خب بیا کپشن که هم معذرت بخوام هم یچی تعریف کنم
بچهاهمونجوری که تو پست https://wisgoon.com/p/G03CSCAUV5/ گفتم ما به یه زنه برخوردیم که به اسم من گفت اشکال نداره و خیلی چرت و پرتای دیگه حالا چیزی که میخوام بگم اینه که...بچها من داییم مرد...حیوون خونگیم که ۷ سال پیشمون بزرگ شد مرد
میتونم بگم بشدت دل تنگشونم بشدتتتتت دلم خرگوشمو میخواد...وقتی گریه خواهرمو برا اون حیوونه که بعد از ۷ سال جزوی ازمون شده بود رو یادم میاد واقعا میفهمم کلش یکم بیشتر بهش محبت میکردم
وقتی داییمو یادم میاد حسرت میخوردم بابت اینکه بیشتر کنارش نبودم اما مشکلی که من دارم گریه نمیکنم و در واقع نمیتونم فقط از جامعه دور میشم گه حالمو خوب کنم و وقتی باطری اجتماعی بودنم پر بود برگردم متاسفانه تو اون حال خراب که مراسم برا داییم گرفته بودیم این زن رو ما دیدیم بعدا بهمون گفت چون دیدمون درمورد حالمون از این و اون پرسیده و از داییم خبر دار شده و خودشو معضف دونسته که بیاد و احترام بزاره ما هم گفتیم خیلی ممنون و ازش پذیرایی کردیم تا اخر مراسم بود اما تا امدیم وسایل رو جمع کنیم دیدیم یه پلاستیک پر از قالبای حلوا برداشت و به ما گفت که (شما که اینا رو نمیخورید من بچهام حلوا دوست دارن)بعد با خداحافظی رفت...لحظه اخر رفت به بابام گفت که اسم بچتو عوض کن بعدا تو جامعه شوهرش روش نمیشه صداش کنه بابام هم فقط گفته بچم اگر خودش خواست اسمشو عوض میکنه
این بامو رفته و کل شهر رو پر کرده که امده مراسم احترام بزاره ما با عصبانیت باهاش برخورد کردیم و بهش گفتیم به تو چه که تو کارمون نظر میدی...یجورایی منظورش گفته بابامه...امیدوارم که هیچوقت اینجور ادم مزخرفی به تورتون نخوره
معذرت میخوام که ۵ روز چیزی آپ نکردم بشدت سرمون مشغول بود و داشتیم شبا بخاطر داییم غذا میدادیم و اینبار من خرگوشی نداشتم که احساسات منفی با بغل کردنش خالی شه...
میتونم بگم بشدت دل تنگشونم بشدتتتتت دلم خرگوشمو میخواد...وقتی گریه خواهرمو برا اون حیوونه که بعد از ۷ سال جزوی ازمون شده بود رو یادم میاد واقعا میفهمم کلش یکم بیشتر بهش محبت میکردم
وقتی داییمو یادم میاد حسرت میخوردم بابت اینکه بیشتر کنارش نبودم اما مشکلی که من دارم گریه نمیکنم و در واقع نمیتونم فقط از جامعه دور میشم گه حالمو خوب کنم و وقتی باطری اجتماعی بودنم پر بود برگردم متاسفانه تو اون حال خراب که مراسم برا داییم گرفته بودیم این زن رو ما دیدیم بعدا بهمون گفت چون دیدمون درمورد حالمون از این و اون پرسیده و از داییم خبر دار شده و خودشو معضف دونسته که بیاد و احترام بزاره ما هم گفتیم خیلی ممنون و ازش پذیرایی کردیم تا اخر مراسم بود اما تا امدیم وسایل رو جمع کنیم دیدیم یه پلاستیک پر از قالبای حلوا برداشت و به ما گفت که (شما که اینا رو نمیخورید من بچهام حلوا دوست دارن)بعد با خداحافظی رفت...لحظه اخر رفت به بابام گفت که اسم بچتو عوض کن بعدا تو جامعه شوهرش روش نمیشه صداش کنه بابام هم فقط گفته بچم اگر خودش خواست اسمشو عوض میکنه
این بامو رفته و کل شهر رو پر کرده که امده مراسم احترام بزاره ما با عصبانیت باهاش برخورد کردیم و بهش گفتیم به تو چه که تو کارمون نظر میدی...یجورایی منظورش گفته بابامه...امیدوارم که هیچوقت اینجور ادم مزخرفی به تورتون نخوره
معذرت میخوام که ۵ روز چیزی آپ نکردم بشدت سرمون مشغول بود و داشتیم شبا بخاطر داییم غذا میدادیم و اینبار من خرگوشی نداشتم که احساسات منفی با بغل کردنش خالی شه...
- ۳۳.۴k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط