{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من واقعا نمیتونم درک کنم که چرا

من واقعا نمیتونم درک کنم که چرا

همسرتون میخوان

زندگی دوتا جوون و اینطوری خراب کنن

پدر ت: من میفهممتون ولی اتفاقیه که

پیش اومدت تهیونگ هم

راضی نیست ولی کاری نمیتونیم

بکنیم

+همونطور که خودتون میدونین من خیلی

مشغله کاریم زیاده و گاهی پیش

میاد اصلا سئول نباشم واقعا برام

سخته بتونم هم زمان به

شرکت مشکلات خانوادگی زندگی سالم و

خیلی چیزا برسم

و حالا جدیدا ازدواج هم یکی از مشکلاتمه

پدر ت: میدونم اره همه ما این مشکلات و

داریم حالا مثلا من هم باید فکر کنم به ازدواج

بچم نوه دار شدن شما ها که

مثلا بچه های ما حساب میشین

اصلا فکر به ازدواج و اینطور چیزا نمیکنین

+الان من چیکار کنم

مامان ت: همون کاری که قراره بکنی ازدواج با

تهیونگ و زندگی

+حس نمیکنین برای من یا حتی پسر خودتون

سخته که بخوایم بدون علاقه بهم

نزدیک بشیم؟

مامان ت: میدونم سخته ولی هردوتاتون

زیبایین بدن خوبی دارین پس

دلیلی نیست که نخواین بهم نزدیک بشین


هانا: حالا وسط این حرفای فلسفیتون میخوام

خودمو به عروس خانوم معرفی کنم

عزیزم من هانا هستم خواهر تهیونگم

خوشحالم که همچین زن داداش جذابی دارم

+اوه مرسی بابت تعریفت

مامان ت: سوهی عزیزم به نظرم کم کم با

ازدواجت باید کنار بیای

+مثل این که راه دیگه ای ندارم فقط من

یکسری شرط دارم میگم که شما انتقال بدین

به پسرتون

پدر ت: بله بگین

+من اصلا خوشم نمیاد از این که کسی

بهم گیر بده که فلان جا نرم فلان لباس و

نپوشم یا فلان کارو نکنم

از لحظه های احساسی متنفرم

از بچه متنفرم

از نزدیک بودن باهاش بدم میاد و.....

مامان ت: سوهی عزیزم والا اینایی که

میگی بیشتر تو و تهیونگ مثل دوست

میشین نه زن و شوهر

میخوام بهت بگم که از روز اول خودم

نزدیکتون میکنم

+ولی اخه

هانا: ولی نداره دیگه اینطوری من تا سه سال

دیگه هم نمیتونم عمه بشم

+حالا چه اسراری به عمه شدن داری

هانا: من باید حتما بچه تهیونگ و ببینم

مامان ت: سوهی عزیرم بیا بریم

غذا بهت بدم حتما گشنه ای

+او ممنون اگه میشه



ویو تهیونگ

این دختره حتی من و نمیشناسه بعد مامان

میخواد زن من باشه

بگذریم مامان بردش تو اشپزخانه بهش غذا

بده


هانا: ولی دقت کردین چقد سوهی و تهیونگ

باهم متفاوتن

جی کی: از چه نظر

هانا: تهیونگ یه فردیه که از ابراز احساسات

خوشش میاد

ولی سوهی نه

تهیونگ بچت دوست داره ولی سوهی نه

و چیزای اینطوری

جیمین: اینا راه طولانی باهم دارن

شوگا: عجیبه ها دختره حتی نمیدونه

تهیونگ کدوم از ماهه بعد میگه

خوشش نمیاد ازش

جین: درسته من هندسامم ولی تهیونگ

هم دل هر دختری و میتونه بدست بیاره با

جذابیتش

_من که زندگیم خراب شد شما سریع تر اقدام
کنین با دختر مورد علاقتون برین
دیدگاه ها (۰)

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

....پارت دهم.....

سناریو بونتن پارت۸

فیک تهیونگ عشق اجبار

#ترد شده من پـــارتــــ...

Love&HateP.7 #ما یه تصمیمی گرفتیم برای یکی شدن و بهبود شرایط...

........//برده ی زیبا//.......

رمان

وای این ترم اصلا عاشق سلولی مولکولی شدم 😭 لامصب فقط جزئیاته ...

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط