صدای محکم بسته شدن در ماشینی از پایین رشته فکراش رو پاره
صدای محکم بسته شدن در ماشینی از پایین رشته فکراش رو پاره پاره کرد. تنها یک نفر دررو اینطوری میبست. و ریندو برای اولین بار از اون شخص برای متلاشی کردن تصورات متشکر بود.
سرشو به پایین کج کرد و نگاهش درست روی چیزی که انتظار داشت افتاد. لب هاش باز و بسته شد اما چیزی نگفت و در آخر از جاش بلند شد و به طرف اتاق رفت. همه چیز مرتب بود.
پیرزن حسابی کاراشو خوب انجام داده بود. مشخصه مه تموم عمرش رو مشغول اینکاره. ریندو با حالی نو و دور از رفتار همیشگی اش به کانتر تکیه داد و گفت
_ خانم کانارا میتونید برید خونتون. پولتون رو آخر هفته به حسابتون واریز میکنم.
پیرزنی که کانارا نامیده شد برگشت. اسکاچ کفی رو آروم روی ظرف ها گذاشت و با حالتی تعجب زده گفت : (ولی آقا هنوز خیلی کار مونده...)
یند دوباره سر بالا آورد و با اون زن چشم تو چشم شد. دور چشمای قهوه ای تیره اش چروک های پنجه لاغی جا خوش کرده بود. ریندو هیچوقت از اون ماجرای اینهمه چروک رو نپرسیده بود. هرکز نپرسیده بود که چرا با وجود این همه سن و سال بازهم داره تو خونه اش خدمت میکنه.
این سوال ها هیچوقت تو ذهنش نقش نبسته بود اما حالا دلش میخواست بدونه. حالا که مظلومیت چشمای این پیرزن رو انقد نزدیک به چشمای برف کوچولوش میدید دلش میخواست بدونه آیا به اندازه اون دختر شیرین زبون هم هست؟!
_ مشکلی نیست. عوضش فردا زودتر بیاید.
پیرزن اعتراض دیگه ای نمیکنه. دست هاشو میشوره و کیفش برمیداره. میدونست روال کار ریندو چیه. بهطرف در خروجی رفت و ریندو دنبالش رفت و برای بدرقه و تشکر.. زن در رو باز کرد. از جاکفشی کفشای قدیمی و پوست پوسته شده اش رو بیرون آورد.
( آقا فردا هم بیام اینجا؟!)
ریندو اهی کشید دستاش روی چهارچوب در فلزی آپارتمان کشیده شد. این مدت حسابی اینجا خوش. گذرونده بود. بار دیگه به چشمای مظلوم اون زن خیره شد و تلاش کرد اجازه نده عضلات و حواسش به شب گذشته برگرده. با لحنی بیخیال و خونسرد گفت :
_ نه دیگه کارمون با اینجا تموم شد. از فردا برگرد خونه خودم.
پیرزن سر تکون داد. کنگظرش از خونه خودم همون قصر بزرگ تو بالاترین منطقه های توکیو بود. بار دیگه تأیید کرد و روی دکمه یکی از آسانسور ها زد و به محض اینکه سوار شد و در بسته شد در اسانسور بغلی باز شد و سر و کله ران هایتانی برادر بزرگترش پیدا شد.
( منتظرم بودی جیگر؟! )
ران همونطوری که قدم های بلندش رو به سمت ریندو برمیداشت عینک رو از روی صورتش برداشت و پوزخندی زد. چشم های یاقوتیش انگار تو کل آوا اشعه پخش میکرد.
_ آره نمیبینی خودمو چطوری برات آماده کردم؟! از صبح درد داشتم برات.
هیچکدوم از رو نمیرفتن. این دوتا برادر مدام بهم تیکه و کنایه میپروندن و اصلا هم فرقی نداشت جنسی باشه یا نه. نکنه مهم این بود که هیچوقت تو هیچ شرایطی از هم دلخور نمیشدن و همیشه هوای همو داشتن.
ران اومد داخل و ریندو پشت سرش درو بست و خودشم اومد تو. ران با یه نیم نگاه خونه رو زیر نظر گرفت و گفت :
(خونه تمیزیه!)
ریندو سر تکون داد اهمیتی نمیداد که ران درمورد معماری خونه صحبت میکرد یا وسایلش. به هرحال تعریف و تمجید سالها بود مه روش اثر نمیذاشت.
_ اونا واحد بغلی هستن. اونی که درش سمت چپ میشه روی دیوار.
ران خودشو روی مبل انداخت اما ریندو بدون توجه به نگاه تیز اون خم شد. با وقت انگشتاش رو روی چوب های قهوه ای رنگ گذاشت و چندبار فشار داد.
اخم هاش توهم رفت. فشار رو بیشتر کرد و دقت رو بالاتر برد. بلاخره اون چیزی که مورد هدفش بود رو پیدا کرد. یکی از پارکت ها که از همه لق تر بود رو برداشت. یه اسلحه و ده تا خشاب برداشت و همونطور که اونهارو تو اسلحه میذاشت گفت :
_ آره بلاخره کاکوچو یه کاری رو درست انجام داد.
زان پوزخندی زد و یکم خودشو به جلو خم کرد. معمولا خوشش نمیومد کسی بخواد پشت سر اعضای باند بدگویی کنه اما ریندو فرق داشت. هرچی نباشه اون بردارش بود.
ران : ( کاکوچو از وقتی تنش خورده به تن سانزو یکم چت میزنه واگرنه که پسر خوبیه.)
ریندو پوزخندی زد. پارکت هارو دقیق برگردوند سر جاشون و اسلحه رو گذاشت سر جاشون و خودشم کنج دیوار نشست.
علاقه ای به حرف زدن درباره اعضای باند نداشت. ولش نمیخواست حتی یکی از حرفاش هم اشتباه برداشت شه و لقب خائن بهش بخوره.
_ خب گردنبند من چی شد؟!
ران چشماشو چرخوند و دست تو جیبش کرد و اون گردنبند صلیب رو که شب گذشته ریندو لمسش کرده بود و درآورد و روی میز انداخت و گفت :
ران : ( جدی جدی دیشب اون یارو زنشو داد بهت؟ )
ریندو گوزخندی زد و دستی میون موهاش کشید. حرکاتش شخصا میتونستن هرانسانی رو بکشن اما ران کسی نبود که تو زیبایی ریندو غرق بشه.
سرشو به پایین کج کرد و نگاهش درست روی چیزی که انتظار داشت افتاد. لب هاش باز و بسته شد اما چیزی نگفت و در آخر از جاش بلند شد و به طرف اتاق رفت. همه چیز مرتب بود.
پیرزن حسابی کاراشو خوب انجام داده بود. مشخصه مه تموم عمرش رو مشغول اینکاره. ریندو با حالی نو و دور از رفتار همیشگی اش به کانتر تکیه داد و گفت
_ خانم کانارا میتونید برید خونتون. پولتون رو آخر هفته به حسابتون واریز میکنم.
پیرزنی که کانارا نامیده شد برگشت. اسکاچ کفی رو آروم روی ظرف ها گذاشت و با حالتی تعجب زده گفت : (ولی آقا هنوز خیلی کار مونده...)
یند دوباره سر بالا آورد و با اون زن چشم تو چشم شد. دور چشمای قهوه ای تیره اش چروک های پنجه لاغی جا خوش کرده بود. ریندو هیچوقت از اون ماجرای اینهمه چروک رو نپرسیده بود. هرکز نپرسیده بود که چرا با وجود این همه سن و سال بازهم داره تو خونه اش خدمت میکنه.
این سوال ها هیچوقت تو ذهنش نقش نبسته بود اما حالا دلش میخواست بدونه. حالا که مظلومیت چشمای این پیرزن رو انقد نزدیک به چشمای برف کوچولوش میدید دلش میخواست بدونه آیا به اندازه اون دختر شیرین زبون هم هست؟!
_ مشکلی نیست. عوضش فردا زودتر بیاید.
پیرزن اعتراض دیگه ای نمیکنه. دست هاشو میشوره و کیفش برمیداره. میدونست روال کار ریندو چیه. بهطرف در خروجی رفت و ریندو دنبالش رفت و برای بدرقه و تشکر.. زن در رو باز کرد. از جاکفشی کفشای قدیمی و پوست پوسته شده اش رو بیرون آورد.
( آقا فردا هم بیام اینجا؟!)
ریندو اهی کشید دستاش روی چهارچوب در فلزی آپارتمان کشیده شد. این مدت حسابی اینجا خوش. گذرونده بود. بار دیگه به چشمای مظلوم اون زن خیره شد و تلاش کرد اجازه نده عضلات و حواسش به شب گذشته برگرده. با لحنی بیخیال و خونسرد گفت :
_ نه دیگه کارمون با اینجا تموم شد. از فردا برگرد خونه خودم.
پیرزن سر تکون داد. کنگظرش از خونه خودم همون قصر بزرگ تو بالاترین منطقه های توکیو بود. بار دیگه تأیید کرد و روی دکمه یکی از آسانسور ها زد و به محض اینکه سوار شد و در بسته شد در اسانسور بغلی باز شد و سر و کله ران هایتانی برادر بزرگترش پیدا شد.
( منتظرم بودی جیگر؟! )
ران همونطوری که قدم های بلندش رو به سمت ریندو برمیداشت عینک رو از روی صورتش برداشت و پوزخندی زد. چشم های یاقوتیش انگار تو کل آوا اشعه پخش میکرد.
_ آره نمیبینی خودمو چطوری برات آماده کردم؟! از صبح درد داشتم برات.
هیچکدوم از رو نمیرفتن. این دوتا برادر مدام بهم تیکه و کنایه میپروندن و اصلا هم فرقی نداشت جنسی باشه یا نه. نکنه مهم این بود که هیچوقت تو هیچ شرایطی از هم دلخور نمیشدن و همیشه هوای همو داشتن.
ران اومد داخل و ریندو پشت سرش درو بست و خودشم اومد تو. ران با یه نیم نگاه خونه رو زیر نظر گرفت و گفت :
(خونه تمیزیه!)
ریندو سر تکون داد اهمیتی نمیداد که ران درمورد معماری خونه صحبت میکرد یا وسایلش. به هرحال تعریف و تمجید سالها بود مه روش اثر نمیذاشت.
_ اونا واحد بغلی هستن. اونی که درش سمت چپ میشه روی دیوار.
ران خودشو روی مبل انداخت اما ریندو بدون توجه به نگاه تیز اون خم شد. با وقت انگشتاش رو روی چوب های قهوه ای رنگ گذاشت و چندبار فشار داد.
اخم هاش توهم رفت. فشار رو بیشتر کرد و دقت رو بالاتر برد. بلاخره اون چیزی که مورد هدفش بود رو پیدا کرد. یکی از پارکت ها که از همه لق تر بود رو برداشت. یه اسلحه و ده تا خشاب برداشت و همونطور که اونهارو تو اسلحه میذاشت گفت :
_ آره بلاخره کاکوچو یه کاری رو درست انجام داد.
زان پوزخندی زد و یکم خودشو به جلو خم کرد. معمولا خوشش نمیومد کسی بخواد پشت سر اعضای باند بدگویی کنه اما ریندو فرق داشت. هرچی نباشه اون بردارش بود.
ران : ( کاکوچو از وقتی تنش خورده به تن سانزو یکم چت میزنه واگرنه که پسر خوبیه.)
ریندو پوزخندی زد. پارکت هارو دقیق برگردوند سر جاشون و اسلحه رو گذاشت سر جاشون و خودشم کنج دیوار نشست.
علاقه ای به حرف زدن درباره اعضای باند نداشت. ولش نمیخواست حتی یکی از حرفاش هم اشتباه برداشت شه و لقب خائن بهش بخوره.
_ خب گردنبند من چی شد؟!
ران چشماشو چرخوند و دست تو جیبش کرد و اون گردنبند صلیب رو که شب گذشته ریندو لمسش کرده بود و درآورد و روی میز انداخت و گفت :
ران : ( جدی جدی دیشب اون یارو زنشو داد بهت؟ )
ریندو گوزخندی زد و دستی میون موهاش کشید. حرکاتش شخصا میتونستن هرانسانی رو بکشن اما ران کسی نبود که تو زیبایی ریندو غرق بشه.
- ۵۳۵
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط