P30

(دانای کل)
ادوارد : بالاخره اومدی ؟؟
ویکتور در اتاق رو بست و سمت عموش برگشت ، عامل تمام بدبختی هاش ، هرگز دوست نداشت دوباره پاش رو توی این اتاق بزاره .
ویکتور : با من کاری داشتین ؟؟
ادوارد : بشین
ویکتور : وقتم ارزشمند تر از این حرفاست که با شما بگذره .... پس زودتر بگید
ادوارد دسته به سینه نگاهی به قیافه اش انداخت .... اون هنوز هیچی نمیدونست .
ادوارد : قضیه این دختره چیه ؟؟
ویکتور : فکر میکنم اینجا دختر های زیادی باشن .... نمیدونم راجب کدوم حرف میزنید .
ادوارد : همون دختره که امروز با جسی بحث کرده ..... واضح تر بگم ؟؟
ویکتور : همه ی خبرارو جسی اینطوری به شما میده ؟؟
ادوارد : به هرحال باید یه ادم بینتون داشته باشم
ویکتور با همون قیافه پکر گفت : قضیه ای نداره
ادوارد : ویکتور .... نمیخوای که اونم مثل دوست دخترت بمیره
ویکتور به سمت میز قدم برداشت و دست هاش رو دو طرف میز گذاشت و رو به عموش گفت : عمو .... اگه فکر کردی فراموش کردم خیلی اشتباه میکنی ..... انتقام اونو ازت میگیرم .... مطمئن باش
ادوارد از روی صندلی بلند شد و روبه روی چشم های عصبانی ویکتور گفت : هنوزم ساده ای
و بعد چاقوی کوچیکی رو توی بازوی ویکتور فرو کرد که چشم هاش رو از درد بست .
ادوارد : بهتره حواست به خودت و این دختره باشه .... از کوچیک ترین خطایی نمیگزرم
بعدم بی توجه به درد بازوی ویکتور از اتاق خارج شد .
ویکتور بازویش را گرفت و چشم هایش را از درد بست و روی هم فشار داد بعدم همانطور که به سمت در میرفت زمزمه کرد : میکشمت
دیدگاه ها (۹)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

پارت ۶۲

**پارت ۲۷**دیدنِ اون عکس‌ها روی میز، تمامِ دنیام رو لرزوند. ...

چندپارتی تهیونگ

پارت چهاردهم: کاغذهایِ پاره‌وپورهلیها به اتاقش پناه برد و در...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

{عشق فراموش شده}[P9]+ بله بله درسته. به همین اسمهپیرزن :خب ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط