{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیای من — قسمت ۱۶

مافیای من — قسمت ۱۶

پرونده‌ای که نباید باز می‌شد

صدای قفل شدن در هنوز در گوش ات می‌پیچید.

چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.

ات دستش را روی دستگیره گذاشت و آن را پایین کشید.

قفل بود.

— خیلی خب...

نفس عمیقی کشید.

— اصلاً نترس.

چند قدم عقب رفت.

— فقط یه اتاق تاریکه. همین.

اما همان لحظه صدای ضربه‌ی آرامی از پشت قفسه‌ها آمد.

ات خشکش زد.

— کی اونجاست؟

جوابی نیامد.

دوباره صدا آمد.

این بار نزدیک‌تر.

ات گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد، اما صفحه هیچ آنتنی نشان نمی‌داد.

— عالیه...

با عصبانیت به سقف نگاه کرد.

— دقیقاً امشب باید آنتن نداشته باشی؟

در همان لحظه صدای قدم‌هایی از پشت در شنیده شد.

ات سریع خودش را کنار قفسه کشید.

صدای مردی آمد:

— رئیس؟

صدای آشنایی جواب داد:

— عقب برو.

ات چشم‌هایش را گرد کرد.

جونگکوک.

قفل در باز شد.

نور راهرو داخل اتاق افتاد و جونگکوک وارد شد.

چشم‌هایش مستقیم روی ات افتاد.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد با همان لحن خشک همیشگی گفت:

— مگه نگفتم برو خونه؟

ات سریع جواب داد:

— مگه نگفتم بیرون شرکت به من دستور ندید؟

جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد.

— اینجا شرکت نیست؟

ات اطرافش را نگاه کرد.

— خب... technically هست.

جونگکوک نفس کوتاهی کشید.

— بیا بیرون.

ات تکان نخورد.

— اول بگید چرا من اینجام.

— چون تو بدون اجازه وارد بخش بایگانی شدی.

— و شما از کجا فهمیدید؟

سکوت.

ات با شک نگاهش کرد.

— شما منو زیر نظر داشتید؟

جونگکوک خیلی خونسرد گفت:

— نه.

— پس چطور فهمیدید؟

— چون می‌دونستم احتمالاً همین کار رو می‌کنی.

ات با ناراحتی گفت:

— این جواب نیست!

جونگکوک نزدیک قفسه رفت.

نگاهش روی پرونده‌ای افتاد که ات چند لحظه قبل بیرون کشیده بود.

صورتش برای اولین بار کمی تغییر کرد.

— اون رو کجا پیدا کردی؟

ات پرونده را بالا گرفت.

— همین‌جا.

جونگکوک فوراً گفت:

— بده من.

ات پرونده را پشت سرش برد.

— اول بگید داخلش چیه.

— ات.

— نه.

— بده.

— نه!

جونگکوک چند ثانیه به او خیره شد.

بعد خیلی آرام گفت:

— تو واقعاً نمی‌فهمی داری وارد چه چیزی می‌شی.

ات جواب داد:

— چون هیچ‌کس چیزی بهم نمیگه!

جونگکوک سکوت کرد.

بعد نگاهش را از ات گرفت.

— پرونده رو باز نکن.

ات آرام‌تر پرسید:

— چرا؟

جونگکوک جواب نداد.

همین سکوت کافی بود.

ات پرونده را باز کرد.

صفحه‌ی اول فقط چند خط داشت.

اما صفحه‌ی دوم...

چند اسم.

چند تاریخ.

و چند شرکت که ات بعضی از نام‌هایشان را قبلاً در پروژه‌های مالی دیده بود.

چشم‌هایش روی یکی از اسم‌ها ثابت ماند.

— این...

جونگکوک فوراً پرونده را از دستش گرفت.

— گفتم بازش نکن.

ات با تعجب نگاهش کرد.

— این شرکت‌ها با پروژه Artemis ارتباط دارن.

جونگکوک چیزی نگفت.

ات یک قدم جلو رفت.

— پس Artemis فقط یه پروژه‌ی معمولی نیست.

— نه.

این بار جوابش مستقیم بود.

ات برای چند ثانیه ساکت ماند.

— پس چی هست؟

جونگکوک پرونده را بست.

— چیزی که نباید درگیرش بشی.

ات با ناراحتی گفت:

— ولی من الان درگیرشم!

جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.

— دقیقاً مشکل همینه.


---

در همان لحظه صدای بی‌سیم یکی از افراد جونگکوک بلند شد.

— رئیس.

جونگکوک برگشت.

— حرف بزن.

— یک نفر از ساختمان خارج شد.

جونگکوک فوراً پرسید:

— کی؟

چند ثانیه سکوت.

— هنوز شناسایی نشده.

جونگکوک به ات نگاه کرد.

— اینجا بمون.

ات فوراً گفت:

— کجا می‌رید؟

— بیرون.

— منم میام.

— نه.

— چرا؟

— چون گفتم نه.

ات اخم کرد.

— این دیگه دستور کاری نیست.

جونگکوک نزدیک در ایستاد.

— دقیقاً.

و از اتاق خارج شد.

ات چند ثانیه به در نگاه کرد.

بعد زیر لب گفت:

— خب... پس معلومه قضیه جدیه.

اما برخلاف دستور جونگکوک، پشت سرش راه افتاد.


---

چند دقیقه بعد...

جونگکوک در راهروی طبقه‌ی پایین ایستاده بود.

یکی از افرادش جلو آمد.

— رئیس، هیچ‌کس از در اصلی خارج نشده.

جونگکوک نگاهش را به دوربین‌ها دوخت.

— پس از کجا رفت؟

— نمی‌دونیم.

جونگکوک چند لحظه فکر کرد.

بعد ناگهان متوجه چیزی شد.

ادامه کامنت
دیدگاه ها (۴)

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط