تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
بعد از چند دقیقه دکتر شخصیم آقای یو اومد و یونا رو معاینه کرد
آقای یو: همسرتون شوک عصبی بهش وارد شده ، خیلی باید مراقبشون باشید نزارید زیاد دلشوره بگیرن یا عصبی بشن ، اینطوری به سلامتیشون اسیب میرسه
_ممنون آقای یو، بهوش اومده ؟
آقای یو: بله...
و بعد برگشت سمت هیونین و با لبخند ادامه داد:
میتونی بری پیش مادرت
÷ممنون آقای دکتر...
بعد از رفتن هیونین به سمت من برگشت
آقای یو: جناب هوانگ ، سلامتی همسرتون در خطره باید مراقبش باشید ، نباید دوباره بیهوش بشن
_باشه حتماً..
آقای یو: راستی جناب هوانگ همسرتون پیش روانشناس؟
_من از این موضوع خبر ندارم...
آقای یو: اگه وقتش شد ازشون بپرسید ، چیزی نشده که این اواخر ازش صحبت کنه یا رنج ببره ؟
_نه چیزی....
الان که یادم میاد دیشب گفت که...
آقای یو: جناب هوانگ؟ جناب هوانگ...
_ببخشید یلحظه رفتم توی فکر
آقای:چیزی یادتون اومد؟
_خب...اون دیشب میگفت که خیلی وقته خواب اون بچه رو میبینه ، گفت که بخاطش عذاب وجدان داره...
آقای یو سری به نشونه تاسف نشون داد:.
آقای یو : باید بهش میگفتی پسرم...
اینو گفت و رفت ، میخواستم برم داخل اتاق که دیدم هیونین توی بغل یوناست و پشت در فقط به حرفاشون گوش کردم
÷ مامان ببخشید که اینقدر اذیتتون کردم ، هم تورو هم بابارو ، نمیدونستم قبل از من بچه ای بوده که از دستش دادید...
+نمیخواد معذرت خواهی کنی عزیزم دل مامان اتفاقیه که شده ، مگه میشه بخاطرش از تو ناراحت بشیم ؟ منو بابات خیلی دوست داریم اینو خودتم خوب میدونی
÷اگه من جای اون خواهرم بدنیا میومدم بابا دوستم نداشت ؟
+برای چی این سوالو میپرسی عزیزم ؟
÷ آخه بابا هیچوقت راجبش ناراحت نبوده ، حتی به روشم نمیاره بخاطرش منو هم زندانی کرد چون ازش متنفر بود ؟ چرا باید از دختر خودش بدش بیاد؟
+عزیزم ، بابا هم خیلی ناراحته خیلی غصه میخوره ، اما اون یه مرده ، نمیتونه احساساتشو بروز بده ، بابات اونو خیلی دوستش داشت ....
÷مامان من با بابا آشتی کردم
+واقعاً ؟ آفرین پسرم کار خوبی کردی ، هرچی هم بشه اون باباته شاید ما یکوچولو باهم دعوا کنیم اما دلیل نمیشه که تو بخوای ازش متنفر باشی، فهمیدی ؟
÷اما خوب اون باید تورو هم دوست داشته باشه
+اینطور نیست پسرم ، شاید برای من شوهر خوبی نبود اما بجاش بابای خوبی برای توئه
÷چرا طلاق گرفتید مامان ؟
+خب یچیزی بهت بگم ؟
÷اره ، اره بگو
+من با بابات ۲ بار ازدواج کردم ، یکی وقتی ۱۶ سالم بود ، یکی وقتی ۲۰ سالم بود اما هربار نتونستیم باهم بسازیم...
با لبخند داشتم به حرفاشون گوش میدادم خیلی شیرین بودن ، دیگه تحمل نکردم و تقه ای به در زدم و رفتم داخل و بوسه ای روی لب های یونا گذاشتم
_خب چی غیبت میکردین راجبم مادر پسری ؟
بعد از چند دقیقه دکتر شخصیم آقای یو اومد و یونا رو معاینه کرد
آقای یو: همسرتون شوک عصبی بهش وارد شده ، خیلی باید مراقبشون باشید نزارید زیاد دلشوره بگیرن یا عصبی بشن ، اینطوری به سلامتیشون اسیب میرسه
_ممنون آقای یو، بهوش اومده ؟
آقای یو: بله...
و بعد برگشت سمت هیونین و با لبخند ادامه داد:
میتونی بری پیش مادرت
÷ممنون آقای دکتر...
بعد از رفتن هیونین به سمت من برگشت
آقای یو: جناب هوانگ ، سلامتی همسرتون در خطره باید مراقبش باشید ، نباید دوباره بیهوش بشن
_باشه حتماً..
آقای یو: راستی جناب هوانگ همسرتون پیش روانشناس؟
_من از این موضوع خبر ندارم...
آقای یو: اگه وقتش شد ازشون بپرسید ، چیزی نشده که این اواخر ازش صحبت کنه یا رنج ببره ؟
_نه چیزی....
الان که یادم میاد دیشب گفت که...
آقای یو: جناب هوانگ؟ جناب هوانگ...
_ببخشید یلحظه رفتم توی فکر
آقای:چیزی یادتون اومد؟
_خب...اون دیشب میگفت که خیلی وقته خواب اون بچه رو میبینه ، گفت که بخاطش عذاب وجدان داره...
آقای یو سری به نشونه تاسف نشون داد:.
آقای یو : باید بهش میگفتی پسرم...
اینو گفت و رفت ، میخواستم برم داخل اتاق که دیدم هیونین توی بغل یوناست و پشت در فقط به حرفاشون گوش کردم
÷ مامان ببخشید که اینقدر اذیتتون کردم ، هم تورو هم بابارو ، نمیدونستم قبل از من بچه ای بوده که از دستش دادید...
+نمیخواد معذرت خواهی کنی عزیزم دل مامان اتفاقیه که شده ، مگه میشه بخاطرش از تو ناراحت بشیم ؟ منو بابات خیلی دوست داریم اینو خودتم خوب میدونی
÷اگه من جای اون خواهرم بدنیا میومدم بابا دوستم نداشت ؟
+برای چی این سوالو میپرسی عزیزم ؟
÷ آخه بابا هیچوقت راجبش ناراحت نبوده ، حتی به روشم نمیاره بخاطرش منو هم زندانی کرد چون ازش متنفر بود ؟ چرا باید از دختر خودش بدش بیاد؟
+عزیزم ، بابا هم خیلی ناراحته خیلی غصه میخوره ، اما اون یه مرده ، نمیتونه احساساتشو بروز بده ، بابات اونو خیلی دوستش داشت ....
÷مامان من با بابا آشتی کردم
+واقعاً ؟ آفرین پسرم کار خوبی کردی ، هرچی هم بشه اون باباته شاید ما یکوچولو باهم دعوا کنیم اما دلیل نمیشه که تو بخوای ازش متنفر باشی، فهمیدی ؟
÷اما خوب اون باید تورو هم دوست داشته باشه
+اینطور نیست پسرم ، شاید برای من شوهر خوبی نبود اما بجاش بابای خوبی برای توئه
÷چرا طلاق گرفتید مامان ؟
+خب یچیزی بهت بگم ؟
÷اره ، اره بگو
+من با بابات ۲ بار ازدواج کردم ، یکی وقتی ۱۶ سالم بود ، یکی وقتی ۲۰ سالم بود اما هربار نتونستیم باهم بسازیم...
با لبخند داشتم به حرفاشون گوش میدادم خیلی شیرین بودن ، دیگه تحمل نکردم و تقه ای به در زدم و رفتم داخل و بوسه ای روی لب های یونا گذاشتم
_خب چی غیبت میکردین راجبم مادر پسری ؟
- ۱۲.۱k
- ۱۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط