{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خيلي باحاله

خيلي باحاله
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید : آن دختر کیست ؟ مرد جوان گفت: نامش سامانتا است و در محله خودمان زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت : من متاسفم بخاطر این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی. چون او خواهر توست. خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود. پسر با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر من است ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت : نگران نباش پسرم. تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی! . برگرفته از سریالهای شبکه GEM :))))))))
دیدگاه ها (۱۰)

شخصیت‌های رمانویولت +دختر بزرگ خانواده و نقش اصلی داستان.الو...

برادر ناتنی منژانر : برادر ناتنی ـ مافیایی ـ اسمات ـ مدرسه ا...

خلاصه رمان « مادر ا/ت از پدر ا/ت جداشه و قرای با کسی ازدواج ...

چند وقت پیش به جوان عزیزی گفتم که در جریان انتخاب همسر، بیشت...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:10چرا هی تغیر مد میدی تو...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 46ا. ت: الان؟جونگکوک: بله.ا. ت...

معرفی فکت درام، عاشقانه، فانتزی،تناسخی،پادشاهی،اسماتجونگ کوک...

مادری که آرزوی پسر پنج‌ساله‌اش را باور نکردآنچه امروز بیش از...

شهید مدافع حرم حامد جوانیتاریخ تولد: ۲۶ آبان ۱۳۶۲ تبریز قسم...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌ونهم | دخترممرد چند قدم جلو آمد.لانا با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط