پارت 15
☆ چقد ساز اینجاست!
تنها نور تو اون اتاق بزرگ غروب خورشید بود که از پنجره بزرگ و چهل تیکه میومد..
چشمش به یه ویولون بزرگ خورد که به یه سه پایه تکیه داده شده بود..
+ سوهی!... این... این سازه سوهیه!... همونی که.. همیشه میزد!.. باهاش آرامش میگرفت... عاشق این سازه!
آروم سمتش قدم برداشت... دستش رو روش کشید..
_ نمیخوای بزنی؟
با ترس برگشت و پشتش رو نگاه کرد..
☆ ت.. ت.. تو اینجا چیکار میکنی؟
_ خب.. مگه چیه؟... میدونی چقدر منتظر بودم که بیای و دوباره برام ساز بزنی؟... نمیخوای اینکار و بکنی؟
☆ بلد نیس... چیز.. یعنی.. من... حوصله ندارم..
_ چی؟
☆ خب.... ام.. د.....چیز.. بزار واسه یه موقع دیگه..!
_ ولی... تو که عاشق این ساز بودی! هیچوقت ردش نمیکردی!... چ.. چی داری میگی؟
☆ ت.. تهیونگ من... من الان حوصله ندارم..
ته پوکر و شک کرده از اتاق موسیقی بیرون رفت..
☆ هووففف.. شانس اوردم..
---
یه لیوان آب ریخت و داشت سر میکشید که..
& سوهی!... میتونی بری همین الان چای سلطنتی مخصوص رو درست کنی؟
که یهو آب از دهنش پاشید بیرون..
&😳🤨
☆(سرفه)...... چ.. چیو؟
& گفتم که..
☆ اوو امم.. چیز.. یادم رفته چجوریه..
& چطور یادت رفته این کار عادتت بود چیز سختی هم نبود که آدم یادش بره چی داری میگی؟
☆ خب امم... حالا.. امم.. من... چون اون موقع سرم با کارای خودم درگیر بود... بعضی چیزای سلطنتی رو فراموش کردم..
& سوهی!.. وقت دروغ گفتن نیست!... تنبلی رو بزار کنار و برو درست کن..
و بعدم بدون اینکه منتظر جواب باشه از اونجا رفت..
لیسا محکم زد به پیشونیش..
☆ وای... حالا چیکار کنم؟
با تردید وارد آشپزخونه بزرگ سلطنتی شد..
☆ امم.. ببخشید!
خدمتکاری که صداش زد اومد سمتش و تعظیم کرد..
◆ بله ملکه سوهی؟
☆ امم.. میشه... میشه بری چای سلطنتی مخصوص رو درست کنی؟... من امم... کار دارم الان..
◆ متاسفم بانو ولی فقط افراد سلطنتی این نوع چای رو بلدن..
لیسا از ترس و تعجب چشماش گرد شد..
سرشو خاروند و با خودش گفت..
☆ واییی... حالا چیکار کنم... اونا همین الان میخوان.. تا دهکده هم یه عالمه راهه..
برگشت سمت خدمتکار و لبخند زد..
☆ اوو.. امم... اشکال نداره.. می.. میتونی بری به کارت برسی..
خدمتکار یه نگاه شکاک بهش انداخت و رفت..
ناخونش رو از استرس جویید و با عجله سمت کتابخونه قصر رفت..
درش رو که باز کرد چشماش از حدقه در اومد..
یه کتابخونه خیلی بزرگ.. پر از قفسه..
☆ وای نه!..
تا جایی که میتونست گشت ولی به چیزی نرسید...
---
لبه تخت نشسته بود و دستاش از استرس میلرزیدن..
سعی کرد از فکر بیاد بیرون.. پاشو اورد بالا و یواش باندش رو باز کرد..
کبودیش تقریباً از بین رفته بود و فقط رگ های قرمز و کبود معلوم بود...
☆ وویی.. چقد بد شده بود!.. از جاش بلند شد و چندبار پاش رو به زمین زد... خیلی کمتر درد میگرفت..
که در اتاق باز شد و سریع سر جاش نشست..
next part:
Like: 13
Coment: 15
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ
تنها نور تو اون اتاق بزرگ غروب خورشید بود که از پنجره بزرگ و چهل تیکه میومد..
چشمش به یه ویولون بزرگ خورد که به یه سه پایه تکیه داده شده بود..
+ سوهی!... این... این سازه سوهیه!... همونی که.. همیشه میزد!.. باهاش آرامش میگرفت... عاشق این سازه!
آروم سمتش قدم برداشت... دستش رو روش کشید..
_ نمیخوای بزنی؟
با ترس برگشت و پشتش رو نگاه کرد..
☆ ت.. ت.. تو اینجا چیکار میکنی؟
_ خب.. مگه چیه؟... میدونی چقدر منتظر بودم که بیای و دوباره برام ساز بزنی؟... نمیخوای اینکار و بکنی؟
☆ بلد نیس... چیز.. یعنی.. من... حوصله ندارم..
_ چی؟
☆ خب.... ام.. د.....چیز.. بزار واسه یه موقع دیگه..!
_ ولی... تو که عاشق این ساز بودی! هیچوقت ردش نمیکردی!... چ.. چی داری میگی؟
☆ ت.. تهیونگ من... من الان حوصله ندارم..
ته پوکر و شک کرده از اتاق موسیقی بیرون رفت..
☆ هووففف.. شانس اوردم..
---
یه لیوان آب ریخت و داشت سر میکشید که..
& سوهی!... میتونی بری همین الان چای سلطنتی مخصوص رو درست کنی؟
که یهو آب از دهنش پاشید بیرون..
&😳🤨
☆(سرفه)...... چ.. چیو؟
& گفتم که..
☆ اوو امم.. چیز.. یادم رفته چجوریه..
& چطور یادت رفته این کار عادتت بود چیز سختی هم نبود که آدم یادش بره چی داری میگی؟
☆ خب امم... حالا.. امم.. من... چون اون موقع سرم با کارای خودم درگیر بود... بعضی چیزای سلطنتی رو فراموش کردم..
& سوهی!.. وقت دروغ گفتن نیست!... تنبلی رو بزار کنار و برو درست کن..
و بعدم بدون اینکه منتظر جواب باشه از اونجا رفت..
لیسا محکم زد به پیشونیش..
☆ وای... حالا چیکار کنم؟
با تردید وارد آشپزخونه بزرگ سلطنتی شد..
☆ امم.. ببخشید!
خدمتکاری که صداش زد اومد سمتش و تعظیم کرد..
◆ بله ملکه سوهی؟
☆ امم.. میشه... میشه بری چای سلطنتی مخصوص رو درست کنی؟... من امم... کار دارم الان..
◆ متاسفم بانو ولی فقط افراد سلطنتی این نوع چای رو بلدن..
لیسا از ترس و تعجب چشماش گرد شد..
سرشو خاروند و با خودش گفت..
☆ واییی... حالا چیکار کنم... اونا همین الان میخوان.. تا دهکده هم یه عالمه راهه..
برگشت سمت خدمتکار و لبخند زد..
☆ اوو.. امم... اشکال نداره.. می.. میتونی بری به کارت برسی..
خدمتکار یه نگاه شکاک بهش انداخت و رفت..
ناخونش رو از استرس جویید و با عجله سمت کتابخونه قصر رفت..
درش رو که باز کرد چشماش از حدقه در اومد..
یه کتابخونه خیلی بزرگ.. پر از قفسه..
☆ وای نه!..
تا جایی که میتونست گشت ولی به چیزی نرسید...
---
لبه تخت نشسته بود و دستاش از استرس میلرزیدن..
سعی کرد از فکر بیاد بیرون.. پاشو اورد بالا و یواش باندش رو باز کرد..
کبودیش تقریباً از بین رفته بود و فقط رگ های قرمز و کبود معلوم بود...
☆ وویی.. چقد بد شده بود!.. از جاش بلند شد و چندبار پاش رو به زمین زد... خیلی کمتر درد میگرفت..
که در اتاق باز شد و سریع سر جاش نشست..
next part:
Like: 13
Coment: 15
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ
- ۱۰.۸k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط