اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳
باد از هر طرف میوزید اسمان جوذف به زیبایی گل های لاله ملکه شب بود و عطر زیبایی از سیاهی را به خود اختصاص داده بود میتوان گفت فقط یک صدا به گوش میرسید لیویا لیویا لیویا بیچاری من کاش میتوانستم تو را در آغوش بگیرم
این ارزوی ملکه سوم جوذف بود
ملکه جاذف سوم مارگارتا : هنوز میتوانم به یاد بیاورم روزی که به دنیا امدی نباید جادوگر را احضار میکردیم نباید او را به پادشاه نشان میدادم من در حق تو بدی کردم اه لیویا اه لیویای عزیزم
چند سال گذشته بود ولی هنوز ملکه مارگارتا نمیتوانست با واقعیت کنار بیاید و همین باعث شده بود دیگر نتواند فکر کند قلب فرزند پادشاه گرگ ها همانند تورمالین در داخل سنگ کوارتز بود او همانند سیاهی در دل کریستال های شفاف بود دیگر هیچ کس نمیتوانست کاری بکند
لیویا دختری از جنس خار های سیاه بر گل های زیبا بود
لیویا : روز ها میگذرد اولین تذهیب خود را انجام داده بودم و بعد از ان به یادگیری در کتاب های باستانی میپرداختم هر چیزی را که میخواندم همان لحظه یاد میگرفتم ایا این دنیا عادیست؟ همه میگویند این سرزمین من است پادشاه میگوید من وارث او هستم همه میگویند او پدر من است ولی برایم هیچ اهمیتی ندارد اما هیچ وقت هم ان را نگفتم راز هایی است که هنوز نتوانستم ان را کشف کنم چیزی برایم خوشحال کننده نیست صبر کن این خوشحال کننده که میگوید چه چیزی هست؟ همیشه گاهی میشنونم که یک نواختی را در زندگی به ان خوشحال کننده نیست میگویند خدمتکار های زیادی را ار بچه گی دیده ام گاهی انها را در باغ دیدم که به گل های سیاه ملکه شب میخندند و از انها تعریف میکنند با خود میگویم خنده چیست؟ چرا انها کار هایی را انجام میدهند که ارزشی ندارد ؟
روز ها به تذهیب پرداختم و شب ها به یادگیری کتاب اسمان جوذف در صبح نور کمی دارد و در شب به سیاهی میخورد در قصر زیرزمینی وجود دارد که به سیاه چاله میخورد و پادشاه ورود ان را ممنوع کرده است گاهی صدا هایی را میشنوم لیویا لیویا لیویا بیچاری من کاش میتوانستم تو را در آغوش بگیرم اه لیویا اه لیویای عزیزم
پادشاه گفته بود که در انجا مجرمان را نگه میداریم صدا را دنبال کردم زنی در پشت میله ها ان کلمات را میخواند اما چرا او اسم من را به صدا می اورد؟
خشمی هولناک مرا فراخواند به چشم هایش نگاه کردم ولی حسی نداشتم و در اخر او جمله ای جدید گفت
تو هستی؟ تو هستی؟ تو... لیویا عزیز من هستی؟؟
مرا ببین مرا ببین
وقتی خواست از پشت میله ها دستم را بگیرد
با خود این فکر را کردم اگر او مجرم است و این دشمن پادشاهی است چرا جادوی جدیدم را برایش امتحان نکنم؟💀
باد تندی وزید سنگ های چاه از لرزش نمیتوانستند بایستند لبخند؟ چرا دارم لبخند میرنم؟ اری شکنجه این زن به لب هایم لبخند میدهد پس کشتنش ان حس خوشحالی که میگفتند را به من خواهد داد اری من باید او را بکشم
من باید او را بکشم...
@ti_m_e
دیدگاه ها (۵)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۸سرعت زیادش رو کنتر...

𝖕𝖆𝖗𝖙6جشن تمام شد، اما شبِ مارال تمام نشد.وقتی به اتاقش برگشت...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 41هوسوک وارد اتاق شد.پادشاه روی تخت ...

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

وای ملکه من! نفسِ راحتی کشیدم! داشتم از دستِ این تهیونگ سکته...

HATE TO LOVE²⁰(ویو:رز)ملکه جین‌وو:شاهدخت!هر دوتامون خشکشون ز...

چند پارتی

حَیِّ علی العَزا... 🖤مادرِ دل‌شکسته‌ی من...مادرِ جوانِ من......

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

اسم رمان گوهر مارگارتا فصل 1 از زبان نویسنده دوتایی داشتن به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط