پارت 9
ته ویو
واقعا عزاب اور بود دوست داشتم این دختره رو بگیرم...
خدایا ته اروم باش الان موقعیت خیلی خوبیه بهتره برم خونه با اینکه کوک دوستشو اورده بود ولی میرم خونه
نمیدونم این پسر با اینکه خونه داره میگه خونه ی تو بهتره اسکله به خدا بلند شدم که برم که لینا (دختر خاله ی ته)گفت پسرخاله جون کجا میری
ته:میخوام برم خونمون لینا جون میخوام یکم راحت شم
سه جانگ :داداش میشه من و یه جایی ببری بعد برم گردونی
ته:مگه تو خودت ماشین نداری
سه جانگ: داداش ماشینم تعمیرگاهه
ات ویو
داشتم به زندگیم فک میکردم اینکه چرا اینقدر بدختم اینکه چرا زندگیم روراست نمیشه
اول اون سوارکاریه مزخرف بعد اون درگیری الانم که..
واقعا ننیکشم مگه چقد توان دارم مگه منم انسان نیستم حق زندگی ندارم ارزو دارم دلم میخواد به ارزوهام برسم خدایا چرا اینقدر من بدبختم
توی همین فکرا بودم که بابام زنگ زد گوشیم و دراوردم و جواب دادم
بابا ات:دختر تو معلوم هست کجایی اصلا به فکر من پیر هستی هعی اینور اونور میری اخه تو
ات:باباجون میشه اروم باشی من رودخانه ی هانم الان میخواستم پاشم بیام
بابا ات:اخه دختر تو نمیگی دلم هزار راه رفت
ات:ببخشید الان میام نمیرم خونه خودم
با بابا خدافظی کردم و پاشدم که برم که یه دختر گریه کنان به سمتم اومد چقد شبیه سوهی بود خواهرم
اومد من و ندید به من برخورد کرد افتادم که پشتم به زمین خورد انقدر دردم گرفت که حد نداشت
سوهی که تازه متوجه ی من شد
سوهی:ابجی..ابجی ببخشید ابجی حالت خوبه؟..هق ابجی ببخشید...
سه جانگ :خانم لی حالتون خوبه؟؟
ات:انقدر حرف نزنید کمکم کنین پاشم
بلند شدم با اینکه پشتم تیر میکشید ولی ازشون پرسیدم اوناهم مو به مو برام همه چیو تعریف کردن
ته ویو
بعد اینکه سه جانگ و گذاشتم تصمیم گرفتم منتظرش وایسم سه جانگ گفته بود برم ولی من منتظرش وایسادم منی که 28سال سن داشتم سه جانگی که 20سال سن داشت به لین فک میکردم که خودم سه جانگ و بزرگ کردم یه ابجیه کوچیکتر دارم که اسمش تهی هست مامانم خودش تهی رو بزرگ کرد تهی چون اعتقاد داشت که دختر باید خانمانه بزرگ شه ولی درهمون حال از هممون محافظت میکرد
سه جانگ خودم همه چیو بهش یاد دادم چون تهی با سه جانگ تقریبا همسنن بهتر ارتباط میگرفتن ولی همیشه سر من دعوا میکردن که داداش من و بیشتر دوس داره😂
با فکری که کردم خندم گرفت
به ساعت نگاه کردم سه جانگ خیلی دیر کرده بود
از ماشین پیاده شدم و دنبال سه جانگ گشتم
وقتی سه جانگ و دیدم داشت با دوتا خانم صحبت میکرد خانوما پشت به من بودن یکی شون تقریبا میخورد همسن و سال من باشه یکی همسن و سال سه جانگ رفتم جلو
ته:داداش کوچیکه این دوتا خانومارو به...
لطفا حمایت کنین
انتظارشو نداشتین نه😂😂
واقعا عزاب اور بود دوست داشتم این دختره رو بگیرم...
خدایا ته اروم باش الان موقعیت خیلی خوبیه بهتره برم خونه با اینکه کوک دوستشو اورده بود ولی میرم خونه
نمیدونم این پسر با اینکه خونه داره میگه خونه ی تو بهتره اسکله به خدا بلند شدم که برم که لینا (دختر خاله ی ته)گفت پسرخاله جون کجا میری
ته:میخوام برم خونمون لینا جون میخوام یکم راحت شم
سه جانگ :داداش میشه من و یه جایی ببری بعد برم گردونی
ته:مگه تو خودت ماشین نداری
سه جانگ: داداش ماشینم تعمیرگاهه
ات ویو
داشتم به زندگیم فک میکردم اینکه چرا اینقدر بدختم اینکه چرا زندگیم روراست نمیشه
اول اون سوارکاریه مزخرف بعد اون درگیری الانم که..
واقعا ننیکشم مگه چقد توان دارم مگه منم انسان نیستم حق زندگی ندارم ارزو دارم دلم میخواد به ارزوهام برسم خدایا چرا اینقدر من بدبختم
توی همین فکرا بودم که بابام زنگ زد گوشیم و دراوردم و جواب دادم
بابا ات:دختر تو معلوم هست کجایی اصلا به فکر من پیر هستی هعی اینور اونور میری اخه تو
ات:باباجون میشه اروم باشی من رودخانه ی هانم الان میخواستم پاشم بیام
بابا ات:اخه دختر تو نمیگی دلم هزار راه رفت
ات:ببخشید الان میام نمیرم خونه خودم
با بابا خدافظی کردم و پاشدم که برم که یه دختر گریه کنان به سمتم اومد چقد شبیه سوهی بود خواهرم
اومد من و ندید به من برخورد کرد افتادم که پشتم به زمین خورد انقدر دردم گرفت که حد نداشت
سوهی که تازه متوجه ی من شد
سوهی:ابجی..ابجی ببخشید ابجی حالت خوبه؟..هق ابجی ببخشید...
سه جانگ :خانم لی حالتون خوبه؟؟
ات:انقدر حرف نزنید کمکم کنین پاشم
بلند شدم با اینکه پشتم تیر میکشید ولی ازشون پرسیدم اوناهم مو به مو برام همه چیو تعریف کردن
ته ویو
بعد اینکه سه جانگ و گذاشتم تصمیم گرفتم منتظرش وایسم سه جانگ گفته بود برم ولی من منتظرش وایسادم منی که 28سال سن داشتم سه جانگی که 20سال سن داشت به لین فک میکردم که خودم سه جانگ و بزرگ کردم یه ابجیه کوچیکتر دارم که اسمش تهی هست مامانم خودش تهی رو بزرگ کرد تهی چون اعتقاد داشت که دختر باید خانمانه بزرگ شه ولی درهمون حال از هممون محافظت میکرد
سه جانگ خودم همه چیو بهش یاد دادم چون تهی با سه جانگ تقریبا همسنن بهتر ارتباط میگرفتن ولی همیشه سر من دعوا میکردن که داداش من و بیشتر دوس داره😂
با فکری که کردم خندم گرفت
به ساعت نگاه کردم سه جانگ خیلی دیر کرده بود
از ماشین پیاده شدم و دنبال سه جانگ گشتم
وقتی سه جانگ و دیدم داشت با دوتا خانم صحبت میکرد خانوما پشت به من بودن یکی شون تقریبا میخورد همسن و سال من باشه یکی همسن و سال سه جانگ رفتم جلو
ته:داداش کوچیکه این دوتا خانومارو به...
لطفا حمایت کنین
انتظارشو نداشتین نه😂😂
- ۸.۵k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط