{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:

پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:
پدر سگ ، مگه این شام چه عیبی داره که لب نمیزنی؟نمک به حروم
پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود،از پای سفره به گوشه ای خزید و سر به بالین نهاد...
صبح فردا وقتی غذای پسر در بغچه پدر جای می گرفت پسرک دانست امروز بابا صبحانه دارد ، چشمانش از شادی تر شد!
دیدگاه ها (۳۹)

زمانیکه پدرم درب شربت سینه را نمیتوانست بازکند!!وقاشق شربت ب...

دلتنگ که می شویهرکاری از دستِ بی چاره ات بر می آیدمثلاگوشی ر...

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی امآرام وسرد گفت:که در طالع شم...

بیـــشتر آدم هاتجربه ی یک شب تا صبح نخــوابیدن رو دارندیک شب...

تناسخ زمان ] ۱۴ part خورشید صبحگاهی از لای پرده‌های حریر ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط