تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
_نه چان نمیتونم ، نمیزارم، من هوانگ هیونجینم ،نابودش میکنم
© چطوری میخوای اینو انجام بدی ؟ میدونی که اینا با ما هم سطح هستن ، قوی هستن مثل خانواده های دیگه نیستن ، از همه مهمتر از سالیان دور خودشو برای نابودی ما آماده کردن، اگه وارد جنگ بشیم معلوم نیست عاقبتمون چی میشه
_ بنگچان ،من هوانگ هیونجینم فکر میکنی نمیتونم شکستش بدم ؟ فکر میکنی نمیتونم خانوادمو نجات بدم
© بحث این نیست...
_چان ، حتی اگه آخرش با مرگم تموم بشه ،بازم این جنگ رو شروع میکنم
چان دست روی شونم گذاشت
© بهت ایمان دارم ، همونطور که از بچگی بهت ایمان داشتم ، پابه پات میجنگم ، من ، تو ، سوجون و فلیکس ، هر چهارتامون تا آخرین لحظه پیش همیم....
لبخندی زدم و به آغوش گرفتمش
_همینطوره ، ما تا آخر باهم میمونیم...
از بغلش دراوردم و لبخندی زد
© خب حالا میخوای چیکار کنی رئیس هوانگ ؟
_ یونا ، مامان ، خانوم بزرگ و هرا و بینا رو میفرستیم برن
© کجا برن ؟
_ میفرستمشون برن یه جای دور یه کشور دیگه یا یه شهر یا جنگل دور افتاده ، جایی که کسی دستش بهشون نرسه
© خوبه ، من میرم به همه ی باندامون اعلام میکنم که خانواده ی هوانگ میخواد با خانواده ی یو وارد جنگ بشه پس آماده شن ، توهم تو این مدت سعی کن بفرستیشون برن باشه ؟
_باشه، ممنونم چان...
©خواهش میکنم رفیق...
چان رفت و منم رفتم به سمت اتاق خواب مشترکمون ، درو باز کردم و دیدم بینا هم پیش یونا روی تخت نشسته ، لباسمو عوض کردم و رفتم پیششون روی تخت
_ شما دوتا باهم چیکار میکردین؟
بینا: دالی...زن دالی یونا، بچه داله ؟ قلاله بچه به دنیا بیاله ؟
_اره دایی...
بینا: اخجونننن ، پس من دیگه تنها نیستم...
دستم رو روی شکم یونا گذاشتم و گونه اشو بوسیدم
_ اره دیگه تنها نیستی...فقط باید چند روز از اینجا برید
هردو متعجب بهم زل زدن
بینا: بلای چی؟
_ اینجا خطرناکه ، باید برید...
+چیشده هیون ؟
_ میخوام خاندان یو رو به کل نابود کنم
+ چی؟ برای چی ؟
_ خاندان یو همیشه تهدید بزرگی برای ما بودن ، اما هیچوقت به صورت مستقیم تهدید نکردن ، اما حالا تورو، نقطه ضعفه منو نشونه گرفتن ، بخاطر همین باید نابود بشن یونای من
+اما بچمون چی هیون ؟
_ تا وقتی که خاندانشون به کل نابود شه شمارو میفرستم یه جای امن تا بچمون سالم بدنیا بیاد ، نگران نباش عزیزم...
بینا: زن دالی، دالی ، من میلم پیش مامانم ، شب بخیر...
به محض اینکه بینا رفت من روی یونا خیمه زدم
+چیکار میکنی هیون ؟
_ میخوام شب آخری باهم باشیم
+ اما نمیشه من حامله ام رابطه مجاز نیست...
_ تا ۳ ماه اول چیزی نمیشه عشقم، حواسم هست...
+نه نه صبر...
نزاشتم حرفشو کامل کنه لبامو روی لباش گذاشتم و (اهم اهم 📿)
_نه چان نمیتونم ، نمیزارم، من هوانگ هیونجینم ،نابودش میکنم
© چطوری میخوای اینو انجام بدی ؟ میدونی که اینا با ما هم سطح هستن ، قوی هستن مثل خانواده های دیگه نیستن ، از همه مهمتر از سالیان دور خودشو برای نابودی ما آماده کردن، اگه وارد جنگ بشیم معلوم نیست عاقبتمون چی میشه
_ بنگچان ،من هوانگ هیونجینم فکر میکنی نمیتونم شکستش بدم ؟ فکر میکنی نمیتونم خانوادمو نجات بدم
© بحث این نیست...
_چان ، حتی اگه آخرش با مرگم تموم بشه ،بازم این جنگ رو شروع میکنم
چان دست روی شونم گذاشت
© بهت ایمان دارم ، همونطور که از بچگی بهت ایمان داشتم ، پابه پات میجنگم ، من ، تو ، سوجون و فلیکس ، هر چهارتامون تا آخرین لحظه پیش همیم....
لبخندی زدم و به آغوش گرفتمش
_همینطوره ، ما تا آخر باهم میمونیم...
از بغلش دراوردم و لبخندی زد
© خب حالا میخوای چیکار کنی رئیس هوانگ ؟
_ یونا ، مامان ، خانوم بزرگ و هرا و بینا رو میفرستیم برن
© کجا برن ؟
_ میفرستمشون برن یه جای دور یه کشور دیگه یا یه شهر یا جنگل دور افتاده ، جایی که کسی دستش بهشون نرسه
© خوبه ، من میرم به همه ی باندامون اعلام میکنم که خانواده ی هوانگ میخواد با خانواده ی یو وارد جنگ بشه پس آماده شن ، توهم تو این مدت سعی کن بفرستیشون برن باشه ؟
_باشه، ممنونم چان...
©خواهش میکنم رفیق...
چان رفت و منم رفتم به سمت اتاق خواب مشترکمون ، درو باز کردم و دیدم بینا هم پیش یونا روی تخت نشسته ، لباسمو عوض کردم و رفتم پیششون روی تخت
_ شما دوتا باهم چیکار میکردین؟
بینا: دالی...زن دالی یونا، بچه داله ؟ قلاله بچه به دنیا بیاله ؟
_اره دایی...
بینا: اخجونننن ، پس من دیگه تنها نیستم...
دستم رو روی شکم یونا گذاشتم و گونه اشو بوسیدم
_ اره دیگه تنها نیستی...فقط باید چند روز از اینجا برید
هردو متعجب بهم زل زدن
بینا: بلای چی؟
_ اینجا خطرناکه ، باید برید...
+چیشده هیون ؟
_ میخوام خاندان یو رو به کل نابود کنم
+ چی؟ برای چی ؟
_ خاندان یو همیشه تهدید بزرگی برای ما بودن ، اما هیچوقت به صورت مستقیم تهدید نکردن ، اما حالا تورو، نقطه ضعفه منو نشونه گرفتن ، بخاطر همین باید نابود بشن یونای من
+اما بچمون چی هیون ؟
_ تا وقتی که خاندانشون به کل نابود شه شمارو میفرستم یه جای امن تا بچمون سالم بدنیا بیاد ، نگران نباش عزیزم...
بینا: زن دالی، دالی ، من میلم پیش مامانم ، شب بخیر...
به محض اینکه بینا رفت من روی یونا خیمه زدم
+چیکار میکنی هیون ؟
_ میخوام شب آخری باهم باشیم
+ اما نمیشه من حامله ام رابطه مجاز نیست...
_ تا ۳ ماه اول چیزی نمیشه عشقم، حواسم هست...
+نه نه صبر...
نزاشتم حرفشو کامل کنه لبامو روی لباش گذاشتم و (اهم اهم 📿)
- ۱۶.۰k
- ۰۵ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط