داستان۳پدرخوانده۴
سهون :من میرم وسایلمو جمع کنم....یا باتو یا بدون تو من برمیگردم کره...
جونمیون:یاااا به حرفم گوش کن...تو کجا میری؟
یشینگ:شما که مرغتون یه پا داره...دارم میرم ۳تا بلید رفت بگیرم
جونمیون:چرا ۳تا.!؟
یشینگ با اخم گفت:نکنه انتظار داری تنها اعضای خانوادمو که برام باقی موندن تنها بفرستم تو دهن شغالها.؟...
جونمیون آب دهنشو قورت داد:من غلط بکنم...شما بفرمایید...
باهم تصمیم گرفتیم برای انتقام به کره برگردیم....اونجا به لطف سرمایه ای که عمو هان برامون جمع کرده بود اول یه خونه بزرگ خریدیم و بعد در جاهای مختلف با مدارکمون مشغول کار شدیم...
یشینگ:حالا چکار کنیم؟...
سهون:من تونستم اطلاعاتی درباره شون پیدا کنم...
جونمیون:بگو...
سهون:یه باند بزرگ خلافاً که هر کاری رو بگی ازشون بر میاد از قتل و قاچاق و آدم فروشی گرفته تا.....
یشینگ:یه شیطان کامل
جونمیون دست به سینه شد:سر دسته ها؟...
سهون:۵نفراً...قاضی هو،مدیرعامل شرکت مد و سرگرمی خانم وی،رئیس پلیس گانک ،رئیس ۴ بیمارستان مرکزی اوک،رئیس رسانه چوی...
یشینگ با ناراحتی:پول قدرت رسانه حتی درمان اونا همه چی دارن اما ما....
جونمیون با نیشخند:ما هم یه گروه داریم...
یشینگ و سهون سوالی جونمیون رو نگاه کردن...
جونمیون از جاش بلند شد:سهون بگرد دنبال آدمایی که مثل ما از این گروه زخم خوردن ومیخوان انتقام بگیرن..حواست باشه نباید هیچ خانواده ای داشته باشن...یشینگ تو هم حواست به رئیس اوک باشه...
یشینگ:پس خودت؟
جونمیون با نیشخند:منم می رم ببینم حرفامون چقدر قدراً...
*،*،*،*،*،*،*،*،*،*
سهون
بعد از کار در شرکت سامسونگ...بلخره از دست اون خل و چل ها راحت شدم ...با کلی جون کندن تونستم فقط ۶نفر رو پیدا کنم... دوست داشتم کمی بدرد بخور تر باشم... توی این چند سال به وضوح شاهد فداکاریهای هیونگهام برای بهتر شدنم بودم...آه لعنت به این دنیای سیاه و سفید...دلم برای یه شب خواب بدون کابوس تنگ شده... امیدوارم هیونگام متوجه ش نشن....دلینگ ...دلینگ..(زنگ تلفن😁)
سهون:بله....
یشینگ:آاا سهونی...من امشب نمیام خونه مریض دارم...شب مراقب خودت باش از چیزیم نترس...بوس بوس...🤗(قطع)
سهون با پوکرترین حالت ممکن به گوشی نگاه کرد: مرتیکه خر ...مگه من بچه تم...😐😑
جونمیون درحالی که از در وارد شد و با کلافگی درگیر کراواتش بود ...روبروی سهون وایساد....
جونمیون:کی بود؟
سهون:یشینگ...گفت امشب نمیاد...
جونمیون در گیر اخم ریزی کرد:سهونی ...بیا اینو ازم جدا کن...(خم شد توی صورت سهون)😣
سهون با همون قیافه پوکر نفسشو بیرون داد ... کراوات رو در آورد...دو دکمه اول یقشو باز کرد...
جونمیون لبخند رضایتمندی زد لپ سهون رو بوسید: آخیش...دستت درد نکنه سهونی...(درحال رفتن)من میرم حموم امروز از بس دویدم ...تمام تنم بوی گند عرق گرفته...😘
سهون
این یکی احمق هم منو با زنش اشتباه گرفته....😒
بهتر بیشتر بگردم بعد بهشون بگم...
.
(۷ روز بعد)
همه دور میز نشسته بودن سریال یانگوم می دیدن ( اسم سریال بر اساس یادآوری😁) و همراش پاپکرن میخوردن...
جونمیون دستشو طرف یهون دراز کرد:بده بیاد...
سهون بدون نگاه کردن....پاپکرنی رو بهش داد...
جونمیون نگاهی به پاپکرنها کرد:چکار میکنی؟... لیست رو بده....
سهون:لیست!؟
جونمیون کنترل رو گرفت تلویزیون رو خاموش کرد: لیست کسایی که قرار بود در بیاری....نگو هنوز پیدا شون نکردی؟
سهون سرسو پایین انداخت:چرا ولی تعدادشون خیلی کمه....
یشینگ که نشسته خوابش برده بود با افتادن سرش شوکه شده بلند شد:چیه؟ چی شده؟ بیمار بعدی کجاست؟
جونمیون خندید:بیمار کجا بود...خواب دیدی...
یشینگ گردنشو مالوند:آخ...چرا سریال رو خاموش کردید...
جونمیون:چه فرقی داره در هر صورت که خواب بودی...
سهون:هیونگ کمتر شیفت بگیر ..مگه فقط تو دکتر اونجایی...
یشینگ:تقسیر من نیست...رئیس امر کردن به اوک نزدیک بشم(با سر به جونمیون اشاره کرد)
جونمیون ترجیح داد بحث رو ادامه نده:بیار اون لیست رو ببینم کیا رو پیدا کردی؟...
سهون لپ تاپشو از اتاقش آورد پایین مبل بین جونمیون و یشینگ نشست...
سهون: کلا شده ۷ نفر...ببخش هرچی گشتم بیشتر نتونستم...
یشینگ:چطور ؟ مگه میشه؟
سهون:...بیشتر قربانی ها یا خانواده دارن ...یا اون گروه کلا همه رو کشتن تا ردی نمونه....
یشینگ:چقدر وحشتناک...
جونمیون:معرفیشون کن...
جونمیون:یاااا به حرفم گوش کن...تو کجا میری؟
یشینگ:شما که مرغتون یه پا داره...دارم میرم ۳تا بلید رفت بگیرم
جونمیون:چرا ۳تا.!؟
یشینگ با اخم گفت:نکنه انتظار داری تنها اعضای خانوادمو که برام باقی موندن تنها بفرستم تو دهن شغالها.؟...
جونمیون آب دهنشو قورت داد:من غلط بکنم...شما بفرمایید...
باهم تصمیم گرفتیم برای انتقام به کره برگردیم....اونجا به لطف سرمایه ای که عمو هان برامون جمع کرده بود اول یه خونه بزرگ خریدیم و بعد در جاهای مختلف با مدارکمون مشغول کار شدیم...
یشینگ:حالا چکار کنیم؟...
سهون:من تونستم اطلاعاتی درباره شون پیدا کنم...
جونمیون:بگو...
سهون:یه باند بزرگ خلافاً که هر کاری رو بگی ازشون بر میاد از قتل و قاچاق و آدم فروشی گرفته تا.....
یشینگ:یه شیطان کامل
جونمیون دست به سینه شد:سر دسته ها؟...
سهون:۵نفراً...قاضی هو،مدیرعامل شرکت مد و سرگرمی خانم وی،رئیس پلیس گانک ،رئیس ۴ بیمارستان مرکزی اوک،رئیس رسانه چوی...
یشینگ با ناراحتی:پول قدرت رسانه حتی درمان اونا همه چی دارن اما ما....
جونمیون با نیشخند:ما هم یه گروه داریم...
یشینگ و سهون سوالی جونمیون رو نگاه کردن...
جونمیون از جاش بلند شد:سهون بگرد دنبال آدمایی که مثل ما از این گروه زخم خوردن ومیخوان انتقام بگیرن..حواست باشه نباید هیچ خانواده ای داشته باشن...یشینگ تو هم حواست به رئیس اوک باشه...
یشینگ:پس خودت؟
جونمیون با نیشخند:منم می رم ببینم حرفامون چقدر قدراً...
*،*،*،*،*،*،*،*،*،*
سهون
بعد از کار در شرکت سامسونگ...بلخره از دست اون خل و چل ها راحت شدم ...با کلی جون کندن تونستم فقط ۶نفر رو پیدا کنم... دوست داشتم کمی بدرد بخور تر باشم... توی این چند سال به وضوح شاهد فداکاریهای هیونگهام برای بهتر شدنم بودم...آه لعنت به این دنیای سیاه و سفید...دلم برای یه شب خواب بدون کابوس تنگ شده... امیدوارم هیونگام متوجه ش نشن....دلینگ ...دلینگ..(زنگ تلفن😁)
سهون:بله....
یشینگ:آاا سهونی...من امشب نمیام خونه مریض دارم...شب مراقب خودت باش از چیزیم نترس...بوس بوس...🤗(قطع)
سهون با پوکرترین حالت ممکن به گوشی نگاه کرد: مرتیکه خر ...مگه من بچه تم...😐😑
جونمیون درحالی که از در وارد شد و با کلافگی درگیر کراواتش بود ...روبروی سهون وایساد....
جونمیون:کی بود؟
سهون:یشینگ...گفت امشب نمیاد...
جونمیون در گیر اخم ریزی کرد:سهونی ...بیا اینو ازم جدا کن...(خم شد توی صورت سهون)😣
سهون با همون قیافه پوکر نفسشو بیرون داد ... کراوات رو در آورد...دو دکمه اول یقشو باز کرد...
جونمیون لبخند رضایتمندی زد لپ سهون رو بوسید: آخیش...دستت درد نکنه سهونی...(درحال رفتن)من میرم حموم امروز از بس دویدم ...تمام تنم بوی گند عرق گرفته...😘
سهون
این یکی احمق هم منو با زنش اشتباه گرفته....😒
بهتر بیشتر بگردم بعد بهشون بگم...
.
(۷ روز بعد)
همه دور میز نشسته بودن سریال یانگوم می دیدن ( اسم سریال بر اساس یادآوری😁) و همراش پاپکرن میخوردن...
جونمیون دستشو طرف یهون دراز کرد:بده بیاد...
سهون بدون نگاه کردن....پاپکرنی رو بهش داد...
جونمیون نگاهی به پاپکرنها کرد:چکار میکنی؟... لیست رو بده....
سهون:لیست!؟
جونمیون کنترل رو گرفت تلویزیون رو خاموش کرد: لیست کسایی که قرار بود در بیاری....نگو هنوز پیدا شون نکردی؟
سهون سرسو پایین انداخت:چرا ولی تعدادشون خیلی کمه....
یشینگ که نشسته خوابش برده بود با افتادن سرش شوکه شده بلند شد:چیه؟ چی شده؟ بیمار بعدی کجاست؟
جونمیون خندید:بیمار کجا بود...خواب دیدی...
یشینگ گردنشو مالوند:آخ...چرا سریال رو خاموش کردید...
جونمیون:چه فرقی داره در هر صورت که خواب بودی...
سهون:هیونگ کمتر شیفت بگیر ..مگه فقط تو دکتر اونجایی...
یشینگ:تقسیر من نیست...رئیس امر کردن به اوک نزدیک بشم(با سر به جونمیون اشاره کرد)
جونمیون ترجیح داد بحث رو ادامه نده:بیار اون لیست رو ببینم کیا رو پیدا کردی؟...
سهون لپ تاپشو از اتاقش آورد پایین مبل بین جونمیون و یشینگ نشست...
سهون: کلا شده ۷ نفر...ببخش هرچی گشتم بیشتر نتونستم...
یشینگ:چطور ؟ مگه میشه؟
سهون:...بیشتر قربانی ها یا خانواده دارن ...یا اون گروه کلا همه رو کشتن تا ردی نمونه....
یشینگ:چقدر وحشتناک...
جونمیون:معرفیشون کن...
- ۴.۷k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط