007-پنهان در مه - پارت ۷۲
....
007-پنهان در مه - پارت ۷۲
....
ناگهان حس کرد خون در رگهایش منجمد شده است. نگاهش را به انعکاسِ شیشه روبه رو اش دوخت؛ سایهای پشتِ سرش بود. ناتسو دندانهایش را با حرص رویِ هم سایید و با خودش فکر کرد: «یکی داره تعقیبم میکنه؟ چرا؟ ... مهم نیست، همینجا کار رو تموم میکنم.»
او ماهرانه و با حالتی که کاملاً عادی به نظر میرسید، تغییر مسیر داد و واردِ کوچهیِ باریک و خلوتی شد. تعقیبکننده، بیخبر از همهجا و با احتیاط واردِ کوچه شد، سرش را با گیجی خاراند و با صدایِ آرامی زیرِ لب گفت: «یهو کجا رفت؟»
همان لحظه ناتسو مثلِ یک سایه از بالایِ دیوارِ کوتاه رویِ سرش فرود آمد. قبل از اینکه مرد فرصتِ واکنش داشته باشد، دستهیِ پلاستیکیِ خرید را دورِ گلویِ او حلقه کرد و با قدرتی که از خشمش سرچشمه میگرفت، آن را کشید. با صدایی سرد و تهدیدآمیز غرید: «تو کی هستی؟»
رنگ از رخسارِ مرد پرید و لرزان گفت: «ل... لطفا ولم کن...»
ناتسو بیرحمانه دسته را سفتتر کرد: «بگو چرا تعقیبم میکردی، وگرنه همینجا کارت رو تموم میکنم.»
مرد که به سرفه افتاده بود، با اضطراب گفت: «صبر کن... بهت میگم! دستور داشتم مکانت رو پیدا کنم و شبانه، بدون اینکه متوجه بشی، تو رو به آزمایشگاه برگردونم.»
ناتسو شوکه شد؛ انگار سطلِ آبِ یخی رویِ سرش ریخته باشند. با خودش فکر کرد: «اونا هویتم رو فهمیدن؟ یعنی به خاطرِ اون جریانِ مربوط به پدرِ دیوید بوده؟ نه... غیرممکنه به این سرعت.»
او با دستِ آزادش، چشمِ چپش را فشرد و گفت: «رییست دقیقاً کیه؟»
مرد نالید: «من از شخصِ خاصی دستور نمیگیرم... خودت که میدونی...»
ناتسو در افکارِ خودش غرق شد. «پس یعنی مستقیم خودشون فهمیدن؟ چطوری؟ در موردِ آنیا هم میدونن؟» با شنیدنِ جملهیِ بعدیِ مرد، نفسش بند آمد: «حیف که اگه اون چیپ رو تویِ مغزِ اون دخترِ کوچولو میذاشتن، بلافاصله میمرد... وگرنه الان اون رو هم پیدا کرده بودیم.»
ناتسو اخم کرد:« چیپ؟»
مرد خندهٔ کوتاهی کرد:« نمیدونستی؟ مکانت رو از چیپی که توی چشمات هست پیدا کردن...»
ناتسو مرد را محکم تر گرفت:« پس چطور تا الان پیدام نکردین؟»
مرد که گلویش تحت فشار بود نفس نفس زدن:« از همون لحظه ای که از قدرتت استفاده کردی اونا جات رو فهمیدن ولی منتظر بودن تا یکجای خلوت گیرت بندازن.»
ناتسو سرش را در دستش گرفت و فکر کرد:« پس وقتی از اون قدرت لعنتی استفاده می کردم اون چیپ فعال می شده...لعنتی...»
او در حالی که فکر می کرد دسته ی کیسه را شل تر کرد ، مرد با خود فکر کرد قرار است رها شود:« من همه چی رو گفتم حالا...حالا می ذاری برم؟»
ناتسو که انگار دیوی در درونش بیدار شده باشد، دستش را برایِ ضربهیِ نهایی بالا برد:« انقدر عجله نکن!»
مرد با وحشت التماس کرد: «قول دادی اگه حرف بزنم ولم کنی!»
ناتسو چشمانش را باریک کرد، نگاهی به چهرهیِ وحشتزدهیِ مرد انداخت و نفسِ عمیقی کشید. با صدایی که حالا آرامتر اما همچنان سرد بود گفت: «فکر کردی اونقدر احمقم که ولت کنم؟ ... حداقل خوشحال باش که نمیکُشمت. نه به خاطر اینکه آدمِ خوبیم، فقط به خاطرِ اینکه... اگه خواهرِ کوچولوم بفهمه، ناراحت میشه.»
ناتسو با یک ضربهیِ سریع و دقیق به گیجگاهِ مرد، او را بیهوش کرد. سکوتِ سنگینی کوچه را فرا گرفت. حالا وقت برای تلف کردن نداشت. او باید ردِ پایش را پاک میکرد.
او با نهایت سرعت و مهارتی که داشت، بدنِ نیمهجانِ مرد را بلند کرد و به سمتِ انتهایِ کوچه، جایی که یک راهرویِ مخفیِ قدیمی پشتِ سطلهایِ زبالهیِ فلزی تعبیه شده بود، برد. آنجا، ورودیِ یک انباریِ کوچک و متروکه بود که ناتسو از قبل به عنوانِ «نقشهیِ اضطراری» آمادهاش کرده بود.
واردِ انباری شد و با پایش در را بست. اتاق بویِ خاک و ماندگی میداد. مرد را رویِ یک صندلیِ فلزیِ زنگزده نشاند و با طنابِ محکمی که آن اطراف بود، او را به صندلی بست. ناتسو دستکشی به دست کرد.
او با انگشتِ شستاش پلکِ پایینش را پایین کشید و با دقت در آینهیِ کوچکِ رویِ دیوار به مردمکِ چشمش نگاه کرد:«چیپ تویِ چشمم...»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۷۲
....
ناگهان حس کرد خون در رگهایش منجمد شده است. نگاهش را به انعکاسِ شیشه روبه رو اش دوخت؛ سایهای پشتِ سرش بود. ناتسو دندانهایش را با حرص رویِ هم سایید و با خودش فکر کرد: «یکی داره تعقیبم میکنه؟ چرا؟ ... مهم نیست، همینجا کار رو تموم میکنم.»
او ماهرانه و با حالتی که کاملاً عادی به نظر میرسید، تغییر مسیر داد و واردِ کوچهیِ باریک و خلوتی شد. تعقیبکننده، بیخبر از همهجا و با احتیاط واردِ کوچه شد، سرش را با گیجی خاراند و با صدایِ آرامی زیرِ لب گفت: «یهو کجا رفت؟»
همان لحظه ناتسو مثلِ یک سایه از بالایِ دیوارِ کوتاه رویِ سرش فرود آمد. قبل از اینکه مرد فرصتِ واکنش داشته باشد، دستهیِ پلاستیکیِ خرید را دورِ گلویِ او حلقه کرد و با قدرتی که از خشمش سرچشمه میگرفت، آن را کشید. با صدایی سرد و تهدیدآمیز غرید: «تو کی هستی؟»
رنگ از رخسارِ مرد پرید و لرزان گفت: «ل... لطفا ولم کن...»
ناتسو بیرحمانه دسته را سفتتر کرد: «بگو چرا تعقیبم میکردی، وگرنه همینجا کارت رو تموم میکنم.»
مرد که به سرفه افتاده بود، با اضطراب گفت: «صبر کن... بهت میگم! دستور داشتم مکانت رو پیدا کنم و شبانه، بدون اینکه متوجه بشی، تو رو به آزمایشگاه برگردونم.»
ناتسو شوکه شد؛ انگار سطلِ آبِ یخی رویِ سرش ریخته باشند. با خودش فکر کرد: «اونا هویتم رو فهمیدن؟ یعنی به خاطرِ اون جریانِ مربوط به پدرِ دیوید بوده؟ نه... غیرممکنه به این سرعت.»
او با دستِ آزادش، چشمِ چپش را فشرد و گفت: «رییست دقیقاً کیه؟»
مرد نالید: «من از شخصِ خاصی دستور نمیگیرم... خودت که میدونی...»
ناتسو در افکارِ خودش غرق شد. «پس یعنی مستقیم خودشون فهمیدن؟ چطوری؟ در موردِ آنیا هم میدونن؟» با شنیدنِ جملهیِ بعدیِ مرد، نفسش بند آمد: «حیف که اگه اون چیپ رو تویِ مغزِ اون دخترِ کوچولو میذاشتن، بلافاصله میمرد... وگرنه الان اون رو هم پیدا کرده بودیم.»
ناتسو اخم کرد:« چیپ؟»
مرد خندهٔ کوتاهی کرد:« نمیدونستی؟ مکانت رو از چیپی که توی چشمات هست پیدا کردن...»
ناتسو مرد را محکم تر گرفت:« پس چطور تا الان پیدام نکردین؟»
مرد که گلویش تحت فشار بود نفس نفس زدن:« از همون لحظه ای که از قدرتت استفاده کردی اونا جات رو فهمیدن ولی منتظر بودن تا یکجای خلوت گیرت بندازن.»
ناتسو سرش را در دستش گرفت و فکر کرد:« پس وقتی از اون قدرت لعنتی استفاده می کردم اون چیپ فعال می شده...لعنتی...»
او در حالی که فکر می کرد دسته ی کیسه را شل تر کرد ، مرد با خود فکر کرد قرار است رها شود:« من همه چی رو گفتم حالا...حالا می ذاری برم؟»
ناتسو که انگار دیوی در درونش بیدار شده باشد، دستش را برایِ ضربهیِ نهایی بالا برد:« انقدر عجله نکن!»
مرد با وحشت التماس کرد: «قول دادی اگه حرف بزنم ولم کنی!»
ناتسو چشمانش را باریک کرد، نگاهی به چهرهیِ وحشتزدهیِ مرد انداخت و نفسِ عمیقی کشید. با صدایی که حالا آرامتر اما همچنان سرد بود گفت: «فکر کردی اونقدر احمقم که ولت کنم؟ ... حداقل خوشحال باش که نمیکُشمت. نه به خاطر اینکه آدمِ خوبیم، فقط به خاطرِ اینکه... اگه خواهرِ کوچولوم بفهمه، ناراحت میشه.»
ناتسو با یک ضربهیِ سریع و دقیق به گیجگاهِ مرد، او را بیهوش کرد. سکوتِ سنگینی کوچه را فرا گرفت. حالا وقت برای تلف کردن نداشت. او باید ردِ پایش را پاک میکرد.
او با نهایت سرعت و مهارتی که داشت، بدنِ نیمهجانِ مرد را بلند کرد و به سمتِ انتهایِ کوچه، جایی که یک راهرویِ مخفیِ قدیمی پشتِ سطلهایِ زبالهیِ فلزی تعبیه شده بود، برد. آنجا، ورودیِ یک انباریِ کوچک و متروکه بود که ناتسو از قبل به عنوانِ «نقشهیِ اضطراری» آمادهاش کرده بود.
واردِ انباری شد و با پایش در را بست. اتاق بویِ خاک و ماندگی میداد. مرد را رویِ یک صندلیِ فلزیِ زنگزده نشاند و با طنابِ محکمی که آن اطراف بود، او را به صندلی بست. ناتسو دستکشی به دست کرد.
او با انگشتِ شستاش پلکِ پایینش را پایین کشید و با دقت در آینهیِ کوچکِ رویِ دیوار به مردمکِ چشمش نگاه کرد:«چیپ تویِ چشمم...»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۲.۵k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط