فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۵۸
فیک کوک دختر کوچولوی من پارت⁵⁸
سریع دستم رو روی دکمه پاسخ کشیدم
کوک : الو
بادیگارد : ارباب بانو داره زایمان میکنه آوردیمش بیمارستان اگه میتونین خودتون رو زود برسونید
کوک : کدوم بیمارستانی الان ؟
بادیگارد : بیمارستان ...... ( یچی تصور کنید دیگه )
کوک : باشه باشه یکم دیگه اونجام ( نگران )
سریع گوشی رو قطع کردم کتم رو از بالای صندلی برداشتم و از شرکت بیرون زدم و سوار ماشینم شدم
پام تا آخر روی گاز بود میخواستم هرچه زودتر به ات خودمو برسونم
رسیدم بیمارستان پیاده شدم و وارد شدم رفتم سمت پذیرش
کوک : سلام ببخشید همین ۱۵ دقیقه پیش یکی رو به نام جئون ات نیاوردن اینجا واسه زایمان ؟
پ : بله آوردن چه نسبتی با ایشون دارین ؟
کوک : پدر بچه هستم
پ : ایشون طبقه دوم هستن سومین اتاق فقط قبلش لطفا این فرم رو پر کنید
یه فرم گرفت جلوم کامل پر کردم تحویل دادم . خواستم با آسانسور برم اما آسانسور طولش میداد پس با پله ها رفتم
وقتی رسیدم طبقه دوم دنبال اتاقی که خانومه گفته بود رفتم و پیداش کردم
از شیشه تار یکم داخل معلوم بود . نگاه کردم ات رو با لباس بیمارستان و بیهوش روی تخت دیدم
روی صندلی انتظار که جلوی اتاق بود نشستم دستامو رو چشام گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم
یک ساعت بعد *
داشتم جلو اتاق راه میرفتم که صدای گریه بچه از اتاق ات بلند شد سریع پریدم جلو شیشه و سعی کردم داخل رو ببینم
اون .. اون بچه منه دست دکتر ؟ بچه منههههههه مال خودمهههههه
احساس میکردم یه بار سنگین از روم بلند شد رفتم و آروم نشستم چند دقیقه بعد پرستار با یه بچه تو بغلش اومد بیرون
سریع دستم رو روی دکمه پاسخ کشیدم
کوک : الو
بادیگارد : ارباب بانو داره زایمان میکنه آوردیمش بیمارستان اگه میتونین خودتون رو زود برسونید
کوک : کدوم بیمارستانی الان ؟
بادیگارد : بیمارستان ...... ( یچی تصور کنید دیگه )
کوک : باشه باشه یکم دیگه اونجام ( نگران )
سریع گوشی رو قطع کردم کتم رو از بالای صندلی برداشتم و از شرکت بیرون زدم و سوار ماشینم شدم
پام تا آخر روی گاز بود میخواستم هرچه زودتر به ات خودمو برسونم
رسیدم بیمارستان پیاده شدم و وارد شدم رفتم سمت پذیرش
کوک : سلام ببخشید همین ۱۵ دقیقه پیش یکی رو به نام جئون ات نیاوردن اینجا واسه زایمان ؟
پ : بله آوردن چه نسبتی با ایشون دارین ؟
کوک : پدر بچه هستم
پ : ایشون طبقه دوم هستن سومین اتاق فقط قبلش لطفا این فرم رو پر کنید
یه فرم گرفت جلوم کامل پر کردم تحویل دادم . خواستم با آسانسور برم اما آسانسور طولش میداد پس با پله ها رفتم
وقتی رسیدم طبقه دوم دنبال اتاقی که خانومه گفته بود رفتم و پیداش کردم
از شیشه تار یکم داخل معلوم بود . نگاه کردم ات رو با لباس بیمارستان و بیهوش روی تخت دیدم
روی صندلی انتظار که جلوی اتاق بود نشستم دستامو رو چشام گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم
یک ساعت بعد *
داشتم جلو اتاق راه میرفتم که صدای گریه بچه از اتاق ات بلند شد سریع پریدم جلو شیشه و سعی کردم داخل رو ببینم
اون .. اون بچه منه دست دکتر ؟ بچه منههههههه مال خودمهههههه
احساس میکردم یه بار سنگین از روم بلند شد رفتم و آروم نشستم چند دقیقه بعد پرستار با یه بچه تو بغلش اومد بیرون
- ۱۱۷.۸k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط