پارت ۱۲ زندگی شیرین

سیلاممم
دلم خواست بازم پارت بدم
پس بریم
شروع....
.
.
.
ویو رینا :
صبح از خواب بیدار شدم دیدم سر ران و ریندو روی شونه هامه لبخند ملیحی روی لبم نشست
ناگهان نگاهم به ساعت افتاد دیدم خاک بر سر شدم ساعت ۷:۱۵ بود با آرامش از بین ران و ریندو بیرون اومدم طوری که سر هاشون به هم چسبید بعد با تمام سرعت به سمت اتاقم دویدم و فرم مدرسه ام را تنم کردم یادم اومد مسواک نزدم سریع رفتم دست شویی دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم بعد رفتم تو آشپزخونه و یک دورایاکی برداشتم تو راه بخورم میخواستم ران رو بیدار کنم من رو ببره مدرسه دیدم ناز خوابیده بیدارش نکردم یک نامه نوشتم که خودم میرم مدرسه و اینجور چیزا راستی دنبالم نیاید قول دادید میزارید با دوستام برم بیرون خودم میدونم نگران نباشید قبل از ساعت ۳ میام خونه و بعد بدوبدو رفتم کفش پوشیدم و با خوشحالی به سمت مدرسه راه افتادم اولین باری بود که تنها دارم میرم مدرسه اما با خوشحالی و تمام سرعت به سمت مدرسه دویدم
ویو مایکی :
اَه چرا رینا نیومد امروز باهاش خیلی کار داریم
حوله ام سر رفته چرا رینا نمیاددددددد نکنه امروز کلا نیاد مدرسه من خیلی تنها میشم وای راستی امتحان داریم از کی تقلب بگیرم وایی هیچی نخوندم حالا چیکار کنم ریناااااااااا

..بچه های کلاس ترسیده بودن آخه مایکی داشت دیوانه میشد و اگر ادامه پیدا می‌کرد کلاس رو سرشون خراب میشد..

ویو رینا :
نفس نفس میزدم باید زودتر برسم بدو بدو رفتم سمت کلاس و دیدم مایکی عین پرخاشگرا شده و همه بچه ها ۳ متر باهاش فاصله داشتن یکم ترسیدم اما رفتم جلو و گفتم
رینا : مانجیرو خوبی
مایکی سرش رو بالا آورد و دید منم و نفهمیدم چی شد یهو محکم بغلم کرد
مایکی : رینا هیچوقت غیبت نکن من تنها میشم باشه
مایکی هی بغلش رو سفت تر می‌کرد و داشتم خفه میشدم منم بغلش کردم و آروم گفتم
رینا : باشه باشه قول میدم غیبت نکنم
مایکی : قول
رینا : قول
مایکی : راستی رینا چان دیگه حق نداری من رو مانجیرو صدا کنی فقط غریبه ها من رو با این اسم صدا میکنن پس تو حق نداری من رو با این اسم صدا کنی
رینا از سر شیطنت : چشم مانجیرو سان
بعد از بغلش بیرون اومدم
مایکی یا همون مانجیرو سان : ۵ ثانیه وقت داری فرار کنی چون دستم بهت برسه خونت پای باباته
رینا : شت
و پا به فرار گذاشتم
مایکی یک ثانیه نشده از جاش بلند شد و اومد دنبالم
حالا مایکی بدو رینا بدو
بچه ها هم پاپ کرن میخوردن و ما رو تماشا میکردن
رینا : گومن مانجیرو ساننننن
مایکی : اگه دستم بهت برسه
یک دفعه مدیر رو دیدم که داره از راهرو به سمت کلاس ما میاد پس بدو بدو دویدم تو کلاس و نشستم سرجام مایکی ها از سر ناچاری اومد نشست کنارم اما هی بازوم رو نیشگون می‌گرفت
مدیر : بچه ها امروز معلمتون نمیاد میتونید برید خونه همه از خوشحالی حورا گفتند و دو ثانیه نکشیده کلاس خالی شد و فقط من و مایکی موندیم
مایکی : مانجیرو سان آره
رینا: غلط خوردم
مایکی : به یک شرط کاری باهات ندارم
رینا : چی
مایکی : باید بهم دورایاکی بدی
رینا : باشه مانجیرو سانننن
مایکی از سر خشم سرخ شده بود دیگه طاقت نیاورد و دوباره دنبالم کرد خلاصه تا زنگ تفریح بقیه کلاس ها داشت دنبالم می‌کرد زنگ تفریح که خورد حیاط شلوغ شد من هی میرفتم قاطی جمعیت اما فایده ای نداشت منم دل روزدم به دریا فقط امیدوارم دراکن سر کلاسش باشه رفتم سر کلاس دراکن خوشبختانه توی کلاس بود و داشت با یکی حرف می‌زد با تمام سرعت دویدم پیشش و پشتش قایم شدم
دراکن با تعجب پرسید :
دراکن : چیه چه خبره ؟
رینا : کن دستم به دامنی که نمیپوشی من رو از شر مایکی خلاص کن
یک دفعه مایکی اومد میخواست بگیریم که دراکن لباس مایکی رو گرفت و بلندش کرد
دارکن : مایکی مگه نکفتی رو دختر دست بلند نمیکنی
مایکی : چی من نمیخوام بزنمش میخوام اینقدر قلقلکش بدم تا از خنده جر بخوره
دراکن : مگه این بدبخت چه غلطی کرده
مایکی : این احمق به من میگه مانجیرو سان
دراکن از خنده پاره شد
مایکی : به چی میخندی کن چین
دراکن : آخه طوری غیرتی شدی انگار اسمت رو گفته بهت فوش داده
مایکی : هر کس با من صمیمی باشه حق نداره من رو مانجیرو صدا کنه
دراکن : حالا ولش کن مایکی این سری ببخشش
رینا : آره تو رو خدا ببخشید مانجیرو سان
مایکی : دختره ی ........
مایکی : باشه حالا ولش اما فقط این سری راستی رینا داداشات گذاشتن امروز باهامون بیای معبد قراره درباره چیز مهمی با هم صحبت کنیم
رینا : آره....منظورت از چیز مهم چیه ؟
مایکی : میفهمی
.
.
.
پایان ○
امیدوارم خوشتون بیاد ♤
تا پارت بعد جانه ♧
دیدگاه ها (۰)

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

داستان

stolen

《نوری در دنیای مرده ها》ویو یوناامروز باید برم مدرسه وایییی ا...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

سناریو مایکی پارت۶

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 6جین از وقتی اون پیام رو دیده بود مدام به رین...

⠀ ⠀ ⠀ ⠀ ⠀ ⠀پسـ٫ـر کلآࡄ مــن ⠀ ⠀ ⠀ ⠀ ⠀ ⠀مدرسة هآی سئول باز شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط