🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
پارت ۲۷ — نزدیکتر از همیشه
رینا کنار پنجره ایستاده بود و به باران خیره شده بود.
صدای قدمهای جونگکوک از پشت سرش آمد.
— هنوز بیداری؟
رینا بدون اینکه برگردد گفت:
— خوابم نمیبره.
جونگکوک کنارش ایستاد.
— به اتفاقات امشب فکر میکنی؟
رینا آرام سر تکان داد.
— به همهچیز... مخصوصاً اینکه دیگه نمیدونم به کی میتونم اعتماد کنم.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— به من میتونی.
رینا بالاخره به او نگاه کرد.
— مطمئنی؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— دربارهی خیلی چیزها نه... ولی دربارهی این یکی، آره.
رینا خندید.
— خیلی اعتمادبهنفسی.
— مجبورم. تو که به اندازهی کافی به من شک داری.
رینا با شیطنت گفت:
— شاید چون قیافت مشکوکه.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— قیافهم؟
— خیلی.
— پس چرا هنوز اینجایی؟
رینا لحظهای مکث کرد.
— چون...
جونگکوک کمی نزدیکتر شد.
— چون؟
رینا نگاهش را دزدید.
— چون فعلاً به دردم میخوری.
جونگکوک خندید.
— «فعلاً»؟
— آره.
— باشه. پس سعی میکنم مفید بمونم.
رینا لبخند زد.
برای چند لحظه، تمام ترسها و رازها فراموش شدند.
اما ناگهان تلفن جونگکوک زنگ خورد.
لبخند از صورتش محو شد.
تماس را جواب داد.
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
— پیداش کردم.
جونگکوک سرد پرسید:
— کجاست؟
مرد آدرس را گفت.
جونگکوک تماس را قطع کرد و به رینا نگاه کرد.
رینا فهمید اتفاقی افتاده.
— چی شده؟
جونگکوک کت مشکیاش را برداشت.
— کسی که دنبالش بودیم، بالاخره خودش رو نشون داده.
رینا جلو آمد.
— منم میام.
— نه.
— جونگکوک—
— این بار خطرناکه.
رینا دستش را گرفت.
— پس تنها نمیری.
جونگکوک به دست رینا نگاه کرد و بعد لبخند محوی زد.
— میدونی چقدر لجبازی؟
رینا گفت:
— از خودت یاد گرفتم.
جونگکوک آهسته گفت:
— پس بیا.
آن دو از عمارت خارج شدند.
و هیچکدام نمیدانستند کسی از داخل پنجره، رفتنشان را تماشا میکند.
گوشی آن شخص روشن شد.
پیامی فرستاد:
«طعمه حرکت کرد.»
پارت ۲۷ — نزدیکتر از همیشه
رینا کنار پنجره ایستاده بود و به باران خیره شده بود.
صدای قدمهای جونگکوک از پشت سرش آمد.
— هنوز بیداری؟
رینا بدون اینکه برگردد گفت:
— خوابم نمیبره.
جونگکوک کنارش ایستاد.
— به اتفاقات امشب فکر میکنی؟
رینا آرام سر تکان داد.
— به همهچیز... مخصوصاً اینکه دیگه نمیدونم به کی میتونم اعتماد کنم.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— به من میتونی.
رینا بالاخره به او نگاه کرد.
— مطمئنی؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— دربارهی خیلی چیزها نه... ولی دربارهی این یکی، آره.
رینا خندید.
— خیلی اعتمادبهنفسی.
— مجبورم. تو که به اندازهی کافی به من شک داری.
رینا با شیطنت گفت:
— شاید چون قیافت مشکوکه.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— قیافهم؟
— خیلی.
— پس چرا هنوز اینجایی؟
رینا لحظهای مکث کرد.
— چون...
جونگکوک کمی نزدیکتر شد.
— چون؟
رینا نگاهش را دزدید.
— چون فعلاً به دردم میخوری.
جونگکوک خندید.
— «فعلاً»؟
— آره.
— باشه. پس سعی میکنم مفید بمونم.
رینا لبخند زد.
برای چند لحظه، تمام ترسها و رازها فراموش شدند.
اما ناگهان تلفن جونگکوک زنگ خورد.
لبخند از صورتش محو شد.
تماس را جواب داد.
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
— پیداش کردم.
جونگکوک سرد پرسید:
— کجاست؟
مرد آدرس را گفت.
جونگکوک تماس را قطع کرد و به رینا نگاه کرد.
رینا فهمید اتفاقی افتاده.
— چی شده؟
جونگکوک کت مشکیاش را برداشت.
— کسی که دنبالش بودیم، بالاخره خودش رو نشون داده.
رینا جلو آمد.
— منم میام.
— نه.
— جونگکوک—
— این بار خطرناکه.
رینا دستش را گرفت.
— پس تنها نمیری.
جونگکوک به دست رینا نگاه کرد و بعد لبخند محوی زد.
— میدونی چقدر لجبازی؟
رینا گفت:
— از خودت یاد گرفتم.
جونگکوک آهسته گفت:
— پس بیا.
آن دو از عمارت خارج شدند.
و هیچکدام نمیدانستند کسی از داخل پنجره، رفتنشان را تماشا میکند.
گوشی آن شخص روشن شد.
پیامی فرستاد:
«طعمه حرکت کرد.»
- ۱.۵k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط