راز خون پارت پنجم
صبح، با نور کمرنگی از پشت پردههای ضخیم اتاق شروع شد.
دایانا تقریباً تمام شب را بیدار مانده بود.
هر بار که چشمهایش را میبست، تصویر تهیونگ جلوی چشمش میآمد.
خونآشام.
هنوز هم باورش سخت بود.
صبح زود تصمیم گرفت از عمارت برود.
بیرون، مه غلیظی تمام مسیر جنگل را پوشانده بود.
دایانا تلفنش را بیرون آورد.
هیچ آنتنی نداشت.
با خودش گفت: «عالیه... فقط همینو کم داشتم.»
صدای آرامی از پشت سرش آمد:
«جایی میری؟»
دایانا از جا پرید.
تهیونگ چند پله بالاتر ایستاده بود.
لباس مشکی پوشیده بود و موهای تیرهاش کمی روی پیشانیاش ریخته بود. نور صبح از پنجرهی بلند پشت سرش میتابید و چهرهاش را نیمه در سایه فرو برده بود.
دایانا سعی کرد ترسش را نشان ندهد.
«آره.»
«کجا؟»
«خونهم.»
تهیونگ نگاه کوتاهی به بیرون انداخت.
«امروز نمیتونی بری.»
دایانا اخم کرد.
«چرا؟»
«جاده بستهست.»
«با چی؟»
«طوفان دیشب چند درخت رو روی مسیر انداخته.»
دایانا با تردید نگاهش کرد.
«و تلفنم هم آنتن نداره.»
تهیونگ گفت:
«میدونم.»
دایانا مکث کرد.
«تو از کجا میدونی؟»
تهیونگ جواب نداد.
بعد به سمت سالن رفت.
«بیا صبحانه بخور.»
دایانا با فاصله دنبالش رفت.
میز بزرگی در وسط سالن چیده شده بود. نان، میوه، چای و چند ظرف غذا روی آن قرار داشت.
اما جلوی تهیونگ فقط یک فنجان شیشهای تیرهرنگ بود.
دایانا به آن خیره شد.
تهیونگ متوجه نگاهش شد.
«چیزی میخوای بپرسی؟»
دایانا نشست.
«تو صبحانه نمیخوری؟»
«نه.»
نگاهش به فنجان افتاد.
«چون خونآشامی؟»
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«تو خیلی سریع یاد گرفتی از من نترسی.»
دایانا فوراً جواب داد:
«کی گفته نمیترسم؟»
گوشهی لب تهیونگ کمی بالا رفت.
«خوبه.»
«چی خوبه؟»
«اینکه هنوز میترسی.»
دایانا نگاهش را دزدید.
چند لحظه سکوت گذشت.
بعد تهیونگ فنجانش را کنار گذاشت.
«اگر قراره مدتی اینجا بمونی، باید سه چیز رو بدونی.»
دایانا با احتیاط پرسید:
«چه چیزهایی؟»
تهیونگ مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
«سه قانون این عمارت.»
دایانا چیزی نگفت.
«اول؛ بعد از نیمهشب وارد بخش شرقی عمارت نشو.»
«چرا؟»
«فقط انجامش نده.»
«قانون دوم؟»
تهیونگ ادامه داد:
«به طبقهی آخر نرو.»
دایانا فوراً متوجه شد.
«همون جایی که نقاشیها هستن؟»
چهرهی تهیونگ برای لحظهای سرد شد.
«خصوصاً اونجا.»
دایانا کمی جلو آمد.
«و قانون سوم؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«اگر شب صدایی شنیدی که اسمت رو صدا میزنه... جواب نده.»
دایانا خندید، اما خندهاش عصبی بود.
«این دیگه چه قانونیه؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«قانونیه که بهتره زنده بمونی.»
لبخند از صورت دایانا محو شد.
«یعنی چی؟»
تهیونگ از جایش بلند شد.
«هر صدایی که اسمت رو صدا میزنه، لزوماً صدای یک انسان نیست.»
دایانا به رفتنش خیره ماند.
«تهیونگ.»
او ایستاد.
«اگر من این قوانین رو رعایت نکنم چی؟»
تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت:
«اونوقت من مجبور میشم دنبالت بیام.»
و رفت.
دایانا چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش به فنجان تیرهرنگ روی میز افتاد.
برای اولین بار با خودش فکر کرد شاید ترسناکترین چیز دربارهی تهیونگ این نباشد که خونآشام است.
شاید ترسناکترین چیز این باشد که...
او از چیزی در این عمارت بیشتر از خودش میترسد. 🕯️🥀
انگشتت و قر بده رو لایک❤💃🏻
دایانا تقریباً تمام شب را بیدار مانده بود.
هر بار که چشمهایش را میبست، تصویر تهیونگ جلوی چشمش میآمد.
خونآشام.
هنوز هم باورش سخت بود.
صبح زود تصمیم گرفت از عمارت برود.
بیرون، مه غلیظی تمام مسیر جنگل را پوشانده بود.
دایانا تلفنش را بیرون آورد.
هیچ آنتنی نداشت.
با خودش گفت: «عالیه... فقط همینو کم داشتم.»
صدای آرامی از پشت سرش آمد:
«جایی میری؟»
دایانا از جا پرید.
تهیونگ چند پله بالاتر ایستاده بود.
لباس مشکی پوشیده بود و موهای تیرهاش کمی روی پیشانیاش ریخته بود. نور صبح از پنجرهی بلند پشت سرش میتابید و چهرهاش را نیمه در سایه فرو برده بود.
دایانا سعی کرد ترسش را نشان ندهد.
«آره.»
«کجا؟»
«خونهم.»
تهیونگ نگاه کوتاهی به بیرون انداخت.
«امروز نمیتونی بری.»
دایانا اخم کرد.
«چرا؟»
«جاده بستهست.»
«با چی؟»
«طوفان دیشب چند درخت رو روی مسیر انداخته.»
دایانا با تردید نگاهش کرد.
«و تلفنم هم آنتن نداره.»
تهیونگ گفت:
«میدونم.»
دایانا مکث کرد.
«تو از کجا میدونی؟»
تهیونگ جواب نداد.
بعد به سمت سالن رفت.
«بیا صبحانه بخور.»
دایانا با فاصله دنبالش رفت.
میز بزرگی در وسط سالن چیده شده بود. نان، میوه، چای و چند ظرف غذا روی آن قرار داشت.
اما جلوی تهیونگ فقط یک فنجان شیشهای تیرهرنگ بود.
دایانا به آن خیره شد.
تهیونگ متوجه نگاهش شد.
«چیزی میخوای بپرسی؟»
دایانا نشست.
«تو صبحانه نمیخوری؟»
«نه.»
نگاهش به فنجان افتاد.
«چون خونآشامی؟»
تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«تو خیلی سریع یاد گرفتی از من نترسی.»
دایانا فوراً جواب داد:
«کی گفته نمیترسم؟»
گوشهی لب تهیونگ کمی بالا رفت.
«خوبه.»
«چی خوبه؟»
«اینکه هنوز میترسی.»
دایانا نگاهش را دزدید.
چند لحظه سکوت گذشت.
بعد تهیونگ فنجانش را کنار گذاشت.
«اگر قراره مدتی اینجا بمونی، باید سه چیز رو بدونی.»
دایانا با احتیاط پرسید:
«چه چیزهایی؟»
تهیونگ مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
«سه قانون این عمارت.»
دایانا چیزی نگفت.
«اول؛ بعد از نیمهشب وارد بخش شرقی عمارت نشو.»
«چرا؟»
«فقط انجامش نده.»
«قانون دوم؟»
تهیونگ ادامه داد:
«به طبقهی آخر نرو.»
دایانا فوراً متوجه شد.
«همون جایی که نقاشیها هستن؟»
چهرهی تهیونگ برای لحظهای سرد شد.
«خصوصاً اونجا.»
دایانا کمی جلو آمد.
«و قانون سوم؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«اگر شب صدایی شنیدی که اسمت رو صدا میزنه... جواب نده.»
دایانا خندید، اما خندهاش عصبی بود.
«این دیگه چه قانونیه؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«قانونیه که بهتره زنده بمونی.»
لبخند از صورت دایانا محو شد.
«یعنی چی؟»
تهیونگ از جایش بلند شد.
«هر صدایی که اسمت رو صدا میزنه، لزوماً صدای یک انسان نیست.»
دایانا به رفتنش خیره ماند.
«تهیونگ.»
او ایستاد.
«اگر من این قوانین رو رعایت نکنم چی؟»
تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت:
«اونوقت من مجبور میشم دنبالت بیام.»
و رفت.
دایانا چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش به فنجان تیرهرنگ روی میز افتاد.
برای اولین بار با خودش فکر کرد شاید ترسناکترین چیز دربارهی تهیونگ این نباشد که خونآشام است.
شاید ترسناکترین چیز این باشد که...
او از چیزی در این عمارت بیشتر از خودش میترسد. 🕯️🥀
انگشتت و قر بده رو لایک❤💃🏻
- ۵.۸k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط