فیک مرهم سایه
p10
بالاخره به مقصد رسیدن. یونگی ماشین رو جلویِ یه رستورانِ شیک و مدرن پارک کرد که اسمش با حروفِ نئونیِ آبی و نقرهای رویِ تابلو میدرخشید: “آسمانِ شب”. نورپردازیِ خاص و ورودیِ با ابهتش، همون اول حسِ خاص بودن رو به ا.ت القا میکرد.
با هم واردِ رستوران شدن. فضایِ داخلی، ترکیبی از رنگهایِ تیره مثلِ سرمهای و مشکی با رگههایی از طلایی و نقرهای بود. نورِ ملایم، میزهایِ شیک و موسیقیِ پسزمینه که با سلیقهیِ خاصی انتخاب شده بود، فضایی دلنشین و صمیمی رو ساخته بود.
همین که پشتِ میزشون نشستن، اولین آهنگی که پخش شد، یکی از قطعاتِ آرام و در عینِ حال گیرایِ بیلی آیلیش بود. ا.ت با شنیدنِ آهنگ، ناخودآگاه لبخندی زد. “وای! بیلی آیلیش!” با ذوق گفت و یه کم تویِ جاش وول خورد.
یونگی که داشت منویِ غذا رو ورق میزد، با شنیدنِ صدایِ ذوقزدهیِ ا.ت، سرشو بالا آورد. برقِ شادی رو تو چشمایِ ا.ت دید و یه لبخندِ نرم، که انگار با یه حسِ خماریِ دلنشین قاطی شده بود، رو لباش نشست. “خوشت اومد؟”
قبل از اینکه ا.ت جواب بده، آهنگِ بعدی شروع شد. این بار یکی از کارهایِ پرانرژیِ دیوکند بود. ا.ت دیگه نتونست خودشو کنترل کنه. سرشو یه کم تکون داد و آروم شروع کرد به خوندنِ همراهِ آهنگ. بعد که حسش بیشتر شد، با صدایِ بلندتر خوند و حتی یه کوچولو با پاهاش ضرب گرفت.
یونگی با دیدنِ این صحنه، دیگه نتونست جلویِ خندهشو بگیره. خندهاش، صدایِ خشدار و دلنشینی داشت که با اون حسِ خماریِ خاصش، ا.ت رو بیشتر به هیجان میآورد. با همون خنده گفت: “مثل اینکه امشب قراره حسابی بترکونیم.”
بعد از دیوکند، نوبت به یکی از آهنگهایِ شاد و پرطرفدارِ برونو مارس رسید. ا.ت که حالا دیگه کاملاً تو حس و حالِ خودش بود، با تمامِ وجود شروع کرد به خوندن و حتی یه کوچولو رقصیدن رویِ صندلی. نگاهش گره خورده بود به یونگی، و یونگی هم با همون لبخندِ کشدار و نگاهِ پر از تحسینش، داشت ا.ت رو تماشا میکرد. انگار که مجذوبِ رقص و آوازِ شادِ ا.ت شده بود.
وقتی آهنگ تموم شد، ا.ت نفسنفسزنان به یونگی نگاه کرد و گفت: “وای! چقدر خوب بود! اصلاً فکر نمیکردم اینجا اینقدر آهنگهایِ باحال پخش بشه!”
یونگی دستشو دراز کرد و آروم گونشو نوازش کرد. “همه چیز امشب برایِ تو عالیه، عشقم.” صداش، بم و پر از احساس بود. “حتی تو هم اگه بخوای میتونی این آهنگها رو با من بخونی.”
ا.ت دوباره گونههاش داغ شد، ولی این بار دیگه سعی نکرد قایمش کنه. لبخندی زد و جواب داد: “حتماً که میخونم. مخصوصاً اگه تو هم همراهیم کنی.”بعد از کلی لذت بردن از آهنگها و همصحبتیهایِ دونفره، گارسونِ خوشبرخوردِ رستورانِ “آسمانِ شب” کنارِ میزشون اومد. یونگی با یه نگاهِ سریع به منو، و البته با در نظر گرفتنِ سلیقهیِ ا.ت که حالا دیگه خوب میشناختش، یه غذایِ خاص رو انتخاب کرد.
“ما امشب… لطفاً “رویالِ ستارهیِ شب” رو برایِ ما بیارید.” یونگی با لحنی قاطع و در عینِ حال دوستانه گفت. این اسم، ترکیبی بود از بهترین و خاصترین موادِ اولیهیِ رستوران، که معمولاً فقط در شبهایِ خاص و برایِ مهمانانِ ویژه سرو میشد. ترکیبی از بهترین گوشتِ گوساله که با سسِ مخصوصِ قارچِ ترافل و مرواریدهایِ خاویارِ سیاه تزئین شده بود، به همراهِ سالادِ ویژهیِ رستوران با سبزیجاتِ فصل و سسِ بالزامیکِ کهنه.
ا.ت با شنیدنِ اسمِ غذا، چشمهاش برق زد. “وای! چه اسمِ قشنگی!”
یونگی لبخندی زد و دستِ ا.ت رو که رویِ میز بود، گرفت: اونی که قشنگه تویی
غذا با شکوه و زیباییِ تمام سرو شد. هر لقمه، طعمی بهشتی داشت و لذتِ خوردن، در کنارِ حضورِ یونگی، چندین برابر شده بود. . موسیقیِ پسزمینه آرومتر شد و انگار که همه آمادهیِ یه اتفاقِ ویژه بودن.
ناگهان، با شروعِ یه آهنگِ شاد و پرانرژی، چند نفر از مهمانانِ رستوران، یکییکی از سرِ جاشون بلند شدن و شروع کردن به رقصیدن. اولش یواش بود، اما بعد، همه، حتی گارسونها و کارکنانِ رستوران هم به جمعشون اضافه شدن. صحنهیِ فوقالعادهای بود؛ یه رقصِ کاپلا و خودمونی که همه رو به وجد آورده بود.
ا.ت با دیدنِ این صحنه، گفت“یونگی! ببین! دارن میرقصن!”
یونگی لبخندی زد و به ا.ت نگاه کرد. “دوست داری تو هم بری؟”
ا.ت اول یه کم خجالت کشید، ولی بعد با دیدنِ لبخندِ تشویقآمیزِ یونگی، دیگه نتونست مقاومت کنه. “آره!” با ذوق گفت و دستِ یونگی رو کشید. “پاشو بریم!”
یونگی هم بلند شد و دستِ ا.ت رو گرفت. با هم به جمعِ رقصندهها پیوستن. ا.ت، با اون لباسِ قشنگش، مثلِ یه ستاره میدرخشید. با هر حرکتی که یونگی انجام میداد، ا.ت هم هیجانزدهتر میشد و باهاش همراهی میکرد. بینِ رقص، گاهی نگاهشون به هم گره میخورد و لبخندِ عمیقی که بینشون رد و بدل میشد، از هر حرفی گویاتر بود.
بالاخره به مقصد رسیدن. یونگی ماشین رو جلویِ یه رستورانِ شیک و مدرن پارک کرد که اسمش با حروفِ نئونیِ آبی و نقرهای رویِ تابلو میدرخشید: “آسمانِ شب”. نورپردازیِ خاص و ورودیِ با ابهتش، همون اول حسِ خاص بودن رو به ا.ت القا میکرد.
با هم واردِ رستوران شدن. فضایِ داخلی، ترکیبی از رنگهایِ تیره مثلِ سرمهای و مشکی با رگههایی از طلایی و نقرهای بود. نورِ ملایم، میزهایِ شیک و موسیقیِ پسزمینه که با سلیقهیِ خاصی انتخاب شده بود، فضایی دلنشین و صمیمی رو ساخته بود.
همین که پشتِ میزشون نشستن، اولین آهنگی که پخش شد، یکی از قطعاتِ آرام و در عینِ حال گیرایِ بیلی آیلیش بود. ا.ت با شنیدنِ آهنگ، ناخودآگاه لبخندی زد. “وای! بیلی آیلیش!” با ذوق گفت و یه کم تویِ جاش وول خورد.
یونگی که داشت منویِ غذا رو ورق میزد، با شنیدنِ صدایِ ذوقزدهیِ ا.ت، سرشو بالا آورد. برقِ شادی رو تو چشمایِ ا.ت دید و یه لبخندِ نرم، که انگار با یه حسِ خماریِ دلنشین قاطی شده بود، رو لباش نشست. “خوشت اومد؟”
قبل از اینکه ا.ت جواب بده، آهنگِ بعدی شروع شد. این بار یکی از کارهایِ پرانرژیِ دیوکند بود. ا.ت دیگه نتونست خودشو کنترل کنه. سرشو یه کم تکون داد و آروم شروع کرد به خوندنِ همراهِ آهنگ. بعد که حسش بیشتر شد، با صدایِ بلندتر خوند و حتی یه کوچولو با پاهاش ضرب گرفت.
یونگی با دیدنِ این صحنه، دیگه نتونست جلویِ خندهشو بگیره. خندهاش، صدایِ خشدار و دلنشینی داشت که با اون حسِ خماریِ خاصش، ا.ت رو بیشتر به هیجان میآورد. با همون خنده گفت: “مثل اینکه امشب قراره حسابی بترکونیم.”
بعد از دیوکند، نوبت به یکی از آهنگهایِ شاد و پرطرفدارِ برونو مارس رسید. ا.ت که حالا دیگه کاملاً تو حس و حالِ خودش بود، با تمامِ وجود شروع کرد به خوندن و حتی یه کوچولو رقصیدن رویِ صندلی. نگاهش گره خورده بود به یونگی، و یونگی هم با همون لبخندِ کشدار و نگاهِ پر از تحسینش، داشت ا.ت رو تماشا میکرد. انگار که مجذوبِ رقص و آوازِ شادِ ا.ت شده بود.
وقتی آهنگ تموم شد، ا.ت نفسنفسزنان به یونگی نگاه کرد و گفت: “وای! چقدر خوب بود! اصلاً فکر نمیکردم اینجا اینقدر آهنگهایِ باحال پخش بشه!”
یونگی دستشو دراز کرد و آروم گونشو نوازش کرد. “همه چیز امشب برایِ تو عالیه، عشقم.” صداش، بم و پر از احساس بود. “حتی تو هم اگه بخوای میتونی این آهنگها رو با من بخونی.”
ا.ت دوباره گونههاش داغ شد، ولی این بار دیگه سعی نکرد قایمش کنه. لبخندی زد و جواب داد: “حتماً که میخونم. مخصوصاً اگه تو هم همراهیم کنی.”بعد از کلی لذت بردن از آهنگها و همصحبتیهایِ دونفره، گارسونِ خوشبرخوردِ رستورانِ “آسمانِ شب” کنارِ میزشون اومد. یونگی با یه نگاهِ سریع به منو، و البته با در نظر گرفتنِ سلیقهیِ ا.ت که حالا دیگه خوب میشناختش، یه غذایِ خاص رو انتخاب کرد.
“ما امشب… لطفاً “رویالِ ستارهیِ شب” رو برایِ ما بیارید.” یونگی با لحنی قاطع و در عینِ حال دوستانه گفت. این اسم، ترکیبی بود از بهترین و خاصترین موادِ اولیهیِ رستوران، که معمولاً فقط در شبهایِ خاص و برایِ مهمانانِ ویژه سرو میشد. ترکیبی از بهترین گوشتِ گوساله که با سسِ مخصوصِ قارچِ ترافل و مرواریدهایِ خاویارِ سیاه تزئین شده بود، به همراهِ سالادِ ویژهیِ رستوران با سبزیجاتِ فصل و سسِ بالزامیکِ کهنه.
ا.ت با شنیدنِ اسمِ غذا، چشمهاش برق زد. “وای! چه اسمِ قشنگی!”
یونگی لبخندی زد و دستِ ا.ت رو که رویِ میز بود، گرفت: اونی که قشنگه تویی
غذا با شکوه و زیباییِ تمام سرو شد. هر لقمه، طعمی بهشتی داشت و لذتِ خوردن، در کنارِ حضورِ یونگی، چندین برابر شده بود. . موسیقیِ پسزمینه آرومتر شد و انگار که همه آمادهیِ یه اتفاقِ ویژه بودن.
ناگهان، با شروعِ یه آهنگِ شاد و پرانرژی، چند نفر از مهمانانِ رستوران، یکییکی از سرِ جاشون بلند شدن و شروع کردن به رقصیدن. اولش یواش بود، اما بعد، همه، حتی گارسونها و کارکنانِ رستوران هم به جمعشون اضافه شدن. صحنهیِ فوقالعادهای بود؛ یه رقصِ کاپلا و خودمونی که همه رو به وجد آورده بود.
ا.ت با دیدنِ این صحنه، گفت“یونگی! ببین! دارن میرقصن!”
یونگی لبخندی زد و به ا.ت نگاه کرد. “دوست داری تو هم بری؟”
ا.ت اول یه کم خجالت کشید، ولی بعد با دیدنِ لبخندِ تشویقآمیزِ یونگی، دیگه نتونست مقاومت کنه. “آره!” با ذوق گفت و دستِ یونگی رو کشید. “پاشو بریم!”
یونگی هم بلند شد و دستِ ا.ت رو گرفت. با هم به جمعِ رقصندهها پیوستن. ا.ت، با اون لباسِ قشنگش، مثلِ یه ستاره میدرخشید. با هر حرکتی که یونگی انجام میداد، ا.ت هم هیجانزدهتر میشد و باهاش همراهی میکرد. بینِ رقص، گاهی نگاهشون به هم گره میخورد و لبخندِ عمیقی که بینشون رد و بدل میشد، از هر حرفی گویاتر بود.
- ۱.۶k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط