"معشوق سابق" پارت شصت و چهار
موقعیت هیونجین`
آه...۲۵ دقیقه...
هر دقیقه مانند تیری که از حسرت دوری آزرده است، بر قلبم شکافی جدید میزد.
زمان، چون ماری زخمی بر بستری از نمک میلولید و هر ثانیه، زهرش را در رگهایم میریخت.
مطمئن بودم مینهو نیز همین حال را تجربه میکند.
-...لینو...زیادی دیر نشده؟
در حفظ ظاهر استعدادی فراوان داشت، اما آن رگ گردن برافروخته که انگار قصد پاره شدن کرده بود و میخواست جریان خون شاهرگش را به هم بریزد، همه چیز را فاش میکرد.
خمی پر پیچ و تاب، چون خّم جاده، بر ابرو هایش انداخت و با صدایی تهدید برانگیز گفت:
÷... گفتن فقط پنج دقه...ولی...نباید..نباید زیاد بهشون سخت...بگیریم...درسته؟
حق با او بود.
یک ساعت از علنی شدن رابطه ام با فلیکس نمیگذشت...اگر از همین لحظات اول سختگیری را شروع کنم...او ترکم میکرد...یا شاید فقط بی سر و صدا، علاقه اش تحلیل میرفت؟!
سرم درد میکرد.
به سقف خیره شدم؛ کی میتوانستم این بدن لعنتی را از تخت جدا کنم؟...حال حتی دستانم، از کوفتگی بر بدنم سنگینی میکنند.
چشمم به سرمی افتاد که مایع غلیظ و بیرنگش چکه چکه به لوله باریک و سفید رنگ منتقل میشد و مستقیم، در رگ های متورم من فرود میآمد.
از بعد از بـوسه...
صبر کن...هیچ پرستاری از هوشیاری من باخبر نیست؟!...یعنی هر دو آنقدر خمار لب های یکدیگر بودیم که متوجه نشدیم؟!...اما...باید هرچه...هرچه سریعتر معالجم از شرایط باخبر شود!
از رفتن دوباره به دنیای خواب نمیترسیدم...از این هراس داشتم که...اگر دوباره شکار خواب مرا طعمه کرد، فلیکس تنها بماند...
میترسیدم محبتش، چون پرندهای زخمی، که تنها نوکش به آب رسیده، بال بزند و از کرانهٔ دل من بگریزد.
مستغرق در دریای مکدر و خروشان افکارم بودم، که مینهو با صدایی گرفته گفت:
÷به جیسونگ، زنگ بزنم؟
-...آره...یه زنگ کوچیک که موردی نداره...بزن.
~~~
موقعیت بنگ چان`
ساعاتی چون قرونی هزار ساله بر من گذشت؛ سه ساعت و بیست و شش دقیقه و حال، ۳۱، ۳۲، ۳۳ و ۳۴ ثانیه، از تماس متصلم با سونگمین، میگذشت.
ساعتها را نه با صدای تیک تاک، بلکه با زمزمه زخم های دلم میشماردم.
خونی که تا ساعاتی پیش، چون رود دانوب، از ساعد دستم چکه میکرد، حال کم کم رو به خشکی و غلظت میزد.
کمرم چون جسمی بیجان بر دیوار تکیه عمیقی زده بود و چشم هایم رمق بر هم نهاده شدن را نداشتند.
دستانم که یکی بیجان بر پایم تکیه کرده بود و دیگری سست و جانزده بر روی زمین آزاد بود.
پلکهایم، چون پرهای خیس کبوتر، فرود آمدن بر چاه چشمانم را به جان میخریدند.
وجودم، چون کشتی شکسته ای در سکوت طوفان، به انتظار نوری در تاریکی مطلق لنگر انداخته بود.
نور طلایی رنگ خورشید، که حال وزش باد و تکان خوردن پرده سفید رنگم، مسبب چشمکزن بودنش میشد، مستقیم بر موهایم نشانده میشد.
صدای سونگمین...در نوید خداحافظی، لرزان به نظر میرسید...انگار...کسی با سلاحی گرم...او را وادار به نجات من میکرد...
انگار نجوای رابطه ای اجباری...به گوشش میرسید...و وعده دادن این رابطه به من...حتی از طبل هم تهی تر بود...
و من، در کرانهٔ این دریای بیپایان انتظار، تنها موجی بودم که حتی خاطرهاش نیز در شنهای ساحل جا نمیماند.
این حس محسوس من، حقیقت دارد...؟!
آه...۲۵ دقیقه...
هر دقیقه مانند تیری که از حسرت دوری آزرده است، بر قلبم شکافی جدید میزد.
زمان، چون ماری زخمی بر بستری از نمک میلولید و هر ثانیه، زهرش را در رگهایم میریخت.
مطمئن بودم مینهو نیز همین حال را تجربه میکند.
-...لینو...زیادی دیر نشده؟
در حفظ ظاهر استعدادی فراوان داشت، اما آن رگ گردن برافروخته که انگار قصد پاره شدن کرده بود و میخواست جریان خون شاهرگش را به هم بریزد، همه چیز را فاش میکرد.
خمی پر پیچ و تاب، چون خّم جاده، بر ابرو هایش انداخت و با صدایی تهدید برانگیز گفت:
÷... گفتن فقط پنج دقه...ولی...نباید..نباید زیاد بهشون سخت...بگیریم...درسته؟
حق با او بود.
یک ساعت از علنی شدن رابطه ام با فلیکس نمیگذشت...اگر از همین لحظات اول سختگیری را شروع کنم...او ترکم میکرد...یا شاید فقط بی سر و صدا، علاقه اش تحلیل میرفت؟!
سرم درد میکرد.
به سقف خیره شدم؛ کی میتوانستم این بدن لعنتی را از تخت جدا کنم؟...حال حتی دستانم، از کوفتگی بر بدنم سنگینی میکنند.
چشمم به سرمی افتاد که مایع غلیظ و بیرنگش چکه چکه به لوله باریک و سفید رنگ منتقل میشد و مستقیم، در رگ های متورم من فرود میآمد.
از بعد از بـوسه...
صبر کن...هیچ پرستاری از هوشیاری من باخبر نیست؟!...یعنی هر دو آنقدر خمار لب های یکدیگر بودیم که متوجه نشدیم؟!...اما...باید هرچه...هرچه سریعتر معالجم از شرایط باخبر شود!
از رفتن دوباره به دنیای خواب نمیترسیدم...از این هراس داشتم که...اگر دوباره شکار خواب مرا طعمه کرد، فلیکس تنها بماند...
میترسیدم محبتش، چون پرندهای زخمی، که تنها نوکش به آب رسیده، بال بزند و از کرانهٔ دل من بگریزد.
مستغرق در دریای مکدر و خروشان افکارم بودم، که مینهو با صدایی گرفته گفت:
÷به جیسونگ، زنگ بزنم؟
-...آره...یه زنگ کوچیک که موردی نداره...بزن.
~~~
موقعیت بنگ چان`
ساعاتی چون قرونی هزار ساله بر من گذشت؛ سه ساعت و بیست و شش دقیقه و حال، ۳۱، ۳۲، ۳۳ و ۳۴ ثانیه، از تماس متصلم با سونگمین، میگذشت.
ساعتها را نه با صدای تیک تاک، بلکه با زمزمه زخم های دلم میشماردم.
خونی که تا ساعاتی پیش، چون رود دانوب، از ساعد دستم چکه میکرد، حال کم کم رو به خشکی و غلظت میزد.
کمرم چون جسمی بیجان بر دیوار تکیه عمیقی زده بود و چشم هایم رمق بر هم نهاده شدن را نداشتند.
دستانم که یکی بیجان بر پایم تکیه کرده بود و دیگری سست و جانزده بر روی زمین آزاد بود.
پلکهایم، چون پرهای خیس کبوتر، فرود آمدن بر چاه چشمانم را به جان میخریدند.
وجودم، چون کشتی شکسته ای در سکوت طوفان، به انتظار نوری در تاریکی مطلق لنگر انداخته بود.
نور طلایی رنگ خورشید، که حال وزش باد و تکان خوردن پرده سفید رنگم، مسبب چشمکزن بودنش میشد، مستقیم بر موهایم نشانده میشد.
صدای سونگمین...در نوید خداحافظی، لرزان به نظر میرسید...انگار...کسی با سلاحی گرم...او را وادار به نجات من میکرد...
انگار نجوای رابطه ای اجباری...به گوشش میرسید...و وعده دادن این رابطه به من...حتی از طبل هم تهی تر بود...
و من، در کرانهٔ این دریای بیپایان انتظار، تنها موجی بودم که حتی خاطرهاش نیز در شنهای ساحل جا نمیماند.
این حس محسوس من، حقیقت دارد...؟!
- ۶۸۶
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط