علامت ا.ت:○
علامت ا.ت:○
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_شانزدهم
همونطور کنار هم قدم برمیداشتن تا اینکه رسیدن به دفتر استاد ها و این نشون میداد که ا.ت باید استادش رو تنها بزاره و برگرده.
جلوی در اون اتاق، رو به روی هم ایستادن تا بتونن از هم خداحافظی کنن.
اما عجیب بود؛ انگار هیچ کدومشون علاقهای به خداحافظی کردن نداشتن!
○خب...من فکر میکنم دیگه باید برگردم. روز خوبی داشته باشید استاد.
مثل اینکه دیگه واقعا زمان خداحافظی بود...
مینهو با بیمیلی حرفش رو تایید کرد و خداحافظی کرد و پاشو گذاشت تو دفتر.
ا.ت هم بعد از رفتن استادش راهشو به سمت کلاس کج کرد و قدم برداشت.
تو این مسیر کوتاه نگاه خیره و زمزمه های دانشجو هارو میشنید اما سعی میکرد اونارو نادیده بگیره و به راهش ادامه بده.
زمانی که به کلاس رسید، رفت و سرجای همیشگیش نشست و دفترش رو از کیفش بیرون آورد و آماده گذاشت رو میز و منتظر شد تا آخرین استاد هم بیاد و کلاس های امروزش رو به اتمام برسونه.
چند دقیقه گذشت و بلاخره استاد اومد و شروع کرد به درس دادن...
میشه گفت ا.ت دیگه اون هیجان ساعت پیش رو نداشت. انگار خوشحالیش فقط و فقط برای استاد لی محبوبش بود!
--------------------------------------------
//روزِ قبل، ساختمون مرکزی هانام دونگ، واحد سه، مالک: لی مینهو//
روی کاناپه نشسته بود و همینطور که سرش رو بین دستاش پنهون کرده بود، با پاهاش روی زمین ضرب میگرفت.
لیوان بزرگ آبی که روی میز بود رو در عرض ثانیهای سر کشید و دوباره انگشتهاش رو توی موهای به هم ریختهش فرو کرد.
نمیتونست سردرد رو تحمل کنه؛ رگهای صورت و چشماش بیرون زده بودن... ولی جرئت نداشت خودشو توی آینه نگاه کنه.
همیشه متنفر بود از اینکه درست مثل بقیه خونآشامها انقدر وحشتناک بهنظر برسه؛ حتی با وجود اینکه بدجوری به خون احتیاج داشت...!
گوشیش رو برداشت و بعد از پیدا کردن مخاطبی بهش زنگ زد.
صدای مردی، با آرامش گوشی رو جواب داد اما انگار مینهو احساس آرامش رو به طور کامل فراموش کرده بود.
با عصبانیت غرید:" رایان... جنسها هنوز به دستم نرسیدن!"
شخصی که اسمش رایان بود برای لحظهای خندید و گفت:" فقط با دوروز تاخیر فرستادمش؛ به همین زودی نیازمند شدی؟! نیمه شب به دستت میرسه؛ یکم تحمل کن.!"
مینهو نفس عمیقی کشید که رایان دوباره ادامه داد:" راستی، شنیدم با دانشجوهات رابطهی خوبی داری؛ مخصوصا اون دختره... اسمش چی بود؟!... ا/ت؟! (به حالت مسخرهای خندید) بهتره حواست به خودت باشه مرد! اینبار دیگه حوصلهی جمع کردن گندکاریاتو ندارم!"
صدای زنگِ دوبارهی گوشی مینهو از توی تماس، نشون میداد شماره ناشناسی پشت خطش داره زنگ میزنه. پس با حالت تهاجمی گفت:" خفه شو رایان! پشت خطی دارم..."
و تلفن رو قطع کرد...
ادامه دارد...
#Lily
#yuji
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_شانزدهم
همونطور کنار هم قدم برمیداشتن تا اینکه رسیدن به دفتر استاد ها و این نشون میداد که ا.ت باید استادش رو تنها بزاره و برگرده.
جلوی در اون اتاق، رو به روی هم ایستادن تا بتونن از هم خداحافظی کنن.
اما عجیب بود؛ انگار هیچ کدومشون علاقهای به خداحافظی کردن نداشتن!
○خب...من فکر میکنم دیگه باید برگردم. روز خوبی داشته باشید استاد.
مثل اینکه دیگه واقعا زمان خداحافظی بود...
مینهو با بیمیلی حرفش رو تایید کرد و خداحافظی کرد و پاشو گذاشت تو دفتر.
ا.ت هم بعد از رفتن استادش راهشو به سمت کلاس کج کرد و قدم برداشت.
تو این مسیر کوتاه نگاه خیره و زمزمه های دانشجو هارو میشنید اما سعی میکرد اونارو نادیده بگیره و به راهش ادامه بده.
زمانی که به کلاس رسید، رفت و سرجای همیشگیش نشست و دفترش رو از کیفش بیرون آورد و آماده گذاشت رو میز و منتظر شد تا آخرین استاد هم بیاد و کلاس های امروزش رو به اتمام برسونه.
چند دقیقه گذشت و بلاخره استاد اومد و شروع کرد به درس دادن...
میشه گفت ا.ت دیگه اون هیجان ساعت پیش رو نداشت. انگار خوشحالیش فقط و فقط برای استاد لی محبوبش بود!
--------------------------------------------
//روزِ قبل، ساختمون مرکزی هانام دونگ، واحد سه، مالک: لی مینهو//
روی کاناپه نشسته بود و همینطور که سرش رو بین دستاش پنهون کرده بود، با پاهاش روی زمین ضرب میگرفت.
لیوان بزرگ آبی که روی میز بود رو در عرض ثانیهای سر کشید و دوباره انگشتهاش رو توی موهای به هم ریختهش فرو کرد.
نمیتونست سردرد رو تحمل کنه؛ رگهای صورت و چشماش بیرون زده بودن... ولی جرئت نداشت خودشو توی آینه نگاه کنه.
همیشه متنفر بود از اینکه درست مثل بقیه خونآشامها انقدر وحشتناک بهنظر برسه؛ حتی با وجود اینکه بدجوری به خون احتیاج داشت...!
گوشیش رو برداشت و بعد از پیدا کردن مخاطبی بهش زنگ زد.
صدای مردی، با آرامش گوشی رو جواب داد اما انگار مینهو احساس آرامش رو به طور کامل فراموش کرده بود.
با عصبانیت غرید:" رایان... جنسها هنوز به دستم نرسیدن!"
شخصی که اسمش رایان بود برای لحظهای خندید و گفت:" فقط با دوروز تاخیر فرستادمش؛ به همین زودی نیازمند شدی؟! نیمه شب به دستت میرسه؛ یکم تحمل کن.!"
مینهو نفس عمیقی کشید که رایان دوباره ادامه داد:" راستی، شنیدم با دانشجوهات رابطهی خوبی داری؛ مخصوصا اون دختره... اسمش چی بود؟!... ا/ت؟! (به حالت مسخرهای خندید) بهتره حواست به خودت باشه مرد! اینبار دیگه حوصلهی جمع کردن گندکاریاتو ندارم!"
صدای زنگِ دوبارهی گوشی مینهو از توی تماس، نشون میداد شماره ناشناسی پشت خطش داره زنگ میزنه. پس با حالت تهاجمی گفت:" خفه شو رایان! پشت خطی دارم..."
و تلفن رو قطع کرد...
ادامه دارد...
#Lily
#yuji
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۱۸۳
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط