.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۵۱۱→
بلاخره آسانسور رسید و من ازش بیرون اومدم...همین که پام واز آسانسور بیرون گذاشتم،نگاهم بی اختیار به سمت واحد روبروی خونه ام کشیده شد...واحدی که یه زمانی،عزیزترین کسم توش زندگی می کرد...اما حالا...یکی به جز دیانا شده همسایه من!
نگاه کلافه و سردرگمم واز در اون واحد دزدیدم وبه سمت خونه خودم رفتم...کلیدو ازتوی جیبم درآوردم وانداختم توی قفل در...با چرخوندن کلید توی قفل،در باز شد.
بعداز در آوردن کفشام وارد خونه شدم...و اولین چیزی که باهاش روبرو شدم،عکس روی دیوار بود...
یه تخته شاسی بزرگ...که عکس چشمای دیا روش خود نمایی می کرد!همون عکسی که توی پارک گرفت ومن ازش دزدیدم وبهش پس ندادم!...چه دزدی پرسودی بود دزدیدن این عکس!!!اگه تواین هشت ماه دوری،این عکس وبزرگ نمی کردم وبه دیوار این خونه نمیزدم...اون موقع دیگه حتی یه نسیه هم ازچشمای دیانا نداشتم ودیوونه ترازاینی می شدم که الان هستم!
لبخند تلخی به روی عکسش زدم وزیرلب زمزمه کردم:
- سلام...
کارم شده بود!...هر وقت که پابه این خونه می ذاشتم،اولین کاری که می کردم سلام کردن به عکس دیا بود!
درو پشت سرم بستم.کتم وپرت کردم روی اولین مبلی که دستم اومد وخودمم درست روبروی عکس دیانا،روی مبل،ولو شدم...
نگاهی به سرتاسر خونه انداختم...
درهم بود و شلوغ!...مثل تمام این عشترا ماه...روی تمام مبلا کلی لباس تل انبار شده و روی زمینم پراز کاغذ باطله وخودکارو جعبه پیتزا و آشغال ساندویچ و...پاکت سیگار بود!...
نگاهم واز خونه به هم ریخته گرفتم و...دوختم به چشمای دیانا...
لبخندم پررنگ شد وبا لحنی تلخ تراز تلخی لبخندم گفتم:می بینی چه زندگی واسم درست کردی؟...
پوفی کشیدم ونگاهم واز چشماش دزدیدم...
دست دراز کردم و گوشی تلفن رو زدم روی پیغامگیر...و تک تک پغاما شروع کردن به پخش شدن.
سرم وبه پشتی مبل تکیه دادم وچشمام وروی هم گذاشتم...
- سلام ارسلان...ببخشید...باهات بد حرف زدم...من...
نذاشتم صدای مسخره شقایق بیشتر از اون روی مخم بره...زدم پیغام بعدی وصدای متین توی گوشم پیچید:
- کدوم گوری رفتی تو؟...چرا گوشیت وجواب نمیدی؟بازم خاموشش کردی؟...مرده شورت وببرن ارسلان! انقدری که نگران توام نگران زن پابه ماهم نیستم!!!دیوونه شدم از دستت پسر...(پوفی کشید...)الاقل رسیدی یه پیم بده خیال منه خر راحت بشه!مراقب خودت باش.فعلا.
نمی خواستم بیشتراز اون متینو نگران بذارم...این دیوونه بلاخره یه روز به خاطر نگرانیاش دق میکنه میمیره! ارزش نداره به خاطر یکی مثل من خودش واذیت کنه...
چشم باز کردم وگوشیم واز توی جیبم بیرون آوردم...
بیشتر اوقات خاموشه...چون شقایق خیلی به این بی صاحابی زنگ میزنه ومنم برای خلاص شدن از دست اون،گوشی رو خاموش می کنم.
گوشیم رو روشن کردم و بعد شروع کردم به پیم دادن به امیر...درهمون حالم،به پیغام جدید گوش می دادم:
- سلام...شناختی رفیق شفیق؟!...یا نیاز به معرفیه؟...زیاد به مخت فشار نیار!پارسام...می دونی که از اون روزی که توشرکت دعوامون شد،دیگه باهات هیچ کاری ندارم...این بارم واسه خاطر تو زنگ نزدم!واسه دیانا زنگ زدم...کجاست؟چیکار می کنه؟ازش خبری داری؟...من نگرانشم!!!...نکنه توام ازش خبری نداری؟همون طورکه بقیه ندارن....آره؟!!ازش بی خبری؟...چرا رفته لعنتی؟...چراااا؟!...توی عوضی کاری باهاش کردی؟تو؟...اگه تو مسبب رفتنش بوده باشی،کاری می کنم که مرغای هوا به حالت زار زار گریه کنن...خودت می دونی که چقدر دوستش...
نگاه کلافه و سردرگمم واز در اون واحد دزدیدم وبه سمت خونه خودم رفتم...کلیدو ازتوی جیبم درآوردم وانداختم توی قفل در...با چرخوندن کلید توی قفل،در باز شد.
بعداز در آوردن کفشام وارد خونه شدم...و اولین چیزی که باهاش روبرو شدم،عکس روی دیوار بود...
یه تخته شاسی بزرگ...که عکس چشمای دیا روش خود نمایی می کرد!همون عکسی که توی پارک گرفت ومن ازش دزدیدم وبهش پس ندادم!...چه دزدی پرسودی بود دزدیدن این عکس!!!اگه تواین هشت ماه دوری،این عکس وبزرگ نمی کردم وبه دیوار این خونه نمیزدم...اون موقع دیگه حتی یه نسیه هم ازچشمای دیانا نداشتم ودیوونه ترازاینی می شدم که الان هستم!
لبخند تلخی به روی عکسش زدم وزیرلب زمزمه کردم:
- سلام...
کارم شده بود!...هر وقت که پابه این خونه می ذاشتم،اولین کاری که می کردم سلام کردن به عکس دیا بود!
درو پشت سرم بستم.کتم وپرت کردم روی اولین مبلی که دستم اومد وخودمم درست روبروی عکس دیانا،روی مبل،ولو شدم...
نگاهی به سرتاسر خونه انداختم...
درهم بود و شلوغ!...مثل تمام این عشترا ماه...روی تمام مبلا کلی لباس تل انبار شده و روی زمینم پراز کاغذ باطله وخودکارو جعبه پیتزا و آشغال ساندویچ و...پاکت سیگار بود!...
نگاهم واز خونه به هم ریخته گرفتم و...دوختم به چشمای دیانا...
لبخندم پررنگ شد وبا لحنی تلخ تراز تلخی لبخندم گفتم:می بینی چه زندگی واسم درست کردی؟...
پوفی کشیدم ونگاهم واز چشماش دزدیدم...
دست دراز کردم و گوشی تلفن رو زدم روی پیغامگیر...و تک تک پغاما شروع کردن به پخش شدن.
سرم وبه پشتی مبل تکیه دادم وچشمام وروی هم گذاشتم...
- سلام ارسلان...ببخشید...باهات بد حرف زدم...من...
نذاشتم صدای مسخره شقایق بیشتر از اون روی مخم بره...زدم پیغام بعدی وصدای متین توی گوشم پیچید:
- کدوم گوری رفتی تو؟...چرا گوشیت وجواب نمیدی؟بازم خاموشش کردی؟...مرده شورت وببرن ارسلان! انقدری که نگران توام نگران زن پابه ماهم نیستم!!!دیوونه شدم از دستت پسر...(پوفی کشید...)الاقل رسیدی یه پیم بده خیال منه خر راحت بشه!مراقب خودت باش.فعلا.
نمی خواستم بیشتراز اون متینو نگران بذارم...این دیوونه بلاخره یه روز به خاطر نگرانیاش دق میکنه میمیره! ارزش نداره به خاطر یکی مثل من خودش واذیت کنه...
چشم باز کردم وگوشیم واز توی جیبم بیرون آوردم...
بیشتر اوقات خاموشه...چون شقایق خیلی به این بی صاحابی زنگ میزنه ومنم برای خلاص شدن از دست اون،گوشی رو خاموش می کنم.
گوشیم رو روشن کردم و بعد شروع کردم به پیم دادن به امیر...درهمون حالم،به پیغام جدید گوش می دادم:
- سلام...شناختی رفیق شفیق؟!...یا نیاز به معرفیه؟...زیاد به مخت فشار نیار!پارسام...می دونی که از اون روزی که توشرکت دعوامون شد،دیگه باهات هیچ کاری ندارم...این بارم واسه خاطر تو زنگ نزدم!واسه دیانا زنگ زدم...کجاست؟چیکار می کنه؟ازش خبری داری؟...من نگرانشم!!!...نکنه توام ازش خبری نداری؟همون طورکه بقیه ندارن....آره؟!!ازش بی خبری؟...چرا رفته لعنتی؟...چراااا؟!...توی عوضی کاری باهاش کردی؟تو؟...اگه تو مسبب رفتنش بوده باشی،کاری می کنم که مرغای هوا به حالت زار زار گریه کنن...خودت می دونی که چقدر دوستش...
- ۱۷.۰k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط