Enemys Embrsce [ part ۳۳ ]
لیام خیلی ریلکس صندلی کنار من رو عقب کشید و نشست.
- خیلی وقته ندیدمت، پترسون...
پترسون هنوز با تعجب به لیام خیره شده بود.
< فکر نمیکردم اینجا ببینمت.
لیام نیشخند کوتاهی زد.
- منم فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
من با تعجب بینشون نگاه کردم.
+ شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟
هنوز داشتن به هم نگاه میکردن.
- یه دشمنی قدیمیه.
چیشده که دوباره سرو کلت پیدا شده؟
گفته بودی میخوای از فرناندو فاصله بگیری.
< و فاصله هم گرفتم.. اما من خودم نخواستم پیدا بشم.
نگاهشو به سمت من برگردوند.
< اون منو پیدا کرد.
+ رزالین؟
پترسون آروم سرش رو تکون داد.
< چند هفته پیش به دیدنم اومد.
چشمام گرد شد.
+ چرا؟
پترسون چند لحظه سکوت کرد.
< چون یه نقشه پیدا کرده بود. میخواست سر در بیاره که اون نقشه چیه.
لیام کمی به جلو خم شد.
- همون نقشهای که فرناندو دنبالش بود؟
پترسون نگاهش رو به لیام دوخت.
< نکنه توهم دنبالشی؟
لیام با خونسردی گفت:
- معلومه که نه. من وقتمو برای یه داستان بچهگانه هدر نمیدم.
<پس چرا اومدی اینجا؟
بین حرفهاشون چیزی بود که من نمیفهمیدم.
با کلافگی گفتم:
+ اقایون! میشه یکی برام توضیح بده اینجا چه خبره؟
هر دو ساکت شدن.
پترسون نگاهش رو به من داد.
< رزالین تو یه شرکت ساخت و ساز کار میکرد درسته؟
+ اره.. اما اون شرکت که ربطی به فرناندو نداره!
< اره.. اما یه روز رزالین برای یه پروژه به یه معدن قدیمی فرستاده میشه..
اونجا اتفاقی یه نقشه پیدا کرده.
نقشه ای که خودش نمیدونست چقدر ارزش داره و مافیا ها برای بدست آوردنش هرکاری میکنن..
+ چرا اون نقشه با ارزشه؟
- یه داستان قدیمی بین مافیاهاست..
لیام چند ثانیه سکوت کرد. بعد ادامه داد..
- اونها باور دارن که توی اون معدن مواد مخدر یا یک محمولهی خیلی ارزشمند مخفی شده.
تمام تلاششون رو کردن تا پیداش کنن اما موفق نشدن..
چون اون نقشه ناپدید شد.
پترسون سرش رو پایین انداخت.
< و از بخت رزالین ؛ اون نقشه رو پیدا کرد.
بدون اینکه بدونه ارزش اطلاعات داخل نقشه چندصد هزار دلاره.
چیزی که فرناندو از همه بیشتر میخوادش..
مات و مبهوت بهش نگاه میکردم.
هضم صحبتاش برام اسون نبود.
پترسون دستش رو روی میز گذاشت.
< بهش نگفتم اون نقشه چیه. چون جونش بیشتر به خطر میوفتاد.
بهش گفتم از شرش خلاص شه اما گوش نکرد..
عکسی که پشتش یادداشت بود رو از تو کیفم در اوردم و به پترسون دادم.
+ این یادداشتی بود که پیدا کردم.
آروم از دستم گرفتش رو متن رو خوند.
چند ثانیه فقط به متن دقت کرد.
بعد ابروهاش کمی تو هم رفت..
< چرا رزالین فکرکرده که من میتونم نجاتش بدم؟
+ به نظر شما هم این یادداشت عجیبه، نه؟!
حتی دستخط رزالین نیست.
- یعنی احتمال داره.. یکی تله گذاشته باشه تا... کسی که دنبال رزالین میگرده رو گیر بندازه.
هممون چند ثانیه به هم نگاه کردیم بعد سرمون رو اطراف چرخوندیم تا ببینیم آدم مشکوکی میبینیم یا نه.
اما چیز خاصی نظرمون رو جلب نکرد .
پترسون از جاش بلند شد.
< بیشتر از این نمیتونم اینجا بمونم خانم میلر.
تو پیدا کردن رزالین موفق باشین.
نگاهش رو سمت لیام برگردوند و با لبخندی کم رنگ گفت:
< خداحافظ دوست قدیمی.
و بعد از کافه خارج شد و ظرف چند ثانیه توی جمعیت خیابون ناپدید شد.
رو به لیام کردم.
+ نفهمیدم؛ آخر دشمنت بود یا دوستت؟!
نفسشو اروم بیرون داد.
- یه جورایی.. هردوتاش.
ماجراش طولانیه ، فعلا باید از اینجا بریم.
فکرکنم یه نفر میدونه که تو دنبال رزالینی.
- خیلی وقته ندیدمت، پترسون...
پترسون هنوز با تعجب به لیام خیره شده بود.
< فکر نمیکردم اینجا ببینمت.
لیام نیشخند کوتاهی زد.
- منم فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
من با تعجب بینشون نگاه کردم.
+ شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟
هنوز داشتن به هم نگاه میکردن.
- یه دشمنی قدیمیه.
چیشده که دوباره سرو کلت پیدا شده؟
گفته بودی میخوای از فرناندو فاصله بگیری.
< و فاصله هم گرفتم.. اما من خودم نخواستم پیدا بشم.
نگاهشو به سمت من برگردوند.
< اون منو پیدا کرد.
+ رزالین؟
پترسون آروم سرش رو تکون داد.
< چند هفته پیش به دیدنم اومد.
چشمام گرد شد.
+ چرا؟
پترسون چند لحظه سکوت کرد.
< چون یه نقشه پیدا کرده بود. میخواست سر در بیاره که اون نقشه چیه.
لیام کمی به جلو خم شد.
- همون نقشهای که فرناندو دنبالش بود؟
پترسون نگاهش رو به لیام دوخت.
< نکنه توهم دنبالشی؟
لیام با خونسردی گفت:
- معلومه که نه. من وقتمو برای یه داستان بچهگانه هدر نمیدم.
<پس چرا اومدی اینجا؟
بین حرفهاشون چیزی بود که من نمیفهمیدم.
با کلافگی گفتم:
+ اقایون! میشه یکی برام توضیح بده اینجا چه خبره؟
هر دو ساکت شدن.
پترسون نگاهش رو به من داد.
< رزالین تو یه شرکت ساخت و ساز کار میکرد درسته؟
+ اره.. اما اون شرکت که ربطی به فرناندو نداره!
< اره.. اما یه روز رزالین برای یه پروژه به یه معدن قدیمی فرستاده میشه..
اونجا اتفاقی یه نقشه پیدا کرده.
نقشه ای که خودش نمیدونست چقدر ارزش داره و مافیا ها برای بدست آوردنش هرکاری میکنن..
+ چرا اون نقشه با ارزشه؟
- یه داستان قدیمی بین مافیاهاست..
لیام چند ثانیه سکوت کرد. بعد ادامه داد..
- اونها باور دارن که توی اون معدن مواد مخدر یا یک محمولهی خیلی ارزشمند مخفی شده.
تمام تلاششون رو کردن تا پیداش کنن اما موفق نشدن..
چون اون نقشه ناپدید شد.
پترسون سرش رو پایین انداخت.
< و از بخت رزالین ؛ اون نقشه رو پیدا کرد.
بدون اینکه بدونه ارزش اطلاعات داخل نقشه چندصد هزار دلاره.
چیزی که فرناندو از همه بیشتر میخوادش..
مات و مبهوت بهش نگاه میکردم.
هضم صحبتاش برام اسون نبود.
پترسون دستش رو روی میز گذاشت.
< بهش نگفتم اون نقشه چیه. چون جونش بیشتر به خطر میوفتاد.
بهش گفتم از شرش خلاص شه اما گوش نکرد..
عکسی که پشتش یادداشت بود رو از تو کیفم در اوردم و به پترسون دادم.
+ این یادداشتی بود که پیدا کردم.
آروم از دستم گرفتش رو متن رو خوند.
چند ثانیه فقط به متن دقت کرد.
بعد ابروهاش کمی تو هم رفت..
< چرا رزالین فکرکرده که من میتونم نجاتش بدم؟
+ به نظر شما هم این یادداشت عجیبه، نه؟!
حتی دستخط رزالین نیست.
- یعنی احتمال داره.. یکی تله گذاشته باشه تا... کسی که دنبال رزالین میگرده رو گیر بندازه.
هممون چند ثانیه به هم نگاه کردیم بعد سرمون رو اطراف چرخوندیم تا ببینیم آدم مشکوکی میبینیم یا نه.
اما چیز خاصی نظرمون رو جلب نکرد .
پترسون از جاش بلند شد.
< بیشتر از این نمیتونم اینجا بمونم خانم میلر.
تو پیدا کردن رزالین موفق باشین.
نگاهش رو سمت لیام برگردوند و با لبخندی کم رنگ گفت:
< خداحافظ دوست قدیمی.
و بعد از کافه خارج شد و ظرف چند ثانیه توی جمعیت خیابون ناپدید شد.
رو به لیام کردم.
+ نفهمیدم؛ آخر دشمنت بود یا دوستت؟!
نفسشو اروم بیرون داد.
- یه جورایی.. هردوتاش.
ماجراش طولانیه ، فعلا باید از اینجا بریم.
فکرکنم یه نفر میدونه که تو دنبال رزالینی.
- ۶.۸k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط