Christmas lie(one shot)

لی مینهو پسری بود که همیشه ی خدا مهم ترین اتفاقای زندگیش توی کریسمس میوفتاد! از سالگرد ازدواج پدر و مادرش تا تولد عشق و بهترین دوستش...
شاید کلیشه ای به نظر میومد اما مینهو کریسمس رو انتخاب کرده بود که به هان اعتراف کنه، دقیقا روز تولدش!(میدونم تولد اصلی هان تو کریسمس نیست)تو همین فکرا بود که یعو آهنگی که داشت با هان گوش میداد قطع شد برگشت سمت پسر و هان به جلوشون اشاره کرد و گفت:اتوبوس رسید
مینهو:ندیدمش، بیا بریم
باهم وارد اتوبوس شدن و کنارهم نشستن.به ثانیه نکشیده هان رو شونه های مینهو خوابش برد و باعث ضربان قلب پسر برای بار هزارم از روزی که با هان دوست شده روی هزار بره! همینطوری که داشت به بیرون نگاه میکرد ، یهو گوشیش زنگ خورد
بنگچان:کجایین شما دوتا؟
مینهو:بابا هیونگ این اتوبوس لامصب مگه میومد، الان تو راهیم
بنگچان:بهتره بیاین قول نمیدم کیکی که سونگمین برای تولد کراشت درست کرده رو نخورم
مینهو : سرعت اتوبوس که دست من نیستتتتت
بنگچان با خنده:میدونم
بعد قطع کرد.مینهو سری تکون داد و تلاشش و کرد اونقدر بلند به بنگچان و کاراش نخنده که هان بیچاره بلند شه
★★★
-خوابم بابا ولم کنننن
+تو روز تولدت نکنه میخوای بخوابی؟
-به کوری چشم تو اون دوتا اره
+باشه بی اعصاب فعلا اون کلید بده من درو باز کنم یخ زدم
هان کلید رو از توی جیبش به لینو داد. لینو در و باز کرد و اول هان رفت تو، همونموقع سونگمین بایه کیک جلوش ظاهر شد: تولدت مبارک!
هان بخاطر شمعای جلوی چشمش یهو پرید عقب ولی وقتی موقعیت درک کرد،با تعجب به بنگچان، مینهو و سونگمین نگاه کرد که با لبخند منتظر شمعاشو فوت کنه
خندید و شمع هارو فوت کرد.بعپ به با خوشحالی بقیه رو بغل کرد . بعد از شام، مینهو بلند شد و گفت: دقیقه ساکت شبن میخوام حرف بزنم.
بعد نگاهش رو متمرکز روی هان کرد: حدودا ۲ سال پیش، تو یه کافه با شما سه تا آشنا شدم اونم درحالی که داشتم از سرما یخ میزدم و از اونموقع ، یه گرما توی زندگیم شدین خصوصا تو هان.زندگیم اونقدراعم خوب نبود،روح نداشت و صرفا فقط نفس کشیدن بود ولی تو هان، مثل یه خورشید وارد زندگیم شدی و همه برفاشو آب کردی و همه چیزو صدبرابر قشنگ تر کردی:) اگه اجازه بدی، میخوام ماه زندگیت باشم همونجور که تو خورشید زندگیم شدی!
هان اشک تو چشمام جمع شده بود بلند شد و بوسه ای روی گونه ی مینهو گذاشت: اره اره، من دوستت دارم
بنگ چان فقط و فقط جهت ضدحال گفت: حالا این چس بازیاتونو بزارین برا شب لازم نیست از الان شروع کنید
سونگمین: اره اره وای چانا فکر کن هان فردا صبح نتونه راه بره وای
مینهو لگدی به سونگمین زد و گفت: وقتی بنگ چانو مست کردم فردا صبح نتونی از جات پاشی میفهمی توله
سونگمین زبونشو درآورد و به این ترتیب، این شب این دوستای پر سر و صداعم به پایان رسید.
دیدگاه ها (۲۳)

استری کیدز

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۸ چند روز از ماجرای کلاس قدیمی گذشته ...

مینسونگ ایز ریل

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

میرم بمیرم واقعا... از اینکه این فرد رو توی زندگیم ندارم میر...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_56فصل بیست‌وپنج...

دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم» ژانر: خانوادگی، احساسی، حم...

وقتی...(پارت پنجم)

برای اوناایی که منتظر بودن❤️🥹(هان هنوز مسته ...)سه تا رازپار...

Intertwined fate of two enemies-part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط