خره اقام شوووووو
گفت
میخوام برم ولی اگر فرار کنی دیگ بهت رحم نمیکم
اها راستی اونی که میخواستی براش الماس بدزدی یکی از قدرت مند ترین مافیا اسیا تورو فرستاد چون میخواست الماس شو پسه بگیر
بعدم رفت
سکتیر بابا اسکل
پاشودم رفتم در پنجر باز کردم دیدم ارتفاش کم رو تختی و تمام لباس هارو گره زدم انداختم پایین وبعدش اومدم پایین از در پشتی فرار کردم اسکل خونشه وسط شهر رفتم تو شهر رفتم خونم با ورم نمیشه که اون ها منو بازی دادن
ورفتم خوابید............

چند سال بعد......

سلام من ایلینم و الان یه خانوم خیلی پولدارم من یه شرکت دارم (Aili) توی امریکا ویه باند مافیا که اسمش (عقرب سیاه ) هست دارم من خیلی مستقله و موفق هستم پولدارم تا الان خیلی شرکت دارم و از شرکت بابامم جلو تر زدم الان من چندین سال امریکا زندگی میکنم دشمنم خیلی کسان هستن که چشم دیدن من رو ندارن چون میگن یک زن نمیتون موفق شه ولی چند روز پیش یک پیامک از ایران در یافت کردم که عروسی داداشم منم فردا دارم میرم ایران خیلی ذوق دارم هم میتونم سارا رو ببینم دلم براش تنگ شود
فردا
از خواب پاشودم دوش گرفتم لباس پوشیدم چمدونمم ورداشتم سوار ماشین شودم رفتم فرودگاه وسوار جت شخصیم شودم رفتم ایران
چندساعت بعد ......
رسیدیم ایران و وقتی پیاد شودم بوی خوب کشور خودم کشیدم توی دماغ وای چه بوی خوبی رفتم که ماشین اومد بود دنبالم رفتم اول رفتم خونه وسایلم گذاشتم البته خونه مجردیم بعدم خریدای که برای خواهرم داداشم سارا مامان بابا کردم ورداشتم گذاشتم توی ماشین اول رفتم زنگ در خونه رو بزنم مکسه کردم چونه از ۱۵ سالگی نیومدم خونه و فقط بابا سارا ابجیم داداشم حرف میزدم
ومامان بابا فقط منو از توی تلویزیون نگاه میکردن مامانم الان ۴۹ سالش وبابام ۵۳ سالش (وقتی خانواده رو پیر نکردی😁) رفتم زنگ در زرم بعد از چند دقیقه در باز شود خواهرم در باز کرد جیغ کشید ومنو سفت بغل کرد منم بغلش کردم وبعد از هم جدا شودیم با چشمای اشکی بهم لبخند زد گفت
چقدر دلم برات تنگ شود بود ایلین نمیدونی هم چقد منتظر بودن که برگردی
منم لبخند زدم گفتم
منم چقدر دلم واسه شما تنگ شود
رفتیم توی خونه در بست ایدا رفتیم تو که با حجم از ادم روبرو شودم خاله دایی
تمام فک فامیل پدری مادری اومد بودن اقا چخبر عروس هم داشت با دادشم حرف میزد مامانمم داشت میخندید بابامم داشت حرف میزد انگار اصلا براشون وجود نداشتم هم خیلی خوشهال بودن که خواهرم اهم اهم کرد هم برگشتن که من با لبخند گفتم
سلام به همهه
مامانم با خوشهالی نگام میکرد بابامم با تعجب نگاه میکرد همه تعجب کرد بودن هم خوشهال بود ن که داداشم اومد و منو بغل کرد چرخونم منم بغلش کردم که با خوشهالی گفت
وایی ایلین چقدر دلم برا ت تنگ شود بود
منم با خند گفتم
منم همینطور امیر
بعدش منو گذاشت زمین رفتم با همه سلام کنم
سلام خاله پوران جانه
خالم با خوشهالی گفت
سلام خاله جون چقدر بزرگ شودی
رفتم
سلام خاله ایران جانه
با غرور گفت
سلام عزیز خاله
رفتم با هم فامیل مادری پدری سلام کردم رسید به مامان بزرگ بابا بزرگ پدری مادری ومامان بابا
رفتم به مامان بزرگ گفتم
سلام مامان جون
یه نگاهی بهم کرد گفت
سلام عزیز مان جون چقدر خانوم شودی چقدر خوشگل شودی عزیزم
بعدم بغلم کرد عاشق مامان بزرگ مامانیم بودم بعدم از بغلش در اومدم به بابا بزرگم سلام کردم
اونم با سر تکون داد بعدم رفتم با مامان بابا بزرگ پدری سلام کردم که با سردی جوابم داد حالا الان باید با مامان بابا سلام کنم بعد عروس خانواد باید به من سلام کن
با ارومی رفتم و گفتم
سلام مامان سلام بابا دلم براتون تنگ شود بود
مامانم با لبخندی که از سر اجبار بود زد گفت
سلام ایلین عزیزم بیا بغلم رفتم بغل مامانم
بعدم بابا لبخند مصنوعی گفت
سلام بابا جانه نمیدونی چقدر دل تنگت بودم بعدم بغلم کرد نشستم که دختر اومد گفت
سلام ارتمیس هستم عروس خانواده داداشت خیلی در بارت بهم گفت خیلی خوشهالم میبینتم بعدم بغلم کرد منم بغلش کردم نشستم
که زنگ خورد رفتن در باز کردن که توی درسارا و خانوادش بودن که من تا سارا رو دیدم دویدم ترفش اونم اینطوری بود که هم دیگر بغل کردیم سارا داشت گریه میکرد منم اینطوری بودم داشتم گریه میکردم
که سارا گفت
ایلین خره چقدر دلم واس خره بازی یات تنگ شود بود
منم گفتم
وایی منم دلم واس گاو بازی یات تنگ شود بودددد


خیلی نوشتم دستم درد گرفت شرط ها
۱۰ تا لایک
۵ تا کامنت
۴ باز نشر
دیدگاه ها (۰)

عشق یا حسرت پارت ۲ شب رفتیم که بخوابیم که برای فردا پر انرژی...

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

چند پارتی (درخواستی)

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

کپشننننننن🎀😌دوردونه سکسی🤤📵پارت هفت ضربه های محکمی به در کلبه...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۲ *سانیار*سانیار : بابا‌؟ تو همچی...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part48رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و ق...

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹¹ویو سومیاورفتیم طبقه پایین و روی مبل...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط