جنگل نفرین شده پارت ۸
تهیونگ حتی صبر نکرد.
دستش را دور شارلوت گرفت.
یکدفعه بلندش کرد.
شارلوت با تعجب گفت:
«تهیونگ!»
«ساکت.»
«ولی چرا؟»
«بعداً میگم.»
شروع کرد به دویدن.
شارلوت را محکم نگه داشته بود.
از بین مردم رد شدند.
از کنار دکهها گذشتند.
شارلوت با تعجب
به اطراف نگاه میکرد.
«کجا میریم؟»
«یه جای شلوغ.»
«چرا؟»
«گمشون میکنیم.»
تهیونگ وارد جمعیت شد.
چند نفر جلویشان بودند.
چند نفر هم پشت سرشان.
بعد از چند پیچ،
تهیونگ بالاخره ایستاد.
شارلوت را پایین گذاشت.
هر دو نفسشان کمی تند شده بود.
شارلوت به او نگاه کرد.
«چرا فرار کردیم؟»
تهیونگ اطراف را نگاه کرد.
«چون اون موجود
دنبال تو بود.»
شارلوت آرام گفت:
«میدونم.»
«میدونی؟»
سرش را تکان داد.
«اون میخواست منو ببره.»
«کجا؟»
شارلوت کمی مکث کرد.
«خونه.»
تهیونگ اخم کرد.
«خونه؟»
«جنگل.»
بعد آهسته اضافه کرد:
«اون میخواست من برگردم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
دست شارلوت را گرفت.
«بیا.»
«کجا؟»
«فقط بیا.»
دوباره وارد جمعیت شدند.
شارلوت این بار
دستش را رها نکرد.
چند دقیقه بعد،
به قسمت لباسها رسیدند.
دکههای زیادی کنار هم بودند.
پارچهها آویزان بودند.
لباسها روی چوبها قرار داشتند.
شارلوت با کنجکاوی نگاه میکرد.
تهیونگ نگاهی به لباس خودش کرد.
بعد به لباس شارلوت.
لباسش ساده بود.
ناز و دخترانه.
پارچهای روشن.
دامن بلند.
خیلی ساده.
تهیونگ چند لحظه نگاه کرد.
بعد گفت:
«بیا.»
شارلوت برگشت.
«کجا؟»
«لباس میخریم.»
چشمهای شارلوت گرد شد.
«برای چی؟»
«این لباس برای اینجا
خیلی جلب توجه میکنه.»
«چرا؟»
تهیونگ به لباسش اشاره کرد.
«چون شبیه لباس جنگله.»
شارلوت پایین لباسش را نگاه کرد.
«ولی قشنگه.»
«گفتم زشته؟»
«نه.»
«پس؟»
«فقط میخوام یکی دیگه بپوشی.»
شارلوت کمی فکر کرد.
بعد گفت:
«باشه.»
تهیونگ او را داخل یکی از دکهها برد.
شارلوت چند لباس را دید.
چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با اخم کوچکی گفت:
«اینها خیلی زشتن.»
تهیونگ سریع برگشت.
«هیسس.»
شارلوت آرامتر گفت:
«چرا؟»
«فروشنده میشنوه.»
شارلوت به لباسها نگاه کرد.
«خب بذار بشنوه.»
تهیونگ چند لحظه خیره ماند.
«تو واقعاً...»
شارلوت با معصومیت پرسید:
«چی؟»
تهیونگ آه کشید.
«هیچی.»
شارلوت یک لباس را برداشت.
با دو انگشت گرفتش.
«این چرا اینقدر تنگه؟»
«نمیدونم.»
یکی دیگر را برداشت.
«این چرا اینقدر بلنده؟»
«چون لباسه.»
«همه لباسها همینطورن؟»
«نه.»
شارلوت لباس دیگری برداشت.
«این بهتره.»
تهیونگ نگاه کرد.
لباس سادهای بود.
راحتتر.
رنگش هم روشن بود.
تهیونگ گفت:
«همین خوبه.»
شارلوت به لباس نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
«واقعاً؟»
«آره.»
لبخند کوچکی زد.
«پس همینو میخوام.»
تهیونگ لباس را گرفت.
«برو امتحانش کن.»
شارلوت چند قدم رفت.
بعد برگشت.
«تهیونگ؟»
«هوم؟»
«تو هم میای؟»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«کجا؟»
«اون اتاقه.»
«نه.»
شارلوت با تعجب نگاهش کرد.
«پس چطوری بفهمم درسته؟»
تهیونگ به اتاقک اشاره کرد.
«خودت برو.»
شارلوت لبش را جمع کرد.
«باشه...»
چند قدم رفت.
بعد زیر لب گفت:
«آدمهای بیرون خیلی عجیبن.»
تهیونگ لبخند زد.
«تو تازه فهمیدی؟»
شارلوت از داخل اتاقک گفت:
«تو هم عجیبی.»
تهیونگ خندید.
«زود باش فسقلی.»
«من فسقلی نیستم!»
صدای خندهی کوتاه تهیونگ
بین صدای بازار گم شد.
لایکککککککککککککک . کامنتتتتت🍓😐
دستش را دور شارلوت گرفت.
یکدفعه بلندش کرد.
شارلوت با تعجب گفت:
«تهیونگ!»
«ساکت.»
«ولی چرا؟»
«بعداً میگم.»
شروع کرد به دویدن.
شارلوت را محکم نگه داشته بود.
از بین مردم رد شدند.
از کنار دکهها گذشتند.
شارلوت با تعجب
به اطراف نگاه میکرد.
«کجا میریم؟»
«یه جای شلوغ.»
«چرا؟»
«گمشون میکنیم.»
تهیونگ وارد جمعیت شد.
چند نفر جلویشان بودند.
چند نفر هم پشت سرشان.
بعد از چند پیچ،
تهیونگ بالاخره ایستاد.
شارلوت را پایین گذاشت.
هر دو نفسشان کمی تند شده بود.
شارلوت به او نگاه کرد.
«چرا فرار کردیم؟»
تهیونگ اطراف را نگاه کرد.
«چون اون موجود
دنبال تو بود.»
شارلوت آرام گفت:
«میدونم.»
«میدونی؟»
سرش را تکان داد.
«اون میخواست منو ببره.»
«کجا؟»
شارلوت کمی مکث کرد.
«خونه.»
تهیونگ اخم کرد.
«خونه؟»
«جنگل.»
بعد آهسته اضافه کرد:
«اون میخواست من برگردم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
دست شارلوت را گرفت.
«بیا.»
«کجا؟»
«فقط بیا.»
دوباره وارد جمعیت شدند.
شارلوت این بار
دستش را رها نکرد.
چند دقیقه بعد،
به قسمت لباسها رسیدند.
دکههای زیادی کنار هم بودند.
پارچهها آویزان بودند.
لباسها روی چوبها قرار داشتند.
شارلوت با کنجکاوی نگاه میکرد.
تهیونگ نگاهی به لباس خودش کرد.
بعد به لباس شارلوت.
لباسش ساده بود.
ناز و دخترانه.
پارچهای روشن.
دامن بلند.
خیلی ساده.
تهیونگ چند لحظه نگاه کرد.
بعد گفت:
«بیا.»
شارلوت برگشت.
«کجا؟»
«لباس میخریم.»
چشمهای شارلوت گرد شد.
«برای چی؟»
«این لباس برای اینجا
خیلی جلب توجه میکنه.»
«چرا؟»
تهیونگ به لباسش اشاره کرد.
«چون شبیه لباس جنگله.»
شارلوت پایین لباسش را نگاه کرد.
«ولی قشنگه.»
«گفتم زشته؟»
«نه.»
«پس؟»
«فقط میخوام یکی دیگه بپوشی.»
شارلوت کمی فکر کرد.
بعد گفت:
«باشه.»
تهیونگ او را داخل یکی از دکهها برد.
شارلوت چند لباس را دید.
چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با اخم کوچکی گفت:
«اینها خیلی زشتن.»
تهیونگ سریع برگشت.
«هیسس.»
شارلوت آرامتر گفت:
«چرا؟»
«فروشنده میشنوه.»
شارلوت به لباسها نگاه کرد.
«خب بذار بشنوه.»
تهیونگ چند لحظه خیره ماند.
«تو واقعاً...»
شارلوت با معصومیت پرسید:
«چی؟»
تهیونگ آه کشید.
«هیچی.»
شارلوت یک لباس را برداشت.
با دو انگشت گرفتش.
«این چرا اینقدر تنگه؟»
«نمیدونم.»
یکی دیگر را برداشت.
«این چرا اینقدر بلنده؟»
«چون لباسه.»
«همه لباسها همینطورن؟»
«نه.»
شارلوت لباس دیگری برداشت.
«این بهتره.»
تهیونگ نگاه کرد.
لباس سادهای بود.
راحتتر.
رنگش هم روشن بود.
تهیونگ گفت:
«همین خوبه.»
شارلوت به لباس نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
«واقعاً؟»
«آره.»
لبخند کوچکی زد.
«پس همینو میخوام.»
تهیونگ لباس را گرفت.
«برو امتحانش کن.»
شارلوت چند قدم رفت.
بعد برگشت.
«تهیونگ؟»
«هوم؟»
«تو هم میای؟»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«کجا؟»
«اون اتاقه.»
«نه.»
شارلوت با تعجب نگاهش کرد.
«پس چطوری بفهمم درسته؟»
تهیونگ به اتاقک اشاره کرد.
«خودت برو.»
شارلوت لبش را جمع کرد.
«باشه...»
چند قدم رفت.
بعد زیر لب گفت:
«آدمهای بیرون خیلی عجیبن.»
تهیونگ لبخند زد.
«تو تازه فهمیدی؟»
شارلوت از داخل اتاقک گفت:
«تو هم عجیبی.»
تهیونگ خندید.
«زود باش فسقلی.»
«من فسقلی نیستم!»
صدای خندهی کوتاه تهیونگ
بین صدای بازار گم شد.
لایکککککککککککککک . کامنتتتتت🍓😐
- ۷.۰k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط