.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁷.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁷.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
_ تهیونگ...کارو بار چطوره؟
تهیونگ با حرفش مکثی کرد و نگاهی به غذای تو بشقابش انداخت، سرش رو بلند کرد و سرد به ناهی خیره شد:
_ خوبه...مثل همیشه، تجارت کار آسونی نیست!
خب..دروغِ همیشگی که مجبور بود جلوی اعضای خانواده اش به کار ببره.
این بین متوجه نگاه متعجب میا شد اما نگاه کوتاهی که به دختر انداخت موجب شد سریع حالت چهره اش رو درست کنه تا لو نداده!
ناهی سری تکون داد و نگاهش رو به میا انداخت:
_ میا...گفتی فامیلیت هوانگه؟
_ اوه..بله!
ناهی "هومی" کرد و با کمی مکث چاقوش رو داخل گوشتِ داخل بشقابش فرو برد:
_ فکر میکنم قبلا شخصی با این فامیلی کنار مین سوک کار میکرد!
میا زل زده بهش لب زد:
_ توی کره افراد زیادی هستن که این فامیلی رو دارن.
ناهی سری به نشانه تفهیم تکون داد « احمق!»
در دلش گفت و مشغول غذایش شد.
_ سالاد چطوره اونی؟!
میا با کمی تعجب سر بلند کرد و به چهره منتظر هانا نگاه کرد، از لفظ "اونی" بسیار خوشش اومده بود و لبخند ناخواسته ای زد:
_ خیلی خوشمزه است منکه عاشقش شدم!
هانا ذوق زده خنده ای کرد و نگاهش رو به چهرهی پوکر برادرش چرخوند و باعث شد اخمی کنه و لپ هاش رو باد کنه و روش رو ازش بگیره.
در عمارت توسط خدمتکار باز شد و آقای کیم با قدم های محکم و قاطع وارد عمارتش شد، از چهره اش چیزی خانده نمیشد، اما ابرو های درهمش نشان از خشمش میداد.
با همون قدم های محکن و تند سمت میز شام رفت و در صدر میز نشست و آهی از نهاد بیرون داد:
_ دیر کردم.
لحنش نه شرمنده بود نه معذب، خشک و سرد.
ناهی لبخندی زد و دستی به بازوی همسرش کشید:
_ اشکالی نداره عزیزم..ما هم یکمپیش شروع کرده بودیم!
تهیونگ اما کاملا بی تفاوت نسبت به پدرش کمی از غذایش رو قورت داد و دستش رو سمت لیوان آبش برد و تا خواست سمت دهانش ببره صدای پدرش این بار با خشم بلند شد:
_ ادب ایجاد میکنه که به پدرت خوش آمد نگی و مثل گاو سرت تو ظرف غذات باشه؟
تهیونگ بدون اینکه حتی پلک بزنه، لیوان آب رو روی میز گذاشت و نگاهش رو مستقیم به پدرش دوخت:
_ خرسندم میبینمت پدر...راضی شدی؟
لحنش اونقدر بیتفاوت بود که اخمهای آقای کیم بیشتر توی هم رفت:
_ این چه طرز حرف زدنه؟
تهیونگ شونهای بالا انداخت:
_ همون طرز حرف زدنی که از بچگی از خودت یاد گرفتم.
میا ناخودآگاه نگاهش رو بین اون دو چرخوند. هانا هم دیگه لبخندی روی صورتش نداشت و سرش رو پایین انداخته بود.
آقای کیم چند ثانیه خیره به پسرش موند، بعد چاقوش رو آروم روی بشقاب گذاشت:
_ هنوز هم همون پسر لجبازی...
تهیونگ پوزخند محوی زد:
_ و تو هنوز هم همون پدری.
مین سوک پوزخندی زد و در حالی که گوشتش رو برش میداد با لحن جدی گفت:
_ من فقط یک پسر دارم..
سکوت گیج کننده ای با این حرفش بر روی میزشان پهن شد، میا نگاهی به تهیونگ که نگاهش حالا به پدرش بود انداخت.
چشمای ناهی با سرگرمی روی همسرش بود که با صدای مینهو این سکوت مزخرف شکسته شد:
_ منظوتون چیه پدر؟
آقای کیم بدون اینکه نگاهش رو از چشمای تیزِ پسر بزرگش بگیره با نیشخند ادامه داد:
_ من یک پسر دارم...و این قطعا شاملِ فاکس نمیشه!
نفسهای همه توی سینه شون حبس شد و نگاه ها متعجبانه به مین سوک و تهیونگ کشیده شد.
_ تهیونگ!
میا با اضطراب صداش کرد، لعنتی اینجا چه خبر بود؟!
تهیونگ اما کاملا خونسرد بهش خیره بود، انگار که با شنیدن لقبِ کثیفش نقاب دومِ چهره اش روی صورتش زده شد بی هیچ تعییر توی میمک صورتش به پدرش خیره بود، نمیدونست هویتش رو از کجا فهمیده و برایش هم مهم نبود، اون اهداف بزرگتری داشت که با تلنگری کوچک مثل پدرش سدِ راهش مانع باشد:
_ فاکس؟... تاحالا نشنیدم.
آقای کیم با شنیدن لحن انکار کنندهی گستاخانه پسرش خندهی عصبی کرد. مشتش رو با چنان خشم روی میز کوبید که باعث چپه شدن لیوان ها شد و نوشیدنی میا روی لباسش پخش شد.
_ فکر کردی با خر طرفی عوضی؟
فریادِ پر از عصبانیت پدرش کمترین توجه راه به خودش جلب میکرد، نگاهی کوتاه به میایِ مضطرب و نوشیدنی پخش شده روی لباس خوشگلش انداخت و بی آنکه به پدرش نگاه کنه جدی و آروم لب زد:
_ لباس همسرم رو کثیف کردی.
_ چی؟!
مین سوک با گیجی گفت و دید تهیونگ از جاش بلند شد و با دراز کردن دستش با ملایمت رو به میا گفت:
_ پاشو عزیزم...میریم خونه.
ادامه دارد...
حمایت کنید بابا
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
_ تهیونگ...کارو بار چطوره؟
تهیونگ با حرفش مکثی کرد و نگاهی به غذای تو بشقابش انداخت، سرش رو بلند کرد و سرد به ناهی خیره شد:
_ خوبه...مثل همیشه، تجارت کار آسونی نیست!
خب..دروغِ همیشگی که مجبور بود جلوی اعضای خانواده اش به کار ببره.
این بین متوجه نگاه متعجب میا شد اما نگاه کوتاهی که به دختر انداخت موجب شد سریع حالت چهره اش رو درست کنه تا لو نداده!
ناهی سری تکون داد و نگاهش رو به میا انداخت:
_ میا...گفتی فامیلیت هوانگه؟
_ اوه..بله!
ناهی "هومی" کرد و با کمی مکث چاقوش رو داخل گوشتِ داخل بشقابش فرو برد:
_ فکر میکنم قبلا شخصی با این فامیلی کنار مین سوک کار میکرد!
میا زل زده بهش لب زد:
_ توی کره افراد زیادی هستن که این فامیلی رو دارن.
ناهی سری به نشانه تفهیم تکون داد « احمق!»
در دلش گفت و مشغول غذایش شد.
_ سالاد چطوره اونی؟!
میا با کمی تعجب سر بلند کرد و به چهره منتظر هانا نگاه کرد، از لفظ "اونی" بسیار خوشش اومده بود و لبخند ناخواسته ای زد:
_ خیلی خوشمزه است منکه عاشقش شدم!
هانا ذوق زده خنده ای کرد و نگاهش رو به چهرهی پوکر برادرش چرخوند و باعث شد اخمی کنه و لپ هاش رو باد کنه و روش رو ازش بگیره.
در عمارت توسط خدمتکار باز شد و آقای کیم با قدم های محکم و قاطع وارد عمارتش شد، از چهره اش چیزی خانده نمیشد، اما ابرو های درهمش نشان از خشمش میداد.
با همون قدم های محکن و تند سمت میز شام رفت و در صدر میز نشست و آهی از نهاد بیرون داد:
_ دیر کردم.
لحنش نه شرمنده بود نه معذب، خشک و سرد.
ناهی لبخندی زد و دستی به بازوی همسرش کشید:
_ اشکالی نداره عزیزم..ما هم یکمپیش شروع کرده بودیم!
تهیونگ اما کاملا بی تفاوت نسبت به پدرش کمی از غذایش رو قورت داد و دستش رو سمت لیوان آبش برد و تا خواست سمت دهانش ببره صدای پدرش این بار با خشم بلند شد:
_ ادب ایجاد میکنه که به پدرت خوش آمد نگی و مثل گاو سرت تو ظرف غذات باشه؟
تهیونگ بدون اینکه حتی پلک بزنه، لیوان آب رو روی میز گذاشت و نگاهش رو مستقیم به پدرش دوخت:
_ خرسندم میبینمت پدر...راضی شدی؟
لحنش اونقدر بیتفاوت بود که اخمهای آقای کیم بیشتر توی هم رفت:
_ این چه طرز حرف زدنه؟
تهیونگ شونهای بالا انداخت:
_ همون طرز حرف زدنی که از بچگی از خودت یاد گرفتم.
میا ناخودآگاه نگاهش رو بین اون دو چرخوند. هانا هم دیگه لبخندی روی صورتش نداشت و سرش رو پایین انداخته بود.
آقای کیم چند ثانیه خیره به پسرش موند، بعد چاقوش رو آروم روی بشقاب گذاشت:
_ هنوز هم همون پسر لجبازی...
تهیونگ پوزخند محوی زد:
_ و تو هنوز هم همون پدری.
مین سوک پوزخندی زد و در حالی که گوشتش رو برش میداد با لحن جدی گفت:
_ من فقط یک پسر دارم..
سکوت گیج کننده ای با این حرفش بر روی میزشان پهن شد، میا نگاهی به تهیونگ که نگاهش حالا به پدرش بود انداخت.
چشمای ناهی با سرگرمی روی همسرش بود که با صدای مینهو این سکوت مزخرف شکسته شد:
_ منظوتون چیه پدر؟
آقای کیم بدون اینکه نگاهش رو از چشمای تیزِ پسر بزرگش بگیره با نیشخند ادامه داد:
_ من یک پسر دارم...و این قطعا شاملِ فاکس نمیشه!
نفسهای همه توی سینه شون حبس شد و نگاه ها متعجبانه به مین سوک و تهیونگ کشیده شد.
_ تهیونگ!
میا با اضطراب صداش کرد، لعنتی اینجا چه خبر بود؟!
تهیونگ اما کاملا خونسرد بهش خیره بود، انگار که با شنیدن لقبِ کثیفش نقاب دومِ چهره اش روی صورتش زده شد بی هیچ تعییر توی میمک صورتش به پدرش خیره بود، نمیدونست هویتش رو از کجا فهمیده و برایش هم مهم نبود، اون اهداف بزرگتری داشت که با تلنگری کوچک مثل پدرش سدِ راهش مانع باشد:
_ فاکس؟... تاحالا نشنیدم.
آقای کیم با شنیدن لحن انکار کنندهی گستاخانه پسرش خندهی عصبی کرد. مشتش رو با چنان خشم روی میز کوبید که باعث چپه شدن لیوان ها شد و نوشیدنی میا روی لباسش پخش شد.
_ فکر کردی با خر طرفی عوضی؟
فریادِ پر از عصبانیت پدرش کمترین توجه راه به خودش جلب میکرد، نگاهی کوتاه به میایِ مضطرب و نوشیدنی پخش شده روی لباس خوشگلش انداخت و بی آنکه به پدرش نگاه کنه جدی و آروم لب زد:
_ لباس همسرم رو کثیف کردی.
_ چی؟!
مین سوک با گیجی گفت و دید تهیونگ از جاش بلند شد و با دراز کردن دستش با ملایمت رو به میا گفت:
_ پاشو عزیزم...میریم خونه.
ادامه دارد...
حمایت کنید بابا
- ۴.۵k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط