پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:
پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:
مگه این شام چه عیبی داره که لب نمی زنی؟
پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود
از پای سفره به گوشه ای خزید و سر به بالین نهاد.
صبح فردا وقتی غذای پسر در بقچه پدر جای می گرفت
پسرک دانست
امروز بابا صبحانه دارد، چشمانش از شادی تر شد!
مگه این شام چه عیبی داره که لب نمی زنی؟
پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود
از پای سفره به گوشه ای خزید و سر به بالین نهاد.
صبح فردا وقتی غذای پسر در بقچه پدر جای می گرفت
پسرک دانست
امروز بابا صبحانه دارد، چشمانش از شادی تر شد!
- ۶۶۰
- ۱۷ آبان ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط