برای بابا فصل 2 پارت 1 شروعی دوباره
میدونم لازم نیست ولی یه فلش بک میزنم براتون
تو این دوسال اتفاق های زیادی افتاد از جمله
انجام شدن ماموریت لوید
خواستگاری آنیا
پدیده شدن آنیا به مدت دوسال توسط یوری یعنی دایی آنیا
همش همین بود
اینا کافیه تا خانواده فورجر بخواد شروع جدیدی بکنه
ویو آنیا
یک ماه از وقتی که دامیان ازم خواستگاری کرد میگذره
و من یکماه همش تو خودمم نه به خاطر دامیان به خاطر بابا
انیمه ماموریت تموم شد به معنیه اینکه
بابا دیگه از پیش ما میره
یادم نمیره یه بار دایی بهم گفت بابات خیلی دوست داره
یادم نمیره اون روزی که منو از پرورشگاه
آورد خونه و بهم سرپناه داد یادم نمیره.
روزی که منو با اون اهد پنهانیی بستم که حتی خودشم نمیدونه من به اون تو انجام ماموریت کمک میکنم
حالا هر چندین قرن هم که شده
( کلمه قرن زیاده روی نبود 🤭 )
من من با تموم وجودم میخوام که
پیش بابا باشم میخوام که همیشه تو انجام ماموریت های بهش کمک کنم
دیر یا زود دیگه خانواده فورجری در کار نیست
بابا میره و هویت اصلیش میشه توایلایت درسته بابا خیلی درد کشیده از مان بچگی تا الان
ولی دلم میخواد به این درد پایان بدم
( خفه شین اثرات نوشتن رمان عاشقانست جنایی و غمگینه 🤣🤣 دیگه دارم کم کم تریاکی میشم میدونین به همون چیزی که شما فکر میکنین فکر میکنم اول رمان خوب بود و الان داره بد میشه نگران نباشید منظورم از شروع دوباره خیلی چیز هاست که فقط تو این پارت نیست منتظر باشید )
تو فکر بودم که باند آمد تو اتاقم درسته سگم باند
بعد یکماه ذهنشو خوندم و فهمیدم بابا در خطره از اتاقم رفتم بیرون هیچکی خونه نبود داشتم میرفتم سمت اتاق بابا و با خودم با صدای بلند تکرار میکرد
گور بابای ماموریت گور بابای لوید فورجر
گور بابای توایلایت
گور بابای زندگی
رفتم تو اتاقش اسلحه ها و تبر هاشونو برداشتم و رفتم سمت ماشین و با تمام سرعت خودمو رسوندن پیش بابا
آنیا : بابا خوبی
لوید همنجور که زیر آوار بود گفت ا ا نیا اینجا چیکار میکنی
آنیا : معلوم نیست آمدم نجاتت بدم بابا یا همون
( که یهو یه انفجار دیگه رخ داد
بابا رو از زیر آوار کشیدم بیرون وقتی متوجه شدم حالش خوبه میخواستم بلندش کنم تا ببرمش تو ماشین که یکی بهم شلیک کرد سرمو کشیدم اون ور و خدارشکر یه خراس بود سریع بابا رو گذاشتم زمین و یه تفنگ برداشتم اول نمیخواستم شلیک کنم اما
اون آمد نزدیک تا بهم شلیک کنه
منم با یه حرکت زدم زیر پاشو رفتم رو نشستم کلت رو گرفتم رو سرشو صورتمو خیلی خیلی بردم نزدیکش و
ازش تنها یک سوال کردم
آنیا : حرف آخرت چیه چون میخوام به این زندگیه
مزخرفات پایان بدم
ولف : ببین کی اینجاست شماره 007
آنیا : آهای حرومزاده گفتم حرف آخرت
ولف : خیلی وقته دنبالتم
میخواستم دوباره تورو برگردونم به اون آزمایشگاه تا یه سری تحقیقات روت انجام بدم
ببینم باهام میای
آنیا : آهای حرومزاده کدوم خر وقتی به اسلحه رو سریع این کصشعرارو تهویل میده ازت نا امید شدم ولف
ولف : ببین کی مارو شناخت
ببینم اون مرد کیه خیلی گوشتش شیرین بود خدا بوی خون هم منو دیوونه میکنه
آنیا که دیگه سیماش اتصالی کرده بودن به تیر توی مغز ولف خالی کرد و اسلحه رو کرد تو جیبشو لویدو کول کرد
فلش بک تو ماشین
لوید : آهای آنیا
اون مرد کی بود چرا آمدی کمکم
از کجا فهمیدی در خطره آزمایشگاه چیه
آهای آنیا با توام
آنیا : خب آروم باش
اون مرد رییس آزمایشگاهی بود که رو من تحقیق میکرد
وقتی از اونجا قرار کردم مثل اینکه اون مرد نمرده بود همین
لوید : چه آزمایشگاهی
آنیا: بابا میدونی یه سری چیزا ها هست که ما نمیتونیم بهم بگیم
اینو تو خوب درک میکنی درسته
یه چیزی بهت میگم و از این قضیه خودتو بکشی بیرون
اگه تو میفهمی منم میفهمم
اینو یادت نره فلش بک دو روز به بعد از ظهر
ویو آنیا
نشسته بودم
داشتم بازی میکردم که یهو زنگ زد خورد بابا باز کرد و منو صدا کرد دیدم پسر دومه
دعواست کردم بیاد. داخل و نشستم
دامیان : آنیا و مامان بابای آنیا
اگه راضی باشد من میخوام که آنیا بیاد یا من زندگی کنه مشکلی نیست
(ذهن لوید
من که ماموریت رو انجام دادم الان هم فقط میخوام کنار این دوتا باشم تبق اجازه آیی که خندار بهم داد میتونم پیششون باشم ولی الان دامیان میخواد آنیا رو ببره هعی این دوتا عاشق کاریش نمیشه کرد )
دستم شکستتا
تو این دوسال اتفاق های زیادی افتاد از جمله
انجام شدن ماموریت لوید
خواستگاری آنیا
پدیده شدن آنیا به مدت دوسال توسط یوری یعنی دایی آنیا
همش همین بود
اینا کافیه تا خانواده فورجر بخواد شروع جدیدی بکنه
ویو آنیا
یک ماه از وقتی که دامیان ازم خواستگاری کرد میگذره
و من یکماه همش تو خودمم نه به خاطر دامیان به خاطر بابا
انیمه ماموریت تموم شد به معنیه اینکه
بابا دیگه از پیش ما میره
یادم نمیره یه بار دایی بهم گفت بابات خیلی دوست داره
یادم نمیره اون روزی که منو از پرورشگاه
آورد خونه و بهم سرپناه داد یادم نمیره.
روزی که منو با اون اهد پنهانیی بستم که حتی خودشم نمیدونه من به اون تو انجام ماموریت کمک میکنم
حالا هر چندین قرن هم که شده
( کلمه قرن زیاده روی نبود 🤭 )
من من با تموم وجودم میخوام که
پیش بابا باشم میخوام که همیشه تو انجام ماموریت های بهش کمک کنم
دیر یا زود دیگه خانواده فورجری در کار نیست
بابا میره و هویت اصلیش میشه توایلایت درسته بابا خیلی درد کشیده از مان بچگی تا الان
ولی دلم میخواد به این درد پایان بدم
( خفه شین اثرات نوشتن رمان عاشقانست جنایی و غمگینه 🤣🤣 دیگه دارم کم کم تریاکی میشم میدونین به همون چیزی که شما فکر میکنین فکر میکنم اول رمان خوب بود و الان داره بد میشه نگران نباشید منظورم از شروع دوباره خیلی چیز هاست که فقط تو این پارت نیست منتظر باشید )
تو فکر بودم که باند آمد تو اتاقم درسته سگم باند
بعد یکماه ذهنشو خوندم و فهمیدم بابا در خطره از اتاقم رفتم بیرون هیچکی خونه نبود داشتم میرفتم سمت اتاق بابا و با خودم با صدای بلند تکرار میکرد
گور بابای ماموریت گور بابای لوید فورجر
گور بابای توایلایت
گور بابای زندگی
رفتم تو اتاقش اسلحه ها و تبر هاشونو برداشتم و رفتم سمت ماشین و با تمام سرعت خودمو رسوندن پیش بابا
آنیا : بابا خوبی
لوید همنجور که زیر آوار بود گفت ا ا نیا اینجا چیکار میکنی
آنیا : معلوم نیست آمدم نجاتت بدم بابا یا همون
( که یهو یه انفجار دیگه رخ داد
بابا رو از زیر آوار کشیدم بیرون وقتی متوجه شدم حالش خوبه میخواستم بلندش کنم تا ببرمش تو ماشین که یکی بهم شلیک کرد سرمو کشیدم اون ور و خدارشکر یه خراس بود سریع بابا رو گذاشتم زمین و یه تفنگ برداشتم اول نمیخواستم شلیک کنم اما
اون آمد نزدیک تا بهم شلیک کنه
منم با یه حرکت زدم زیر پاشو رفتم رو نشستم کلت رو گرفتم رو سرشو صورتمو خیلی خیلی بردم نزدیکش و
ازش تنها یک سوال کردم
آنیا : حرف آخرت چیه چون میخوام به این زندگیه
مزخرفات پایان بدم
ولف : ببین کی اینجاست شماره 007
آنیا : آهای حرومزاده گفتم حرف آخرت
ولف : خیلی وقته دنبالتم
میخواستم دوباره تورو برگردونم به اون آزمایشگاه تا یه سری تحقیقات روت انجام بدم
ببینم باهام میای
آنیا : آهای حرومزاده کدوم خر وقتی به اسلحه رو سریع این کصشعرارو تهویل میده ازت نا امید شدم ولف
ولف : ببین کی مارو شناخت
ببینم اون مرد کیه خیلی گوشتش شیرین بود خدا بوی خون هم منو دیوونه میکنه
آنیا که دیگه سیماش اتصالی کرده بودن به تیر توی مغز ولف خالی کرد و اسلحه رو کرد تو جیبشو لویدو کول کرد
فلش بک تو ماشین
لوید : آهای آنیا
اون مرد کی بود چرا آمدی کمکم
از کجا فهمیدی در خطره آزمایشگاه چیه
آهای آنیا با توام
آنیا : خب آروم باش
اون مرد رییس آزمایشگاهی بود که رو من تحقیق میکرد
وقتی از اونجا قرار کردم مثل اینکه اون مرد نمرده بود همین
لوید : چه آزمایشگاهی
آنیا: بابا میدونی یه سری چیزا ها هست که ما نمیتونیم بهم بگیم
اینو تو خوب درک میکنی درسته
یه چیزی بهت میگم و از این قضیه خودتو بکشی بیرون
اگه تو میفهمی منم میفهمم
اینو یادت نره فلش بک دو روز به بعد از ظهر
ویو آنیا
نشسته بودم
داشتم بازی میکردم که یهو زنگ زد خورد بابا باز کرد و منو صدا کرد دیدم پسر دومه
دعواست کردم بیاد. داخل و نشستم
دامیان : آنیا و مامان بابای آنیا
اگه راضی باشد من میخوام که آنیا بیاد یا من زندگی کنه مشکلی نیست
(ذهن لوید
من که ماموریت رو انجام دادم الان هم فقط میخوام کنار این دوتا باشم تبق اجازه آیی که خندار بهم داد میتونم پیششون باشم ولی الان دامیان میخواد آنیا رو ببره هعی این دوتا عاشق کاریش نمیشه کرد )
دستم شکستتا
- ۲۱.۵k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط