007-پنهان در مه - پارت ۱۰۹
....
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۹
....
باد گونههای آنیا را نوازش میکرد. او خمیازهای کشید و با خودش گفت: «سرکارم گذاشته؟ چرا هنوز نیومده؟»
اما درست بعد از گفتن همین حرف، پسری با موهای سبز تیره از دوردست پدیدار شد. آن پسر در حالی که سوار دوچرخه بود، کنار آنیا ایستاد.
آنیا که از حرکت ناگهانی دامیان جا خورده بود، با تعجب گفت: «ق..قرارها با دوچرخه بریم؟»
دامیان با خونسردی پاسخ داد: «جایی که میخوایم بریم نمیشه با ماشین رفت پس...»
آنیا در حالی که سر تکان میداد، سوار بر دوچرخه شد. با خود فکر کرد: «مگه میخوای منو کجا بری؟»
او دستانش را دور کمر دامیان گره زد. دامیان که با احساس دستان آنیا دور کمرش سرخ شده بود، اخمی ریز کرد؛ اما بدون آنکه چیزی بگوید، حرکت کرد.
آنیا با کنجکاوی پرسید: «بهم نمیگی کجا میریم؟»
دامیان در حالی که با احساسات خود در جنگ بود، زیر لب گفت:«وقتی برسیم خودت میفهمی...»
آنیا دیگر چیزی نگفت. دستانش را از دور کمر دامیان شل کرد و آنها را به صندلی دوچرخه گره زد.
دامیان که از حرکت ناگهانی او تعجب کرده بود، با اضطراب گفت: «چیکار میکنی؟ اینطوری ممکنه بیفتی!!»
آنیا لبخندی شیرین زد و گفت: «نگران نباش چیزی نمیشه!»
سپس مکثی کرد و ادامه داد: «اینطوری احساس بهتری دارم...وقتی باد سرد روی پوستم میشینه اونقدر حس خوبی داره که دلم میخواد تا ابد روی همین دوچرخه باهات بمونم»
دامیان که با شنیدن سخنان آنیا سرخ سرخ شده بود، با لکنت گفت: «ت...تا ابد..باهم؟»
آنیا آرام خندید و شروع کرد به زیر لب آواز خواندن.
دامیان که قلبش دیوانهوار میکوبید، تنها سعی میکرد فرمان دوچرخه را در دست بگیرد و تمرکزش را بر آن حفظ کند.
مدتی بعد، آنیا دست از آواز خواندن کشید و با صدایی گرفته گفت: «خب...یه جورایی فکر کنم اینجا آشناست...»
سپس چیزی که در برابر آنیا ایستاده بود، چنان برایش باورنکردنی بود که دیگر قادر به سخن گفتن نبود. با تعجب گفت: «ا...اینجا...»
منظرهٔ روبرو همان جایی بود که چند وقت پیش، دامیان هویت او را در آنجا فهمیده بود؛ همان جنگل و همان دریاچه...
آنیا در حالی که از دوچرخه پیاده میشد، با اضطراب پرسید: «چرا...منو آوردی اینجا؟»
دامیان جلو آمد و در کنار او ایستاد: «خب...جدا از تجربهای که اینجا داشتیم به نظرم یک مکان واقعا قشنگه مگه نه؟»
آنیا که از سخنان او چیزی نفهمیده بود، پرسید: «چی داری میگی؟!»
دامیان ادامه داد: «خب...وقتی بچه بودیم یکبار قرار بود بریم اردو همون دفعه ای که اتوبوسمون دزدیده شد...یادت میاد؟»
آنیا که از یادآوری ناگهانی او تعجب کرده بود، گفت: «چرا یکدفعه بحثش رو پیش میکشی؟»
دامیان مکثی کرد و گفت: «اون روز برام عجیب بود که چرا تو...دختری که حتی وقتی یک بمب دور گردنش بود نترسید توی زمان هایی که نباید حالش بد میشد...ولی الان میفهمم!»
آنیا با تعجب به او خیره شد.
دامیان در حالی که به سمت او برگشته بود، گفت: «اون روز افکار بقیه تو رو عذاب میدادن مگه نه؟»
آنیا نمیدانست چه بگوید؛ حتی نمیدانست که این پسر چرا چنین حرف هایی را به او میزند. اما در پاسخ او، در سکوت فقط سر تکان داد.
دامیان لبخند زد و دستانش را باز کرد: «به خاطر همین بود که میخواستم امروز بیارمت اینجا جایی که جز من و تو هیچ افکار دیگه ای وجود نداشته باشه...»
باد موهای آنیا را تکان داد. نه فقط موهایش نبود؛ او احساس خنکی را در تمام بدنش حس میکرد.
آنیا در سکوت به دامیان خیره شده...
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۹
....
باد گونههای آنیا را نوازش میکرد. او خمیازهای کشید و با خودش گفت: «سرکارم گذاشته؟ چرا هنوز نیومده؟»
اما درست بعد از گفتن همین حرف، پسری با موهای سبز تیره از دوردست پدیدار شد. آن پسر در حالی که سوار دوچرخه بود، کنار آنیا ایستاد.
آنیا که از حرکت ناگهانی دامیان جا خورده بود، با تعجب گفت: «ق..قرارها با دوچرخه بریم؟»
دامیان با خونسردی پاسخ داد: «جایی که میخوایم بریم نمیشه با ماشین رفت پس...»
آنیا در حالی که سر تکان میداد، سوار بر دوچرخه شد. با خود فکر کرد: «مگه میخوای منو کجا بری؟»
او دستانش را دور کمر دامیان گره زد. دامیان که با احساس دستان آنیا دور کمرش سرخ شده بود، اخمی ریز کرد؛ اما بدون آنکه چیزی بگوید، حرکت کرد.
آنیا با کنجکاوی پرسید: «بهم نمیگی کجا میریم؟»
دامیان در حالی که با احساسات خود در جنگ بود، زیر لب گفت:«وقتی برسیم خودت میفهمی...»
آنیا دیگر چیزی نگفت. دستانش را از دور کمر دامیان شل کرد و آنها را به صندلی دوچرخه گره زد.
دامیان که از حرکت ناگهانی او تعجب کرده بود، با اضطراب گفت: «چیکار میکنی؟ اینطوری ممکنه بیفتی!!»
آنیا لبخندی شیرین زد و گفت: «نگران نباش چیزی نمیشه!»
سپس مکثی کرد و ادامه داد: «اینطوری احساس بهتری دارم...وقتی باد سرد روی پوستم میشینه اونقدر حس خوبی داره که دلم میخواد تا ابد روی همین دوچرخه باهات بمونم»
دامیان که با شنیدن سخنان آنیا سرخ سرخ شده بود، با لکنت گفت: «ت...تا ابد..باهم؟»
آنیا آرام خندید و شروع کرد به زیر لب آواز خواندن.
دامیان که قلبش دیوانهوار میکوبید، تنها سعی میکرد فرمان دوچرخه را در دست بگیرد و تمرکزش را بر آن حفظ کند.
مدتی بعد، آنیا دست از آواز خواندن کشید و با صدایی گرفته گفت: «خب...یه جورایی فکر کنم اینجا آشناست...»
سپس چیزی که در برابر آنیا ایستاده بود، چنان برایش باورنکردنی بود که دیگر قادر به سخن گفتن نبود. با تعجب گفت: «ا...اینجا...»
منظرهٔ روبرو همان جایی بود که چند وقت پیش، دامیان هویت او را در آنجا فهمیده بود؛ همان جنگل و همان دریاچه...
آنیا در حالی که از دوچرخه پیاده میشد، با اضطراب پرسید: «چرا...منو آوردی اینجا؟»
دامیان جلو آمد و در کنار او ایستاد: «خب...جدا از تجربهای که اینجا داشتیم به نظرم یک مکان واقعا قشنگه مگه نه؟»
آنیا که از سخنان او چیزی نفهمیده بود، پرسید: «چی داری میگی؟!»
دامیان ادامه داد: «خب...وقتی بچه بودیم یکبار قرار بود بریم اردو همون دفعه ای که اتوبوسمون دزدیده شد...یادت میاد؟»
آنیا که از یادآوری ناگهانی او تعجب کرده بود، گفت: «چرا یکدفعه بحثش رو پیش میکشی؟»
دامیان مکثی کرد و گفت: «اون روز برام عجیب بود که چرا تو...دختری که حتی وقتی یک بمب دور گردنش بود نترسید توی زمان هایی که نباید حالش بد میشد...ولی الان میفهمم!»
آنیا با تعجب به او خیره شد.
دامیان در حالی که به سمت او برگشته بود، گفت: «اون روز افکار بقیه تو رو عذاب میدادن مگه نه؟»
آنیا نمیدانست چه بگوید؛ حتی نمیدانست که این پسر چرا چنین حرف هایی را به او میزند. اما در پاسخ او، در سکوت فقط سر تکان داد.
دامیان لبخند زد و دستانش را باز کرد: «به خاطر همین بود که میخواستم امروز بیارمت اینجا جایی که جز من و تو هیچ افکار دیگه ای وجود نداشته باشه...»
باد موهای آنیا را تکان داد. نه فقط موهایش نبود؛ او احساس خنکی را در تمام بدنش حس میکرد.
آنیا در سکوت به دامیان خیره شده...
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۰۱
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط