رمان...جونکوک{تشنه خون....پارت ۳
با تعجب بهش نگاه کردم....
نشانه جونکوک×
×چی شد؟ زبونت و موش خورد؟
+چی ها نه...اممم من کجام؟
×عمارت من....
+هان؟
×خوب بزار برات توضیح بدم،من جونکوک هستم،ارباب پنجم خون آشام ها.....و تو الان تو جهان/سرزمین خون آشام ها و گرگینه ها هستی.....
+با جیغ گفتم (خون آشام؟گرگینه؟
×هوی نترس دخترجون....
+ممممن چجوری اومدم اینجا؟
×خو من تو جنگل پیدات کردم،اگ ولت میکردم گرگینه ها میخوردنت...
+مگه میشع؟ خون آشام ها و گرگینه ها فقط تو داستان ها و رمان ها و فیلم هان واقعیت نداره.....
×میخوای بهت ثابت کنم؟
+چچجوری؟
یهو دیدم به طرز عجیبی رو هوا معلقم....
چشام زد بیرون،دهم باز مونده...
×دیدی گفتم من خون آشامم....
+ترو خدا من از ارتفاع میترسم....
×باشه بابا....
اروم اومدم رو زمین.....
×بورام خیلی ترسویی ها....
+اسم ممنو از کجا میدونی؟
×مگه میشه کسی که همزاد منه،اسمش و ندونم؟
+همزاد؟چی چیه؟
×آره درست شنیدی تو همزاد منی،ولی تو دنیای خودت....
×وای اونجوری نگام نکن....بزار برات توضیح بدم...،ببین من ۴ تا برادر بزرگتر از خودم دارم،.... و من پنجمین ارباب سرزمین خون آشام ها هستم،
گرگینه ها دشمن ما خون آشام ها هستن،و چون اونا زور شون به ما نمیرسه،میخوان از راه همزاد هامون مارو نابود کنن... و چون جون تو که همزاد منی در خطره بزرگیه، وقتی تو موزه رفتی سراغ تابلو تو دنیای خودت یه دسکاریی کردم تا با این راه بیای به دنیای ما.....و ازت مراقبت کنم،....اگع گرگینه ها میمومدن سراغت و میکشتنت منم از بین میرفتم،الان همه خون آشام ها در تلاشن که همزاد های انسان خودشون و پیدا کنن و ازشون مواظبت کنن....و چون توهم خیلی کنجوکاو البته چه عرض کنم فضول تشریف داری،با دست زدن به تابلو کار منو آسون تر کردی.....
+از کجا بدونم راست میگی؟
×این همه حرف زدم اخر میگی راست میگم یا دروغ؟ باشه...بزار یه مدرک بت نشون بدم،
نگاه کن،تو رو گردنت یه نشونه که علامت قطره خون🩸 داری و منم مثل تو و این یکی از مدرک هایی که من و تو همزاد همیم....
+من یعنی نمیشه برگردم پیش خانوادم؟ مامانم بابام نگرانم میشن....
×ناراحت نباش،یه کاری کردم که دوستات و خانوادت و هرکس که تو رو میشناسه
برای چند وقت تورو یادشون بره...انگار که وجود نداری....
+برای چند وقت؟
×تقریبا ۲سال....و نیم ما برای شما میشه ۴سال
+چییی؟😳😱.....
+ووولی من از خون آشام ها میترسم،
×نترس،اول اینکه من پنجمین ارباب اینجام دوم اینکه تو همزاد خون آشام هایی خون آشام ها نمیخورنت....شاید قیافه هاشون اره خوب،واسه شما انسان ها قیافه ما ترسناکع،.....ولی نترس باهات کاری نداریم....
+اها....
+ساعت چنده؟
×ساعت.... ۱ نصف شب....
+چی؟ من که تو موزه بودم صبح بود....
×آره خوب دنیای من و تو متضاد همن.....{ادامه دارد...
نشانه جونکوک×
×چی شد؟ زبونت و موش خورد؟
+چی ها نه...اممم من کجام؟
×عمارت من....
+هان؟
×خوب بزار برات توضیح بدم،من جونکوک هستم،ارباب پنجم خون آشام ها.....و تو الان تو جهان/سرزمین خون آشام ها و گرگینه ها هستی.....
+با جیغ گفتم (خون آشام؟گرگینه؟
×هوی نترس دخترجون....
+ممممن چجوری اومدم اینجا؟
×خو من تو جنگل پیدات کردم،اگ ولت میکردم گرگینه ها میخوردنت...
+مگه میشع؟ خون آشام ها و گرگینه ها فقط تو داستان ها و رمان ها و فیلم هان واقعیت نداره.....
×میخوای بهت ثابت کنم؟
+چچجوری؟
یهو دیدم به طرز عجیبی رو هوا معلقم....
چشام زد بیرون،دهم باز مونده...
×دیدی گفتم من خون آشامم....
+ترو خدا من از ارتفاع میترسم....
×باشه بابا....
اروم اومدم رو زمین.....
×بورام خیلی ترسویی ها....
+اسم ممنو از کجا میدونی؟
×مگه میشه کسی که همزاد منه،اسمش و ندونم؟
+همزاد؟چی چیه؟
×آره درست شنیدی تو همزاد منی،ولی تو دنیای خودت....
×وای اونجوری نگام نکن....بزار برات توضیح بدم...،ببین من ۴ تا برادر بزرگتر از خودم دارم،.... و من پنجمین ارباب سرزمین خون آشام ها هستم،
گرگینه ها دشمن ما خون آشام ها هستن،و چون اونا زور شون به ما نمیرسه،میخوان از راه همزاد هامون مارو نابود کنن... و چون جون تو که همزاد منی در خطره بزرگیه، وقتی تو موزه رفتی سراغ تابلو تو دنیای خودت یه دسکاریی کردم تا با این راه بیای به دنیای ما.....و ازت مراقبت کنم،....اگع گرگینه ها میمومدن سراغت و میکشتنت منم از بین میرفتم،الان همه خون آشام ها در تلاشن که همزاد های انسان خودشون و پیدا کنن و ازشون مواظبت کنن....و چون توهم خیلی کنجوکاو البته چه عرض کنم فضول تشریف داری،با دست زدن به تابلو کار منو آسون تر کردی.....
+از کجا بدونم راست میگی؟
×این همه حرف زدم اخر میگی راست میگم یا دروغ؟ باشه...بزار یه مدرک بت نشون بدم،
نگاه کن،تو رو گردنت یه نشونه که علامت قطره خون🩸 داری و منم مثل تو و این یکی از مدرک هایی که من و تو همزاد همیم....
+من یعنی نمیشه برگردم پیش خانوادم؟ مامانم بابام نگرانم میشن....
×ناراحت نباش،یه کاری کردم که دوستات و خانوادت و هرکس که تو رو میشناسه
برای چند وقت تورو یادشون بره...انگار که وجود نداری....
+برای چند وقت؟
×تقریبا ۲سال....و نیم ما برای شما میشه ۴سال
+چییی؟😳😱.....
+ووولی من از خون آشام ها میترسم،
×نترس،اول اینکه من پنجمین ارباب اینجام دوم اینکه تو همزاد خون آشام هایی خون آشام ها نمیخورنت....شاید قیافه هاشون اره خوب،واسه شما انسان ها قیافه ما ترسناکع،.....ولی نترس باهات کاری نداریم....
+اها....
+ساعت چنده؟
×ساعت.... ۱ نصف شب....
+چی؟ من که تو موزه بودم صبح بود....
×آره خوب دنیای من و تو متضاد همن.....{ادامه دارد...
- ۱۱.۷k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط