{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:

پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:

مگه این شام چه عیبی داره که لب نمی زنی؟

پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود

از پای سفره به گوشه ای خزید و سر به بالین نهاد.

صبح فردا وقتی غذای پسر در بقچه پدر جای می گرفت

پسرک دانست

امروز بابا صبحانه دارد، چشمانش از شادی تر شد!
دیدگاه ها (۲۴)

به نام خدا یه روزی از روز های شلوغ تهران،شنگول و منگول و حب...

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، اف...

شاگرد: استاد، چکار کنم که خواب امام زمان رو ببینم؟ پیر مغان...

روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و...

dark life = 15

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ تهیونگ...کارو ب...

درد نوشت ♣ پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت :مگه این شام ...

پدر سیلی محکمی به پسر زد و گفت مگه این شام چه عیبی داره پسر ...

پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:– پدر سگ،مگه این شام چه ...

پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:پدر سگ ، مگه این شام چه ...

#کپشن‌بخون‌لذت جیغ زدن توی کوچه وقتی سوار دوچرخه ای و پسر کو...

لذت جیغ زدن توی کوچه وقتی سوار دوچرخه ای و پسر کوچولوی همسای...

جالب و خواندنیپسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر ک...

داستان ،کوتاه ،وخواندنی ،و آموزنده برای ،گروههای ،مذهبی ،کان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط