آن شب، بعد از خوردن کیک و کلی خندیدن، روی مبل نشستید. سرت
آن شب، بعد از خوردن کیک و کلی خندیدن، روی مبل نشستید. سرت را روی شانه تهیونگ گذاشتی و دست جونگکوک را گرفته بودی.
تهیونگ آرام پرسید:
«خوشحالی؟»
به هر دو نگاه کردی.
«خیلی.»
جونگکوک لبخند زد.
«پس همین کافیه.»
### پایان؛ پنجمی که دو قلب را داشت
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و جونگکوک مشغول جمع کردن ظرفها بود.
از پشت سر صدایشان کردی:
«بچهها؟»
هر دو برگشتند.
«هوم؟»
لبخند زدی.
«ممنون که هستین.»
تهیونگ به سمتت آمد و پیشانیات را بوسید.
«ما همیشه هستیم.»
جونگکوک دستت را گرفت.
«حتی وقتی دنیا علیهمون باشه.»
به آن دو نگاه کردی.
تو عضو پنجم BLACKPINK بودی؛ دختری که میلیونها نفر دوستش داشتند، روی بزرگترین استیجهای دنیا میدرخشید و رؤیاهای زیادی را به حقیقت تبدیل کرده بود.
اما زیباترین بخش زندگیات چیزی نبود که طرفدارها روی صحنه میدیدند.
زیباترین بخشش همین لحظه بود.
تهیونگ که با لبخندش دنیا را قشنگتر میکرد.
جونگکوک که با حضورش به تو آرامش میداد.
و تو که در میان این دو قلب، جایی برای خودت پیدا کرده بودی.
تهیونگ آرام گفت:
«دوستت دارم.»
جونگکوک بلافاصله اضافه کرد:
«منم بیشتر دوستت دارم.»
خندیدی.
«باز شروع کردین؟»
تهیونگ دستت را گرفت.
«تا وقتی تو بینمون هستی، آره.»
و آن شب با این فکر به خواب رفتی که شاید عشق همیشه قرار نیست شبیه قصههایی باشد که همه تعریف میکنند.
گاهی عشق، قصه سه نفری است که تصمیم میگیرند بهجای انتخاب کردن، با صداقت کنار هم بمانند.
پایان. 🖤
تهیونگ آرام پرسید:
«خوشحالی؟»
به هر دو نگاه کردی.
«خیلی.»
جونگکوک لبخند زد.
«پس همین کافیه.»
### پایان؛ پنجمی که دو قلب را داشت
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و جونگکوک مشغول جمع کردن ظرفها بود.
از پشت سر صدایشان کردی:
«بچهها؟»
هر دو برگشتند.
«هوم؟»
لبخند زدی.
«ممنون که هستین.»
تهیونگ به سمتت آمد و پیشانیات را بوسید.
«ما همیشه هستیم.»
جونگکوک دستت را گرفت.
«حتی وقتی دنیا علیهمون باشه.»
به آن دو نگاه کردی.
تو عضو پنجم BLACKPINK بودی؛ دختری که میلیونها نفر دوستش داشتند، روی بزرگترین استیجهای دنیا میدرخشید و رؤیاهای زیادی را به حقیقت تبدیل کرده بود.
اما زیباترین بخش زندگیات چیزی نبود که طرفدارها روی صحنه میدیدند.
زیباترین بخشش همین لحظه بود.
تهیونگ که با لبخندش دنیا را قشنگتر میکرد.
جونگکوک که با حضورش به تو آرامش میداد.
و تو که در میان این دو قلب، جایی برای خودت پیدا کرده بودی.
تهیونگ آرام گفت:
«دوستت دارم.»
جونگکوک بلافاصله اضافه کرد:
«منم بیشتر دوستت دارم.»
خندیدی.
«باز شروع کردین؟»
تهیونگ دستت را گرفت.
«تا وقتی تو بینمون هستی، آره.»
و آن شب با این فکر به خواب رفتی که شاید عشق همیشه قرار نیست شبیه قصههایی باشد که همه تعریف میکنند.
گاهی عشق، قصه سه نفری است که تصمیم میگیرند بهجای انتخاب کردن، با صداقت کنار هم بمانند.
پایان. 🖤
- ۴۴۳
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط