...... پارت بیست و هشتم......
پارت ۲۸ — «نزنش...»
سوهی هنوز در راهرو ایستاده بود.
حرفهای یونگی و جینوو مثل پتک توی سرش میکوبید.
«اون شب واقعاً چه کسی شلیک کرد؟»
اما حالا جواب خیلی چیزها را فهمیده بود.
یونا دو ساله بود.
در ماشین بود.
تیراندازی را دیده بود.
و بعد از آن شب...
دیگر حرف نزده بود.
یونگی آرام از اتاق کار بیرون آمد.
نگاهش مستقیم روی سوهی افتاد.
— شنیدی؟
سوهی چیزی نگفت.
یونگی چند قدم جلو آمد.
— همهچیز رو شنیدی؟
سوهی آرام سر تکان داد.
— آره.
چهرهی یونگی سرد شد.
— پس باید با من بیای.
سوهی عقب رفت.
— کجا؟
— زیرزمین.
سوهی با تعجب نگاهش کرد.
— برای چی؟
— چون چیزهایی شنیدی که نباید میشنیدی.
سوهی عصبی گفت:
— من فقط حقیقت رو میخواستم بدونم!
یونگی دستش را گرفت.
— گفتم با من بیا.
در همان لحظه...
دو بادیگارد از انتهای راهرو رد شدند.
خدمتکار قدیمی را همراه خودشان میبردند.
سوهی با تعجب نگاهشان کرد.
یکی از بادیگاردها به یونگی گفت:
— آقا، بررسی کردیم.
یونگی مکث کرد.
— چی فهمیدید؟
— اون زن چهار سال پیش توسط همون گروه دشمن استخدام شده بود.
جینوو از داخل اتاق بیرون آمد.
— مطمئنید؟
— بله.
بادیگارد ادامه داد:
— دستور داشت اطلاعات رفتوآمد شما رو منتقل کنه. همون شبی هم که به ماشین شما حمله شد، مسیر رو اون لو داده بود.
سوهی با ناباوری نگاه کرد.
— پس...
جینوو گفت:
— بعد از اون شب، همون دشمنی که حمله رو انجام داده بود، اون زن رو هم کشت تا چیزی باقی نمونه.
سوهی خشکش زد.
پس خدمتکار...
چهار سال پیش مرده بود؟
اما این زن چطور هنوز در عمارت بود؟
یونگی با صدای سرد گفت:
— اون زن واقعی نیست.
سوهی برگشت.
— چی؟
جینوو گفت:
— کسی که امروز دیدیم، خودش رو جای اون خدمتکار جا زده بود.
سوهی نفسش را حبس کرد.
یونگی دوباره دست سوهی را گرفت.
— حالا با من بیا.
سوهی مقاومت کرد.
— یونگی، من کاری نکردم!
— میدونم.
— پس چرا میخوای منو ببری زیرزمین؟
یونگی نزدیک شد.
— چون چیزی شنیدی که ممکنه جونت رو به خطر بندازه.
سوهی خواست دستش را آزاد کند.
— من نمیام.
یونگی محکمتر دستش را گرفت.
— سوهی...
اما درست همان لحظه...
صدای کوچکی از پشت سرشان آمد.
— نـ... نبرش...
همه متوقف شدند.
سوهی برگشت.
یونا وسط راهرو ایستاده بود.
چشمانش پر از اشک بود.
لبهایش میلرزید.
سوهی با ناباوری زمزمه کرد:
— یونا...
یونا چند قدم جلو آمد.
دستهای کوچکش میلرزید.
بعد با صدایی ضعیف و شکسته گفت:
— نبرش...
یونگی خشکش زد.
چهار سال.
چهار سال تمام بود که صدای دخترش را نشنیده بود.
و اولین چیزی که یونا بعد از این همه سال گفت...
دفاع از سوهی بود.
یونا اشکهایش را پاک کرد و با سختی گفت:
— سوهی... نترس...
سوهی دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
زانو زد و دستهایش را باز کرد.
یونا دوید سمتش.
سوهی محکم بغلش کرد و گریه کرد.
یونگی فقط ایستاده بود و نگاهشان میکرد.
برای اولین بار...
دخترش نه از او خواسته بود، نه از او چیزی میخواست.
فقط از کسی دفاع کرده بود که به او اعتماد کرده بود.
و یونگی همانجا فهمید...
شاید سوهی دیگر فقط نامادری یونا نبود.
او تبدیل به امنترین آدم زندگی دخترش شده بود.
ادامه دارد..... 🌙
#فیک #رمان
سوهی هنوز در راهرو ایستاده بود.
حرفهای یونگی و جینوو مثل پتک توی سرش میکوبید.
«اون شب واقعاً چه کسی شلیک کرد؟»
اما حالا جواب خیلی چیزها را فهمیده بود.
یونا دو ساله بود.
در ماشین بود.
تیراندازی را دیده بود.
و بعد از آن شب...
دیگر حرف نزده بود.
یونگی آرام از اتاق کار بیرون آمد.
نگاهش مستقیم روی سوهی افتاد.
— شنیدی؟
سوهی چیزی نگفت.
یونگی چند قدم جلو آمد.
— همهچیز رو شنیدی؟
سوهی آرام سر تکان داد.
— آره.
چهرهی یونگی سرد شد.
— پس باید با من بیای.
سوهی عقب رفت.
— کجا؟
— زیرزمین.
سوهی با تعجب نگاهش کرد.
— برای چی؟
— چون چیزهایی شنیدی که نباید میشنیدی.
سوهی عصبی گفت:
— من فقط حقیقت رو میخواستم بدونم!
یونگی دستش را گرفت.
— گفتم با من بیا.
در همان لحظه...
دو بادیگارد از انتهای راهرو رد شدند.
خدمتکار قدیمی را همراه خودشان میبردند.
سوهی با تعجب نگاهشان کرد.
یکی از بادیگاردها به یونگی گفت:
— آقا، بررسی کردیم.
یونگی مکث کرد.
— چی فهمیدید؟
— اون زن چهار سال پیش توسط همون گروه دشمن استخدام شده بود.
جینوو از داخل اتاق بیرون آمد.
— مطمئنید؟
— بله.
بادیگارد ادامه داد:
— دستور داشت اطلاعات رفتوآمد شما رو منتقل کنه. همون شبی هم که به ماشین شما حمله شد، مسیر رو اون لو داده بود.
سوهی با ناباوری نگاه کرد.
— پس...
جینوو گفت:
— بعد از اون شب، همون دشمنی که حمله رو انجام داده بود، اون زن رو هم کشت تا چیزی باقی نمونه.
سوهی خشکش زد.
پس خدمتکار...
چهار سال پیش مرده بود؟
اما این زن چطور هنوز در عمارت بود؟
یونگی با صدای سرد گفت:
— اون زن واقعی نیست.
سوهی برگشت.
— چی؟
جینوو گفت:
— کسی که امروز دیدیم، خودش رو جای اون خدمتکار جا زده بود.
سوهی نفسش را حبس کرد.
یونگی دوباره دست سوهی را گرفت.
— حالا با من بیا.
سوهی مقاومت کرد.
— یونگی، من کاری نکردم!
— میدونم.
— پس چرا میخوای منو ببری زیرزمین؟
یونگی نزدیک شد.
— چون چیزی شنیدی که ممکنه جونت رو به خطر بندازه.
سوهی خواست دستش را آزاد کند.
— من نمیام.
یونگی محکمتر دستش را گرفت.
— سوهی...
اما درست همان لحظه...
صدای کوچکی از پشت سرشان آمد.
— نـ... نبرش...
همه متوقف شدند.
سوهی برگشت.
یونا وسط راهرو ایستاده بود.
چشمانش پر از اشک بود.
لبهایش میلرزید.
سوهی با ناباوری زمزمه کرد:
— یونا...
یونا چند قدم جلو آمد.
دستهای کوچکش میلرزید.
بعد با صدایی ضعیف و شکسته گفت:
— نبرش...
یونگی خشکش زد.
چهار سال.
چهار سال تمام بود که صدای دخترش را نشنیده بود.
و اولین چیزی که یونا بعد از این همه سال گفت...
دفاع از سوهی بود.
یونا اشکهایش را پاک کرد و با سختی گفت:
— سوهی... نترس...
سوهی دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
زانو زد و دستهایش را باز کرد.
یونا دوید سمتش.
سوهی محکم بغلش کرد و گریه کرد.
یونگی فقط ایستاده بود و نگاهشان میکرد.
برای اولین بار...
دخترش نه از او خواسته بود، نه از او چیزی میخواست.
فقط از کسی دفاع کرده بود که به او اعتماد کرده بود.
و یونگی همانجا فهمید...
شاید سوهی دیگر فقط نامادری یونا نبود.
او تبدیل به امنترین آدم زندگی دخترش شده بود.
ادامه دارد..... 🌙
#فیک #رمان
- ۱۷۸
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط