چندپارتی جونگ کوک ( اسمات هست جنبه نداری نخون )

پسر ا.ت خیلی شبیه باباش بود بهتره بگم انگار خودش بود ا.ت هر وقت به پسرش نگاه میکرد یاد کوک میفتاد


________________________________

سه سال بعد

ا.ت و پسرش رو برده بود بیرون تا باهم بگردن و بستنی بخورن و لباس اینا بخرن

( پسرش ۳ سالشه )

ا.ت رفت تو یه مغازه بستنی فروشی چون خیلی شلوغ بود به جونگ سوک گفت

ا.ت : پسرم اینجا بشین تا من بیام باشه مامانی

جونگ سوک : باشه مامانی زودی بیلا ( زود بیا )

ا.ت : افرین پسر نازم

ا.ت رفت داخل تا یه بستنی بگیره

********************
جونگ کوک : جیمین خسته شدیم بریم یه بستنی بخوریم

جیمین : باشه بریم

جونگ کوک : من هنوز موندم ا.ت چرا رفته چرا تنهام گذاشته ۳ ساله دنبالشم لعنتی چرا پیداش نمیکنم

جیمین : پسر بیخیالش شو دیگه دنبالش نگرد وقتت رو حدر نده اونم واسه کسی که دوست نداره

جونگ کوک : نه تا من نفهمم ولش نمیکنم من هنوز عاشقشم چطوری تونست بره

جیمین : ولش کن بحث رو عوض کن خوشم نمیاد تورو تو این حال میبینم

جونگ کوک : اوکی

جیمین : بزار سرچ کنم ببینم کجا بستنی هاش خوبه

جونگ کوک : باش

جیمین زد تو گوگل و یه ادرس اورد و نشون کوک داد و کوکم رفت به همون ادرس

و رسیدن

جونگ کوک : اههه چقدر شلوغه

جیمین : تو بشین من برم تو سف وایسم

جونگ کوک : اوکی

جونگ کوک رفت دنبال یه میز انقدر شلوغ بود که حتی یه سندلی واسه نشستنم نبود تا چشمم به میزی که یه بچه کوشولو روش نشسته بود و خالی بود

جونگ کوک : اههه کوشولو میشه کنارت بشینم

جونگ سوک : مامانم گفته با غرلیبه ها حرف نزنم

جونگ کوک : پس بیا باهم دوست بشیم اینجوری من دیگه غریبه نیستم

جونگ سوک : باشه

جونگ کوک : خوب اسمت چیه کوشولو

جونگ سوک : همه سوک صدام میزنلن اسم کاملم جونگ سوکه

جونگ کوک : خوشبختم منم جونگ کوکم

جونگ سوک : اسمامون خیلی شبیله همدیگله

جونگ کوک : اره 😅

جونگ کوک : خوب چند سالته کوشولو

جونگ سوک : ۳ سالمه توچنت سالته

جونگ کوک : منم ۲۷ سالمه

جونگ سوک : وای عمو شما خیلی بزرلگین

جونگ کوک : اره😅

جونگ کوک : باکی اومدی بیرون

جونگ سوک : مامانی

جونگ کوک : الان کجاست چرا تو رو تنها گذاشته

جونگ سوک : نه تنهام نزاشته لفته برام بستنی بگیره 😠

جونگ کوک : باشه باشه

جونگ کوک : تو خیلی شبیه منی کوشولو اسم مامانت چیه بابات کجاست

جونگ سوک : اسم مامانی مامانیه بابا هم ندالم مامانی گفته بابا رفته مسافرت


که ا.ت میاد میبینه جونگ سوک نشسته پیش یه غریبه با سرعت میره کنارش

ا.ت : خیلی ببخشید ما دیگه میریم

ا.ت داشت میرفت که جونگ کوک صداش کرد

جونگ کوک : ا.ت تو

ا.ت بر میگرده میبینه اون مرده جونگ کوک بوده


(ادامه داره )
دیدگاه ها (۲۴)

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

تکپارتی جونگ کوک

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

Forbidden love④کوک: منم چیزی یادم نمیاد منم مست بودما/ت: ازت...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

سرنوشت پارت (۱۲)

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط