☘️عادت کرده بود قسم دروغ بگوید!!

☘️عادت کرده بود قسم دروغ بگوید!!
آن هم به جان مادرش!!
کسی که ۹ ماه او را در وجودش حمل کرده بود و یک عمر به پای ش زحمت کشیده بود!!
یک بار که فهمیدم دارد قسم دروغ میگوید،نگذاشتم!
گفتم چطور دلت می آید؟
خندید!
به همین سادگی!!
یک بار دیگر که صحبت کردیم من مجبور شدم قسم بگویم!!
گفتم
به خدا قسم به جان خودم قسم به جان مادرم قسم به جان خودت قسم!
خندید و گفت چرا اینطور قسم میگویی؟
گفتم
خدا شاهد و ناظر و مالک جان من است پس ابتدا خدا را قسم گفتم که اگر دروغ گفتم خدا جان مرا بگیرد، سپس جان خودم را قسم خوردم که اگر دروغ گفتم فی المکان جانم گرفته شود و میدانی جان هرکسی چقدر برای فردی که قسم میگوید شیرین است، بعد هم جان مادرم که مرا بزرگ کرده قسم گفتم که در این دنیا کسی جز او را ندارم، و آخر جان تورا قسم گفتم که بدانی با این که غریبه ای برایم عزیز است!!
باز هم خندید و جان مادرش را قسم دروغ گفت!!!☘️


❤️پ.ن:چه راحت جلوی هرکسی قسم جون مادرت میخوری...تو که واست جون مادرت بی ارزشه چه توقعی داری باور کنم من واست ارزش دارم که میگی مثل مادرم واسم عزیزی...مغز درگیرم بنویس ❤️

📝#آرام_نوشت☘️
#آرام_نوشت
#نوشته
#دلنوشته
دیدگاه ها (۱۰)

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 15مینهو پشت میز نشسته بود و به مدار...

سلام و احترام 🌹آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست! خانه‌شان بز...

دیو و دلبر پارت ۲۳  -میتونی مادرت اعتماد کنی دسته در به پایی...

🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۱۰ از ۱۰: «جایی که همه‌چیز شروع شد»پایان...

پارت ۸ | رئیس، شما مشکل دارین! 😂ساعت ده صبح بود.تهیونگ پشت م...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

Part "74"☆ویو هانا☆ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خ...

☘️آدم_بد_قصه_ها☘️

با اجازه بزرگترها بله!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط