رفتم دقیقا از اینجا که عکس گرفتم نشستم و رفتم تو فکر.گفتم
رفتم دقیقا از اینجا که عکس گرفتم نشستم و رفتم تو فکر.گفتم من بی معرف من بی عرضه ولی امام زمان تو که همیشه هوامو داری یه نظر به من بکن و حال و هوا مو تغیر بده.زدم زیر گریه و بغضم ترکید.حسابی گریه کردم.سر مو بلند کردم و به گنبد جمکران نگاهی با غم زیاد کردم.دیدم یه پدر که با پسر کوچکش که خوابه تو بغلش داره میاد.دیدم پدر وایساد و شروع کرد به گریه و پسر بچه از گریه پدرش بیدار شد.یه دفعه پسر بچه گفت بابا من که اینجام چرا گریه میکنی؟؟؟پدر گفت از دوری یار گریه میکنم.پسر گفت یار کیه؟پدر گفت امام زمان.از دوری اون گریه میکنم.پسر گفت امام زمان همین جاس من اونو میبینم اون که دور نیس.اصلا نمیدونم چی شد که بلند بلند گریه کردم.زانو خودم بغل کردم و به گریه ادامه دادم.یه دفعه دیدم یه چیز کوچیک رو سرم سنگینی میکنه.نگاه کردم دیدم اون پسر بچه هس.گفت تو دیگه برا چی گریه میکنی؟گفتم من میدونم امام زمان اینجاس ولی نمیتونم پیداش کنم؟گفت من میدونم کجاست.تو دلم گفتم این بچه هس دلش پاکه شاید بدونه.گفتم بمن بگو کجاس؟دست کوچیکش رو رو سینه ام فشار دادو گفت اینجاس تو قلبت جای دیگه دنبالش نگرد.
- ۵.۴k
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط