~حقیقت پنهان~

•پارت ۷•
لایرا: °دهنتو ببند!°
هر سه‌تاشون با شوک به سمتم برمی‌گردن و با حالت عصبی و مرگبار من روبه رو میشن.
خوشبختانه اونا نتونسته بودن خنجری که توی آستینم قایم کرده بودم رو پیدا کنن. درش میارم و شروع به سابیدن تیغه تیزش به طناب میکنم.
-هی هی هی...تند نرو رفیق. اینجا نمیتونی تعیین کنی که کی چیکار می‌کنه.
+راست میگه، بهتره آروم باشی.
×ای بابا! زود باشید دیگه! الان وقت حرف زدن با زندانی نیست. باید سریع برگرد-
لایرا: °عمرا!°
همون لحظه طناب رو رو پاره کردم و با یه حرکت سریع از جام بلند شدم. ولی همینکه وزن بدنم روی پاهام افتاد، سنگینی وحشتناکی رو توی سرم احساس کردم که انگار زمین و زمان دورم می‌چرخید. حالم خیلی بد شد و سریع فشارم افتاد. من دوباره خوردم زمین و خنجرم از دستم افتاد. بدنم خیلی ضعیف بود و سرم به شدت درد می‌کرد و گیج می‌رفت که اجازه تمرکز کردن رو به من نمی‌داد.
-هی! این کارا برای چی بود آخه؟!
+فکر کنم شانس آوردیم که حالش بد شد، وگرنه معلوم نبود قراره چی به سرمون بیاره...
×بچه‌ها!
اول دختره و بعدش اون دوتا به سمتم اومدن تا یه نگاهی به من بندازن و من تنها تلاشی که داشتم، تلاش برای هوشیار موندن بود.
×فکر کنم بخاطر فشار ضربه‌ایه که به سرش وارد شده. به هر حال نمی‌تونیم منتظر بمونیم تا بتونه روی پای خودش وایسه.
+پس بیاید کمکش کنیم.
-موافقم، البته اگر آروم باشه...
می‌تونستم حس کنم دوتا بازوی من رو میگیرن و من رو از روی زمین بلند میکنن. اون دختره یکی از بازو هام رو روی شونش انداخت و بهم کمک کرد تا بتونم تعادلم رو حفظ کنم. هنوز سرگیجه داشتم و تلو تلو خوران و با کمک اون خودم رو به در انبار رسوندم.
دیدگاه ها (۸)

پارت ۸

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p91آروم زمزمه کرد:«کی برمی‌گردم...؟ اصلا...

پارت جدید..میگذرد..

زیبای کوچک فریبکار

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶³ویو: اتوقتی برگشتم بالا، دیدم کو...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

پارت‍ـــ.. ـــ۵ــ«رقص سایه ها»کامیل از تراس بیرون ا...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط