اسم:نیمه شب پارت:۱

«ویو انیا»
الان دو روزه که امدم و همه کار اون قصر بر روی دوش من افتاده بود من هم بی چون چرا همه رو انجام میدادم ولی هنوز باورم نمیشه توی قصر پادشاهی خون اشام ها هستم
توی فکر بودم که
خدمتکار:هی دختره بی دستو پا زود باش بیا باید کل این عمارت رو تمیز کنیم مهمون قرار بیاد
گفتم:چشم
اینکه بهم زور میگن مشکلی ندارم حدقل از بیرون خوابیدن بهتر
«نویسنده»
توی اون قصر غوقا به پا بود چون قرار بود پادشاه یه کالای مهم رو بخره
[بچه ها فقط خون اشام ها پادشاه دارن انسان ها رییس جمهور دارن]
خدمتکار:هی دختره برو پره هارو بشور
انیا:چشم
انیا میره پره ها رو میکنه و میشوره چون زیاد بودن خسته میشه و یه دقیقه میشینه که
خدمتکار:هی بلند شو ارباب جوان امده اند برو و واسشون چای ببر
انیا:چشم
انیا میره توی اشپز خانه و چای رو اماده میکنه و برای ارباب جوان میبره
تق تق
یه صدا امده که گفت:بیا تو
انیا رفت تو و واسیه یه لحظه محو ارباب جوان یا همون دامیان شد که
[انیا اولین باره که دامیان رو میبینه]
دامیان:چی شده کاری داشتی
انیا:براتون چای اوردم
رفت و گذاشت رو میز تعظیم کرد که بره که
دامیان:هی میگم تو خدمتکار جدیدی
انیا:بله
دامیان:خوبه حالا برو
انیا رفت و به کار هاش ادامه داد
خدمتکار:هی دختره برو روکش های تخت های عمارت رو عوض کن
[ نمی دونم چرا ولی یاد وقت هایی که مهمون میاد برامون شدم و مادر گرامی ]
انیا:چشم
انیا رفت و تمامه رو تختی هارو عوض فقط یه دونه مونده بود اونم مال دامیان بود
رفت و در زد که صدا دامیان امد که میگفت :بیا تو
انیا رفت تو و گفت:امدم رو تختی رو عوض کنم
دامیان با سر تایید کرد انیا هم کارشو کرد بعد رفت پیش خدمتکاره و گفت:خانم کل رو تختی ها رو عوض کردم
خدمتکار:خوب باشه حالا برو کمک بقیه تی بکش
انیا:باشه
[یه نکته بگم همه ی خدمتکارها خون اشامن فقط انیا انسانه]
«شب»
داشتم میرفتم توی اتاق که بهم دادن که صدایی امد که می گفت:خون می خوام
و سریع برگشتم دیدم هیچکی نیست به راهم ادامه دادم که سوزشی در گردم حس کردم وقتی برگشتم ببینم قضیه چیه واسیه ی یه لحظه دادم رفت به هوا ولی سریع جلوی دهنم رو گرفتم بهش نگاه کردم دیدم که




سلام این رمان جدیدم هستش وببخشید که دور پارت دادم چون مدرسه ها واز شده فعالیتم هم کم شده حتما نظر بدید و بنظرتون کی بود که کردن انیا رو گاز گرفت
دیدگاه ها (۴۳)

آوای شبپارت۲۱ویو نویسندهساعت:۲:۰۰ بعد از رفتن بکی انیا به خد...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

ادامهکه اومد پاشه دامیان دستش رو گرفت و انداخت رو تخت و دو د...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

P28بعد از ورزش زنگ خونه خورد انیا تو راه خوابگاه بود که در ا...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

Anya x Damian پارت۶۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط