پارت ۴۲
چویا*بی ارزش؟؟؟ اون برای من انقدر با ارزشه که نمیشه گفت و اندازه گرفت؟؟ بعد میگه برام بی ارزشه
نمی تونستم در رو باز کنم.... و حتی نمیتونستم با بغضم جوابشو بدم پس چیزی نگفتم و اون دوباره شروع کرد...دازای لطفا برو انقدر خودت رو عذاب و منو نسبت به خودت بی طاقت تر نکن چون حاظرم قسم بخورم اگه یه ذره دیگه ادامه بدی این منم که دارم بغلت گریه میکنم و میدونم تو طاقت اینو نداری
دازای با صدای آرم و غم زده ادامه داد:یادته قرار بود دلایلی بهت بدم تا بهم اعتماد کنی؟
دازای*نشستم و به درتکیه دادم نمیخواستم فکر کنه چون پدرم بهم گفت نمیخوادش فکر کنه منم نمیخوامش من با جون و دل میخواستمش من دیوونه اون موهاش، چشماش، و رفتاراش شدم و عاشق خودش و هرچیزی که مربوط به خودشه پس ادامه حرفمو گرفتم و گفتم:
پدرم بهم گفت اگه برم دیگه وارث شرکت نمیشم به نظرت بهش چی گفتم؟
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:گفتم...بهش گفتم من دیگه شرکتت رو نمیخوام چون مغز و قلبم برای اولین بار تو عمرم فقط یه چیزو میخواد و اونم چویای مهربون خودمه و زدم بیرون چویا من تو رو از خودمم بیشتر دوست دارم پس نزار اینطوری از هم جدا شیم
چویا*آخه چرا؟؟؟ برای چی اون که عاشق این بودکه شرکت پدرش رو مدیریت کنه واقعا بخاطر من؟ حاظر شده این کارو کنه یعنی اون...اَههههههه چی داری میگی چویا تو الان باعث شدی از رویاش دست بکشه مگه بدتر از اینم هست؟
سرم بدتر درد گرفته بود اما با صدایی که با بعض قاطی شده بود بهش گفتم:ببخشید...ن...نمی...نمیخواستم بخاطر.....م...من از رویات دست بکشی
ببخشید
بالخره پسر مو حنایی از شدت غمی و بغضی که تو قلبش و گلوش جمع کرده بود کم کرد و شروع کرد بی صدا گریه کردن بی خبر از اینکه معشوقش هم داره پا به پای اون اشک میریزه دازای از اینکه موحناییش باهاش حرف زد خیلی خوشحال بود اما حرفی زد که باعث شد قلبش یه لحظه نتپه
دازای*چی؟؟؟الان چرا باید معذرت بخواد؟آره من دوست داشتم پا جا پای پدرم بزارم اما رویا؟....من وقتی صاحب رویا شدم که خواستم با چویا زندگی تشکیل بدم رویایی که الان هم دارم اینه که کنارش باشم اما اون این حرفو میزنه نمی خوام اونم مثل مامان بره اگه اونم بره از من چییی جز یه جنازه متحرک نمیمونه نه نباید..نباید اون بره.
دازای:چویا...رویای من اینه که پیش تو باشم....میدونم با من بودن عجیب و سخته اما من مجنون وار دوست دارم لطفا بخاطر این قضیه نرو..
پسر بزرگتر غرور رو کنار گذاشته بود و برای دردونه قلبش اشک میریخت بی خبر از اینکه محبوبش هم داره اون طرف در لعنتی که مانعشون بود بی صدا اشک میریزه
دازای:چویا....یادته من بهت گفتم از مادرم هیچی یادم نیست؟.....الکی گفتم....چون اون زن منو طوری ترک کرد که خدا هم شیطان رو اونطور ترد نکرد
نمی تونستم در رو باز کنم.... و حتی نمیتونستم با بغضم جوابشو بدم پس چیزی نگفتم و اون دوباره شروع کرد...دازای لطفا برو انقدر خودت رو عذاب و منو نسبت به خودت بی طاقت تر نکن چون حاظرم قسم بخورم اگه یه ذره دیگه ادامه بدی این منم که دارم بغلت گریه میکنم و میدونم تو طاقت اینو نداری
دازای با صدای آرم و غم زده ادامه داد:یادته قرار بود دلایلی بهت بدم تا بهم اعتماد کنی؟
دازای*نشستم و به درتکیه دادم نمیخواستم فکر کنه چون پدرم بهم گفت نمیخوادش فکر کنه منم نمیخوامش من با جون و دل میخواستمش من دیوونه اون موهاش، چشماش، و رفتاراش شدم و عاشق خودش و هرچیزی که مربوط به خودشه پس ادامه حرفمو گرفتم و گفتم:
پدرم بهم گفت اگه برم دیگه وارث شرکت نمیشم به نظرت بهش چی گفتم؟
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:گفتم...بهش گفتم من دیگه شرکتت رو نمیخوام چون مغز و قلبم برای اولین بار تو عمرم فقط یه چیزو میخواد و اونم چویای مهربون خودمه و زدم بیرون چویا من تو رو از خودمم بیشتر دوست دارم پس نزار اینطوری از هم جدا شیم
چویا*آخه چرا؟؟؟ برای چی اون که عاشق این بودکه شرکت پدرش رو مدیریت کنه واقعا بخاطر من؟ حاظر شده این کارو کنه یعنی اون...اَههههههه چی داری میگی چویا تو الان باعث شدی از رویاش دست بکشه مگه بدتر از اینم هست؟
سرم بدتر درد گرفته بود اما با صدایی که با بعض قاطی شده بود بهش گفتم:ببخشید...ن...نمی...نمیخواستم بخاطر.....م...من از رویات دست بکشی
ببخشید
بالخره پسر مو حنایی از شدت غمی و بغضی که تو قلبش و گلوش جمع کرده بود کم کرد و شروع کرد بی صدا گریه کردن بی خبر از اینکه معشوقش هم داره پا به پای اون اشک میریزه دازای از اینکه موحناییش باهاش حرف زد خیلی خوشحال بود اما حرفی زد که باعث شد قلبش یه لحظه نتپه
دازای*چی؟؟؟الان چرا باید معذرت بخواد؟آره من دوست داشتم پا جا پای پدرم بزارم اما رویا؟....من وقتی صاحب رویا شدم که خواستم با چویا زندگی تشکیل بدم رویایی که الان هم دارم اینه که کنارش باشم اما اون این حرفو میزنه نمی خوام اونم مثل مامان بره اگه اونم بره از من چییی جز یه جنازه متحرک نمیمونه نه نباید..نباید اون بره.
دازای:چویا...رویای من اینه که پیش تو باشم....میدونم با من بودن عجیب و سخته اما من مجنون وار دوست دارم لطفا بخاطر این قضیه نرو..
پسر بزرگتر غرور رو کنار گذاشته بود و برای دردونه قلبش اشک میریخت بی خبر از اینکه محبوبش هم داره اون طرف در لعنتی که مانعشون بود بی صدا اشک میریزه
دازای:چویا....یادته من بهت گفتم از مادرم هیچی یادم نیست؟.....الکی گفتم....چون اون زن منو طوری ترک کرد که خدا هم شیطان رو اونطور ترد نکرد
- ۱۰.۹k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط