A KISS MADE OF BLOOD

PART:11
°°°°°°°°°°
«فراخوان پدر»

پیام هیون هنوز روی صفحه‌ی گوشی روشن بود. میکا با انگشت‌هایی که سعی می‌کرد نلرزد گوشی را برداشت.

جونگکوک از آن سو، نگاهش را از او نمی‌گرفت. همان نگاه ثابت، سرد، اما زیرش یک چیزی… یک چیز خطرناک و کنجکاو.

هیون نوشته بود: «پدرت دستور داده فوراً برگردی. الان. نه بعداً.»

میکا لحظه‌ای به صفحه خیره ماند. همین. فقط همین چند کلمه. اما کافی بود که کل ستون فقراتش یخ بزند. جونگکوک آرام جلو آمد. نه با صدای پا، با حضورش. «چیه؟»

میکا تردید کرد. نمی‌خواست نشان بدهد که پیام پدرش تکانش داده. اما چشمان جونگکوک دنبال هر لرزش کوچک بود. «هیچی. باید… برگردم خونه.»

جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد، همان‌قدر که تهدید محسوب می‌شد. «پدرت؟»

میکا سرش را تکان داد. «آره.»

جونگکوک یک قدم دیگر نزدیک شد. «اون مرد هیچ‌وقت بی‌دلیل صدا نمی‌کنه.»

میکا پوزخندی زد. «تو از کی شدی کارشناس خانواده‌ی لی؟»

جونگکوک بدون پلک زدن گفت: «از وقتی فهمیدم که تو داشتـی می‌مردی و هیچ‌کس از خونواده‌ت سرش رو بالا نگرفت ببینه زنده‌ای یا نه.»

میکا نفسش برید. نه از حرف از لحن. یک راست به نقطه‌ی ضعفش زده بود.

جونگکوک ادامه داد: «پدرت اگر الان صدات کرده… یا می‌خواد تو رو از بازی بیرون بندازه… یا می‌خواد مطمئن بشه با من نیستی.»

میکا لبخند تلخی زد. «پدرم از هیچ‌کس حرف نمی‌شنوه. مخصوصاً از تو.»

جونگکوک آهسته گفت: «اشتباه می‌کنی اون از من می‌ترسه.»

میکا سرش را بالا آورد. چشمانش خسته، ولی خشمگین. «پدرم از هیچ‌کس نمی‌ترسه.»

جونگکوک جلوتر آمد. آن‌قدر نزدیک که فاصله‌شان خطرناک شد. «از این می‌ترسه که دخترش… اشتباه نسل‌ها رو بشکنه.»

میکا قلبش افتاد. جونگکوک داشت چی می‌گفت؟ «چه اشتباهی؟»

سعی کرد محکم باشد، اما صدا لرزید. جونگکوک چشم از او برنداشت. «نفرت...لی‌ها و جئون‌ها، سی ساله دارن با چیزی می‌جنگن که حتی نمی‌دونن واقعی بوده یا نه. تنها چیزی که حفظ‌ش کرده… اینه که هیچ‌وقت کسی از دو طرف…به هم نزدیک نشده.»

میکا یک قدم عقب رفت. نه از ترس از اینکه بیش از حد نزدیک شده بود. «پدرم نگران این چیزها نیست.»

جونگکوک بدون لحظه‌ای تردید گفت: «پدر تو نگران اینه که تو… اختیار خودت رو پیدا کنی.»

میکا گلوش خشک شد. سعی کرد جمله‌ای پیدا کند، اما هیچ نداشت. لحظه‌ای بعد، گوشی‌اش دوباره لرزید. پیام جدید از هیون: «عجله کن. پدرت عصبیه و این… اون نوع عصبانیتی نیست که من بتونم آرومش کنم.»

میکا لبش را گاز گرفت. چرا پدرش این‌قدر مصر بود؟ چرا الان؟ جونگکوک یک قدم کنار رفت، اما نگاهش را برنداشت. «می‌خوای بری؟»

میکا سرش را پایین انداخت. «مجبورم.»

جونگکوک آهسته گفت: «می‌دونی که برنگشتی… میام دنبالت.»

میکا سر بلند کرد. «واسه چی؟ انتقام؟»

جونگکوک بدون لحظه‌ای توقف جواب داد: «نه چون… این‌بار… نمی‌ذارم از دستم در بری.»

قلب میکا یک ضربه‌ی تیز خورد. جونگکوک عقب رفت، اجازه داد از در عبور کند…اما وقتی دستش روی دستگیره بود، صدای جونگکوک از پشت سرش آمد: «میکا.»

او برگشت. جونگکوک گفت: «تو برمی‌گردی. درست لحظه‌ای که پدرت بفهمه… نمی‌تونه تو رو کنترل کنه.»

میکا چیزی نگفت. جونگکوک لبخندی زد آن لبخند خاکستری، تاریک، که نصفش قدرت بود نصفش خطر. در را آرام پشت خودش بست.

و برای اولین بار…میکا فهمید پدرش تنها کسی نیست که باید از او بترسد.
دیدگاه ها (۸)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎جونگکوک چند ثانیه به اِریا خیره موند.ـ...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

𓆩 پارت ۳۸ 𓆪 🖤🥀ات با عجله وارد سالن شد و در پشت سرش بسته شد.ج...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۷ — نزدیک‌تر از همیشهرینا کنار پنجره ایستاد...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.2 (روایت از زبان ن...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت چهاردهمیونا با ناباوری به کانگ ن...

~ بنسون بون در مصاحبه‌اش با شبکه‌ی خبری JTBC جونگکوک رو‌ منش...

𝖕𝖆𝖗𝖙6جشن تمام شد، اما شبِ مارال تمام نشد.وقتی به اتاقش برگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط