💕 eye and waiting you💕

💕 eye and waiting you💕

[~part 33~]

دامیان : میدونم ... الان کاملا مطمئناشدم که اون آمده....
_______○________

ساعت : ۱:۳۰ شب

انیا : ای وای ارباب خیلی شما را توی خواب سفت بغلم کردم ؟{~آروم و خوابلو`~}
دامیان : میشه همینجوری بغلم کنی ...من بهت نیازمندم
انیا : بله
و مثل عروسک بغلش کرد

صبح

هردو با هم بیدار شدند و دیدند که پیشانیشان بهم برخورد کرده است
انیا با سرخی روی گونه هایش جلوی دهانش را گرفته بود و سریع خودش را ۲ متر از دامیان دور کرد
دامیان که سر صبح خنده هایش شروع شده بود
که جیوز در زد
دامیان خودش را جدی گرفت و خنده را قطع کرد و گفت : بیا داخل
جیوز داخل شد
جیوز : ارباب برای شما یک خبر تازه دارم
دامیان : چه خبری ؟
جیوز : بانو ماتیلدا که خاله ی محسوب میشود به اینجا دعوت شده
انیا : خال..ه؟
دامیان : آره قشنگم بیا اینجا تا بهت درباره ش بگم ... راستش یکم دیگه ازم فاصله بگیری می افتی
انیا : یعنی چ-
که از تخت افتاد و تا به چشم بهم زدن دامیان اونو گرفت
دامیان پوزخندی زد گفت : یعنی این ☺☺{~ دامیان انیا رو روی پاهایش گذاشته`~}
انیا دوباره گونه هایش سرخ شد که انگار رز سرخ دیده ای ، سرخی انیا به تعجب تبدیل شده بود
انیا : ارباب ، شما خاله دارید ؟
دامیان : بله ولی خاله ی من متفاوت فکر میکنه مثلا اگر مادرم را دیده باشی لباس های مجلسی و مجلل تنش است اما خاله ی من لباسش شلوار و لباس کوتاه سیاهی و با نیزه همراه خود دارد .
انیا : یعنی ارباب ....راستش من وقتی از قصر بانو بکی امدم ...
دامیان : میدونم قشنگم ... خیلی نگرانت بودم خیلی...و اون کار خالمه...خالم سخت پسنده لطفا اگر بد اخلاقی کرد به دل نگیر
انیا : بله چشم
دامیان : آفرین قشنگم
انیا : ارباب ...صبحانه حاضره ها گشنتون نیست ؟
دامیان : چرا اتفاقعا یک غذای خوشمزه روبرومه 😋
انیا : ن..ه نه ن..ه ارباب لطفا
دامیان خودشو به انیا نزدیک کرد ، انیا فکر میکرد دامیان میخواد ببوستش ولی دامیان دندونشو گذاشت رو گونه های انیا و آرام گاز گرفت
دامیان : خب این بارو نمیخورمت ولی دلم لک زده واسه طعم شیرین لب-
انیا سریع دستش رو گذاشت رو لبان
دامیان
انیا : ارباب لطفا خجالتم ندید😉

بعد از صبحانه

جیوز : ارباب دارن می رسند لطفا تشریف بیارید
دامیان : بریم؟
انیا : بله
دامیان آرام دست لطیف انیا را گرفت و آرام به سمت در حرکت کردند ... وقتی که در را برای آنها باز کردند تیری سمت هردو پرت شد انیا بی وقفه هردو رو گرفت
دامیان : آفرین عزیزم بینایت عالی
ماتیلدا : به به به ... زوج های خوش بخت چه خبر خواهر زاده چه کارا میکنی هان ؟ میبینم زن خواهر زاده آم هدف عالی داره ... اگه فکر میکنی از همه عالی هستی کور خوندی_________^


یعنی ادامه اش چی میشه

بچه ها من ساعت ۱۲:۴۰ به شما پارت میدم

تا پارت بعد bay bay
دیدگاه ها (۰)

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

پارت ۱۰ [ آزمازش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا دامیل من رسند خونه انی...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

spy x love

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱

زمرد های صورتی پارت ¹⁴فردا صبح °^صبح که شد آنیا بیدار شد و د...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت۱۵‌تابستان با گرمای ط...

دامیان از فروشگاه اومد بیرون و دید آنیا هیچ جا نیست برای یک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط