رمان انتقام ازدواج کامل
فصل بیستودوم — من دیگه اون زن سابق نیستم!
سو-یون به هردین نگاه کرد.
«اگه حقیقتی دربارهی گذشتهم بگم که باورش سخت باشه، باز هم کنارم میمونی؟»
هردین دستش را گرفت.
«اول حقیقت رو بهم بگو. بعد ازش نمیترسم.»
سو-یون هنوز آمادهی اعتراف نبود، اما تصمیم گرفت دیگر اجازه ندهد گذشته زندگیاش را کنترل کند.
---
روز بعد، مردی که اطلاعات شرکت هان را به تهجون فروخته بود، حاضر شد شهادت بدهد.
«خانم چا هم در نقشه شریک بود. قرار بود دوازدهم نوامبر مدرکی منتشر بشه که اعتبار شما رو برای همیشه نابود کنه.»
سو-یون پرسید: «اون مدرک کجاست؟»
مرد جواب داد: «نمیدونم. ولی کسی که نگهش داشته، هنوز با اونها در ارتباطه.»
سو-یون لبخند سردی زد.
«پس پیداش میکنیم.»
---
همان شب، میرین با عصبانیت به تهجون گفت:
«اگه اون مدرک دست سو-یون برسه، هر دومون نابود میشیم!»
تهجون مشت خود را روی میز کوبید.
«پس قبل از دوازدهم نوامبر پیداش میکنیم.»
اما آنها نمیدانستند شخصی پشت در، تمام حرفهایشان را شنیده است.
چند دقیقه بعد، آن شخص پیامی فرستاد:
«مدرک پیدا شد. ولی این بار، بازی طبق نقشهی من پیش میره.»
---
همان شب، سو-یون پیامی ناشناس دریافت کرد. عکس، متعلق به زندگی قبلیاش بود؛ تصویری از خودش در مقابل ساختمانی که خاطرهی تلخش هنوز آزارش میداد.
زیر عکس نوشته شده بود:
«تو تنها کسی نیستی که فرصت دوباره پیدا کرده، سو-یون.»
دستهایش لرزید.
در همین لحظه، هردین وارد اتاق شد. با دیدن عکس، رنگ از چهرهاش پرید.
سو-یون با ناباوری پرسید: «تو این عکس رو میشناسی؟»
هردین آهسته جواب داد:
«چون من هم اون روز اونجا بودم... و چیزی که دیدم، هیچوقت برام قابلتوضیح نبود.»
سو-یون به او خیره شد.
برای نخستین بار، سو-یون احساس کرد شاید هردین بیشتر از چیزی که تصور میکرد، به حقیقت نزدیک است.
اما اگر هردین از آن روز خبر داشت، چرا تا حالا چیزی نگفته بود؟
سو-یون به هردین نگاه کرد.
«اگه حقیقتی دربارهی گذشتهم بگم که باورش سخت باشه، باز هم کنارم میمونی؟»
هردین دستش را گرفت.
«اول حقیقت رو بهم بگو. بعد ازش نمیترسم.»
سو-یون هنوز آمادهی اعتراف نبود، اما تصمیم گرفت دیگر اجازه ندهد گذشته زندگیاش را کنترل کند.
---
روز بعد، مردی که اطلاعات شرکت هان را به تهجون فروخته بود، حاضر شد شهادت بدهد.
«خانم چا هم در نقشه شریک بود. قرار بود دوازدهم نوامبر مدرکی منتشر بشه که اعتبار شما رو برای همیشه نابود کنه.»
سو-یون پرسید: «اون مدرک کجاست؟»
مرد جواب داد: «نمیدونم. ولی کسی که نگهش داشته، هنوز با اونها در ارتباطه.»
سو-یون لبخند سردی زد.
«پس پیداش میکنیم.»
---
همان شب، میرین با عصبانیت به تهجون گفت:
«اگه اون مدرک دست سو-یون برسه، هر دومون نابود میشیم!»
تهجون مشت خود را روی میز کوبید.
«پس قبل از دوازدهم نوامبر پیداش میکنیم.»
اما آنها نمیدانستند شخصی پشت در، تمام حرفهایشان را شنیده است.
چند دقیقه بعد، آن شخص پیامی فرستاد:
«مدرک پیدا شد. ولی این بار، بازی طبق نقشهی من پیش میره.»
---
همان شب، سو-یون پیامی ناشناس دریافت کرد. عکس، متعلق به زندگی قبلیاش بود؛ تصویری از خودش در مقابل ساختمانی که خاطرهی تلخش هنوز آزارش میداد.
زیر عکس نوشته شده بود:
«تو تنها کسی نیستی که فرصت دوباره پیدا کرده، سو-یون.»
دستهایش لرزید.
در همین لحظه، هردین وارد اتاق شد. با دیدن عکس، رنگ از چهرهاش پرید.
سو-یون با ناباوری پرسید: «تو این عکس رو میشناسی؟»
هردین آهسته جواب داد:
«چون من هم اون روز اونجا بودم... و چیزی که دیدم، هیچوقت برام قابلتوضیح نبود.»
سو-یون به او خیره شد.
برای نخستین بار، سو-یون احساس کرد شاید هردین بیشتر از چیزی که تصور میکرد، به حقیقت نزدیک است.
اما اگر هردین از آن روز خبر داشت، چرا تا حالا چیزی نگفته بود؟
- ۳.۰k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط