«معشوق سابق» پارت چهل و شش

~~~

خط روی مانیتور قلب، صاف شد، صدای بوق گوش خراش و ممتد دستگاه، فضای خالی اتاق را از سکوت در می آورد.
فلیکس در آغوش مینهو اشک میریخت، و مینهو در حالی که خودش ممکن بود هر لحظه گریه کند، گویی هیونجین دوست دوران دبیرستان خودش نیز بود، محکم فلیکس را در آغوش گرفته بود.

در همین لحظه جیسونگ به همراه دو پرستار و فردی سن بالا که ظاهر دکتر مانندی داشت وارد شد.
دکتر با قدم های تند به سمت تخت هیونجین قدم برداشت و دو پرستار هم پشت سرش به راه افتادند.

_باید سریعا شوک بدیم، ضربان داره مدام افت می‌کنه...

با دستان لاغر و کمی چروکیده، دو جفت از کفه های دستگاه شوک الکتریکی را برداشت.
دکمه های پیرهن سفید و آبی با فرم بیمارستانی هیونجین را با عجله باز کرد و قفسه ی سینه ی هیونجین را به نمایش گذاشت.
دو کفه ی به نسبت بزرگ دستگاه را به ترتیب روی قفسه ی سینه هیونجین گذاشت.
پرستار کنارش با دکمه های دستگاه اعدادی وارد کرد و با صدای هول گفت:

+ضریب ۵۰ دکتر.
_فایده نداره، بیشتر
+...ضریب ۱۰۰...
_بیشتر...
+دکتر بدنش طاقت نمیاره
_کاری که گفتم و انجام بـده...
+ضریب ۲۰۰

قدرت شوک الکتریکی به ضریب ۲۰۰ رسید.
بدن بی جان هیونجین زیر حملات شوک عصبی تا ده سانت به بالا پرتاب میشد و دوباره فرود می آمد و با ضربه ای محکم به تخت فلزی میخورد.
موهای نرم و آشفته اش با هر شوک به صورتش می‌ریخت.
فلیکس که تا آن لحظه فقط تماشاچی بود، دیگر تاب نیاورد، در حالی اشک ها از چشمانش جاری میشد، با قدم های تند به به سمت هیونجین دوید، مینهو موفق به نگه داشتنش نشد، جیسونگ با چشمان ترسیده و خیس به این قاب شکننده زل زده بود.
دکتر برای آخرین بار، با بالاترین ضریب ممکن، به بدن هیونجین شوک داد.
فلیکس در حالی که زجه میزد دست سفید و بی جان هیونجین را بین انگشتانش فشرد.

+هیـــونجین!!...چشماتو...هق...باز کــن!!...تو...تو حق...حق نداری...همینجوری منـو بزاری و...بــری!
میشنــوی؟ با تــوام!...هـی، نمی‌خوای...نمی‌خوای نگـام کنــی؟!

~~~
ویو هیونجین، مونولوگ درونی`

...صدای فلیکس هنوز همونجوریه، انگار زمان نگذشته...ولی...ولی چرا نمیتونم چشمامو باز کنم؟
آخ، بدن لعنتی!!
فلیکس نباید منو اینجوری ببینه...جون بکن و چشماتو باز کـن!!
من باید با فلیکس حرف بزنم!...زود باش، چرا نمیتونم...نمیتونم چشمامو باز کنم؟
دستاش...دستاش...خیلی گرمن، مثل یه منبع آرامش میمونن...
باید بیدار شم...یکم صبر کن فلیکس...

~~~

در همین لحظه انگشت سبابه دست هیونجین که بین انگشتان فلیکس بود، تکان ریزی به خودش نشاند، انگار داشت اعلام حضور میکرد، انگار داشت می‌گفت من هنوز اینجام.
دکتر با چشمانی پر از تردید گفت:

_چی؟...این از نظر پزشکی ممکن نیست...هی پسر، ادامه بده...باهاش حرف بزن...

فلیکس زمانی که لرزش‌ انگشت هیونجین را حس کرد، احساس کرد چیزی درون قلبش قل خورد...مانند آرامش آغوش مادر، مانند یک معدل بالا در دبیرستان، مانند آرامشی که مدت ها بود فراموشش کرده بود.

فلیکس کمی آرام گرفت، شدت گریه هایش کاهش یافت.
ایندفعه با اطمینان خاطر، با تن صدایی ملایم و آرام، لب های خشکش را به لاله ی گوش هیونجین نزدیک کرد و گفت:

+دوست دارم...هیونجین...

از گوشش فاصله گرفت و صورتش را در راستای صورت هیونجین قرار داد، فاصله ای میلی متری، به آرامی لب هایش را روی پیشانی بلند هیونجین نشاند، بوسه ای بی منت و بی قصد، روی پیشانی اش کاشت و سرش را با ملایمت، بالا آورد.
جیسونگ که با چشمانی تر به این قاب سینمایی زل زده بود، با صدایی پر از اطمینان اما لرزان گفت:

÷اگه...این عشق بیدارش نکنه، دیگه هیچی نمیتونه برش گردونه...

~~~

رفقا، یه سری اومدن پی وی و میگن فیکم اصلا جالب نیست و با الفاظ نه چندان دلنشین، درخواست دارن که دیگه رمانم رو ننویسم و نذارم توی ویسگون...توی حرفاشون به بداخلاق بودنم با ممبرا و رفتار خشکم اشاره کردن...با این تفکر که فیک خودشون دیده نمیشه ازم خواستن دیگه ننویسم...قشنگام اگه واقعا از رفتار من یا از رمانم راضی نیستین میتونم پیج رو ببندم و تمومش کنیم...به نظرم لایق این رفتار نبودم رفقا...این ناعادلانه بود یکم...منو ببخشین💔:)
دیدگاه ها (۶۸)

I fell for my doctor- part 11

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_66فصل سی‌ام | د...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۲ صبح روز مسابقه ، مدرسه از همیشه شلو...

فرشته‌ی وحشی‌ منکاپل:هیونلیکس ژانر: امگاورس، ازدواج اجباری، ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 17انبار متروکه ـ ساعت ۹ شبمینهو هنو...

I fell for my doctor- part 12

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

the end-part 3

اجبار به بدبختی پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط