رمان سوکوکو 78
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 78:
«17 ژوئن، ویو چویا»
+ یوسانو سنسی.. من چویام دازای یه مشکلی براش پیش اومد نتونست جواب بده..نه برگشتیم..الان خونه منه..ب..باشه براتون میفرستم
قطع کردم و ادرسو براش فرستادم
بعد از چند دقیقه اومد
فوری دوید سمت اتاق و نگاهی به دازای که رو تخت بیهوش افتاده بود انداخت
یوسانو: چند روزه اینطوری شده؟
+ فکر کنم چهار یا پنج روزه که همش حالش بد میشه دیشب هم..
- دیشب چی؟
+ راستش..دیشب کلی خون بالا اورد
اخم کرد
یوسانو: بهش گفتم تا جراحی نکنه فایده نداره
+ جراحی؟
- اره..چند بار بهش گفتم اون گلای لعنتیو تا درنیاری خوب نمیشی..حتی اعتراف تو هم دیگه فایده نداره..اگه اینطوری پیش بره کمتر از یه هفته دیگه دووم میاره
با تعجب بهش زل زدم
+ منظورتون از گل چیه؟ چه اعترافی؟
- ببینم..نگو که بهت نگفته..
+ چیو؟ اون لعنتی هیچی بهم نمیگه
- دازای.. هاناهاکی داره..
باورم نشد و شروع کردم به خندیدن
+ اخه هاناهاکی؟ اون که یه افسانه اس..شوخیه جالبی بود..
با قیافه جدی بهم زل زده بود
خندم محو شد و پاهام شروع کرد به لرزیدن
+ شوخی بود دیگه..هوم؟
جوابی نداد
رو دو تا زانوهام نشستم و نگاهمو به زمین دوختم
چشمام پر از اشک شده بود
یهو یاد اون روز افتادم
من استین و یقه خونیشو دیدم و حتی یه ذره هم شک نکردم..؟
+ حالا میفهمم دلیل اون حجم از عصبانیت چی بود..حالا فهمیدم چرا وقتی میخواست بگه مقصر کیه حرفشو قطع کرد..مقصر منم..اون نمیخواست بهم بگه..
یوسانو: هی..خودتو مقصر ندون..اینا تقصیر هیچکس نیست..اتفاقیه که افتاده..
اروم سرمو بردم بالا و با بغض گفتم: ولی..گفتی..کمتر از یه هفته؟
روبروم نشست
- چویا..هنوز یه راه هست ولی..
+ چه راهی؟ هرچی باشه قبوله
- باید گلا رو دربیاره
+ این که اشکالی نداره خب..چرا زودتر اینکارو نکرده
- چونکه نمیتونه عوارضشو قبول کنه
+ مگه چه عوارضی داره
- در اوردن گلا غیر از اینکه باعث میشه حسش نسبت بهت تموم بشه باعث میشه همه و حتی خودشو هم فراموش کنه
سرمو تکون دادم
+ مهم نیست..من یکاریش میکنم..
بلند شد و وایساد
دستی توی موهاش کشید و گفت: پس باهاش حرف بزن و راضیش کن..فعلا تا ظهر یه دارو میدم یکی از بچه ها بیاره اونو هرشب بده بهش..مسکن هم قبلا بهش دادم هروقت درد داشت یکی یا دو تاشو باید بخوره..
اینا رو گفت و رفت بیرون
چند دقیقه همینطور پایین تخت نشسته بودم و سرمو به دیوار تکیه داده بودم
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم تا برم بیرون که صدای نفساش منو به سمت خودش کشوند..
«17 ژوئن، ویو چویا»
+ یوسانو سنسی.. من چویام دازای یه مشکلی براش پیش اومد نتونست جواب بده..نه برگشتیم..الان خونه منه..ب..باشه براتون میفرستم
قطع کردم و ادرسو براش فرستادم
بعد از چند دقیقه اومد
فوری دوید سمت اتاق و نگاهی به دازای که رو تخت بیهوش افتاده بود انداخت
یوسانو: چند روزه اینطوری شده؟
+ فکر کنم چهار یا پنج روزه که همش حالش بد میشه دیشب هم..
- دیشب چی؟
+ راستش..دیشب کلی خون بالا اورد
اخم کرد
یوسانو: بهش گفتم تا جراحی نکنه فایده نداره
+ جراحی؟
- اره..چند بار بهش گفتم اون گلای لعنتیو تا درنیاری خوب نمیشی..حتی اعتراف تو هم دیگه فایده نداره..اگه اینطوری پیش بره کمتر از یه هفته دیگه دووم میاره
با تعجب بهش زل زدم
+ منظورتون از گل چیه؟ چه اعترافی؟
- ببینم..نگو که بهت نگفته..
+ چیو؟ اون لعنتی هیچی بهم نمیگه
- دازای.. هاناهاکی داره..
باورم نشد و شروع کردم به خندیدن
+ اخه هاناهاکی؟ اون که یه افسانه اس..شوخیه جالبی بود..
با قیافه جدی بهم زل زده بود
خندم محو شد و پاهام شروع کرد به لرزیدن
+ شوخی بود دیگه..هوم؟
جوابی نداد
رو دو تا زانوهام نشستم و نگاهمو به زمین دوختم
چشمام پر از اشک شده بود
یهو یاد اون روز افتادم
من استین و یقه خونیشو دیدم و حتی یه ذره هم شک نکردم..؟
+ حالا میفهمم دلیل اون حجم از عصبانیت چی بود..حالا فهمیدم چرا وقتی میخواست بگه مقصر کیه حرفشو قطع کرد..مقصر منم..اون نمیخواست بهم بگه..
یوسانو: هی..خودتو مقصر ندون..اینا تقصیر هیچکس نیست..اتفاقیه که افتاده..
اروم سرمو بردم بالا و با بغض گفتم: ولی..گفتی..کمتر از یه هفته؟
روبروم نشست
- چویا..هنوز یه راه هست ولی..
+ چه راهی؟ هرچی باشه قبوله
- باید گلا رو دربیاره
+ این که اشکالی نداره خب..چرا زودتر اینکارو نکرده
- چونکه نمیتونه عوارضشو قبول کنه
+ مگه چه عوارضی داره
- در اوردن گلا غیر از اینکه باعث میشه حسش نسبت بهت تموم بشه باعث میشه همه و حتی خودشو هم فراموش کنه
سرمو تکون دادم
+ مهم نیست..من یکاریش میکنم..
بلند شد و وایساد
دستی توی موهاش کشید و گفت: پس باهاش حرف بزن و راضیش کن..فعلا تا ظهر یه دارو میدم یکی از بچه ها بیاره اونو هرشب بده بهش..مسکن هم قبلا بهش دادم هروقت درد داشت یکی یا دو تاشو باید بخوره..
اینا رو گفت و رفت بیرون
چند دقیقه همینطور پایین تخت نشسته بودم و سرمو به دیوار تکیه داده بودم
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم تا برم بیرون که صدای نفساش منو به سمت خودش کشوند..
- ۱۹.۷k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط