୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒 🪽🖤
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این بار من دنبالت گشتم...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، لیلی وارد شرکت شد.
اولین کاری که کرد، ناخودآگاه به سمت سالن تمرین رفت.
اما جنگکوک آنجا نبود.
— خب؟
لیلی شونه بالا انداخت.
— چیزی نیست.
برگشت سر کارش.
نیم ساعت گذشت.
باز هم نگاهش به در افتاد.
یک ساعت.
هیچ خبری نبود.
بالاخره گوشیاش را برداشت.
Lili:
«امروز کجایی؟»
پیام را فرستاد و بلافاصله پشیمان شد.
— چرا من اینو پرسیدم؟!
چند ثانیه بعد جواب آمد.
Jungkook:
«طبقهی دوم، استودیوی ضبط.»
لیلی لبخند زد.
Lili:
«آها.»
جنگکوک سریع جواب داد:
Jungkook:
«دلت برام تنگ شده؟ 😂»
لیلی چشمهایش را گرد کرد.
Lili:
«نه! فقط کار داشتم.»
Jungkook:
«حتماً 😌»
لیلی گوشی را کنار گذاشت.
— خیلی پررو شده...
اما لبخندش لو میداد که از جوابش بدش نیامده.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ظهر، لیلی برای تحویل چند فایل به استودیو رفت.
جنگکوک مشغول ضبط بود.
وقتی او را دید، از پشت شیشه لبخند زد.
بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون آمد.
— بالاخره اومدی.
لیلی خندید.
— خودت گفتی طبقهی دوم.
— ولی فکر نمیکردم واقعاً بیای.
— چرا؟
— چون معمولاً منم که دنبالت میام.
لیلی با شیطنت گفت:
— امروز نوبت من بود.
جنگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— پس واقعاً دنبالم گشتی؟
— یکم.
— چقدر؟
— خیلی کم.
— چقدر؟
— جنگکوک!
خندید.
— باشه، باشه.
بعد آرامتر گفت:
— خوشحالم.
— از چی؟
— اینکه این بار تو دنبالم گشتی.
لیلی لبخند زد.
— حالا مغرور نشو.
— دیر گفتی.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
بعدازظهر، جنگکوک دوباره وارد استودیو شد.
قبل از رفتن، برگشت سمت لیلی.
— امشب یه برنامه دارم.
— چی؟
— نمیتونم بگم.
لیلی خندید.
— باز شروع کردی!
— این یکی واقعاً محرمانه نیست.
— پس چیه؟
جنگکوک لبخند زد.
— فقط میخوام خودت ببینیش.
— کجا؟
— ساعت هشت، جلوی همون فروشگاه موسیقی.
لیلی چشمهاش رو ریز کرد.
— همون جایی که اون پیک رو خریدی؟
— آره.
— چرا اونجا؟
جنگکوک فقط گفت:
— چون از همونجا شروع شد.
لیلی چیزی نگفت.
اما لبخند زد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🖤 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ساعت هشت، لیلی جلوی فروشگاه ایستاده بود.
جنگکوک هنوز نرسیده بود.
چند دقیقه گذشت.
بعد صدای آشنایی از پشت سرش آمد.
— منتظرم بودی؟
لیلی برگشت.
جنگکوک ایستاده بود.
اما این بار دست خالی نبود.
یک گیتار کوچک در دستش بود.
لیلی با تعجب گفت:
— جنگکوک... این چیه؟
جنگکوک لبخند زد.
— همون چیزی که گفتی به خاطر یه پیک حاضر نیستی بخری.
لیلی خندید.
— تو واقعاً خریدیش؟!
— نه.
چند ثانیه مکث کرد.
— فقط آوردم که یه چیزی برات بزنم.
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
جنگکوک نشست و گیتار رو برداشت.
— گفتم یه آهنگ جدید دارم.
— همون آهنگی که دیروز شنیدم؟
— نه.
لبخند زد.
— این یکی رو امروز برای اولین بار میخوام برای تو بزنم.
لیلی آرام نشست.
جنگکوک انگشتهاش رو روی سیمها گذاشت.
و درست قبل از شروع، نگاهش کرد.
— آمادهای؟
لیلی لبخند زد.
— آره.
و جنگکوک شروع به نواختن کرد...
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟒
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒 🪽🖤
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این بار من دنبالت گشتم...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، لیلی وارد شرکت شد.
اولین کاری که کرد، ناخودآگاه به سمت سالن تمرین رفت.
اما جنگکوک آنجا نبود.
— خب؟
لیلی شونه بالا انداخت.
— چیزی نیست.
برگشت سر کارش.
نیم ساعت گذشت.
باز هم نگاهش به در افتاد.
یک ساعت.
هیچ خبری نبود.
بالاخره گوشیاش را برداشت.
Lili:
«امروز کجایی؟»
پیام را فرستاد و بلافاصله پشیمان شد.
— چرا من اینو پرسیدم؟!
چند ثانیه بعد جواب آمد.
Jungkook:
«طبقهی دوم، استودیوی ضبط.»
لیلی لبخند زد.
Lili:
«آها.»
جنگکوک سریع جواب داد:
Jungkook:
«دلت برام تنگ شده؟ 😂»
لیلی چشمهایش را گرد کرد.
Lili:
«نه! فقط کار داشتم.»
Jungkook:
«حتماً 😌»
لیلی گوشی را کنار گذاشت.
— خیلی پررو شده...
اما لبخندش لو میداد که از جوابش بدش نیامده.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ظهر، لیلی برای تحویل چند فایل به استودیو رفت.
جنگکوک مشغول ضبط بود.
وقتی او را دید، از پشت شیشه لبخند زد.
بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون آمد.
— بالاخره اومدی.
لیلی خندید.
— خودت گفتی طبقهی دوم.
— ولی فکر نمیکردم واقعاً بیای.
— چرا؟
— چون معمولاً منم که دنبالت میام.
لیلی با شیطنت گفت:
— امروز نوبت من بود.
جنگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— پس واقعاً دنبالم گشتی؟
— یکم.
— چقدر؟
— خیلی کم.
— چقدر؟
— جنگکوک!
خندید.
— باشه، باشه.
بعد آرامتر گفت:
— خوشحالم.
— از چی؟
— اینکه این بار تو دنبالم گشتی.
لیلی لبخند زد.
— حالا مغرور نشو.
— دیر گفتی.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
بعدازظهر، جنگکوک دوباره وارد استودیو شد.
قبل از رفتن، برگشت سمت لیلی.
— امشب یه برنامه دارم.
— چی؟
— نمیتونم بگم.
لیلی خندید.
— باز شروع کردی!
— این یکی واقعاً محرمانه نیست.
— پس چیه؟
جنگکوک لبخند زد.
— فقط میخوام خودت ببینیش.
— کجا؟
— ساعت هشت، جلوی همون فروشگاه موسیقی.
لیلی چشمهاش رو ریز کرد.
— همون جایی که اون پیک رو خریدی؟
— آره.
— چرا اونجا؟
جنگکوک فقط گفت:
— چون از همونجا شروع شد.
لیلی چیزی نگفت.
اما لبخند زد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🖤 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ساعت هشت، لیلی جلوی فروشگاه ایستاده بود.
جنگکوک هنوز نرسیده بود.
چند دقیقه گذشت.
بعد صدای آشنایی از پشت سرش آمد.
— منتظرم بودی؟
لیلی برگشت.
جنگکوک ایستاده بود.
اما این بار دست خالی نبود.
یک گیتار کوچک در دستش بود.
لیلی با تعجب گفت:
— جنگکوک... این چیه؟
جنگکوک لبخند زد.
— همون چیزی که گفتی به خاطر یه پیک حاضر نیستی بخری.
لیلی خندید.
— تو واقعاً خریدیش؟!
— نه.
چند ثانیه مکث کرد.
— فقط آوردم که یه چیزی برات بزنم.
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
جنگکوک نشست و گیتار رو برداشت.
— گفتم یه آهنگ جدید دارم.
— همون آهنگی که دیروز شنیدم؟
— نه.
لبخند زد.
— این یکی رو امروز برای اولین بار میخوام برای تو بزنم.
لیلی آرام نشست.
جنگکوک انگشتهاش رو روی سیمها گذاشت.
و درست قبل از شروع، نگاهش کرد.
— آمادهای؟
لیلی لبخند زد.
— آره.
و جنگکوک شروع به نواختن کرد...
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟒
୨୧ ─────────────── ୨୧
- ۷.۹k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط