dark life = 25
سالن اصلی عمارت، پر از آدمهایی بود که ات فقط توی پروندههای جنایی خونده بود. مردهایی با صورتهای زخمی و چشمان سرد، زنهایی که با نگاههای سنگین و لبخندهای مسموم، همهچیز رو زیر نظر داشتند. وقتی تهیونگ با ات وارد شد، همهی سرها چرخید. صدای زمزمهها بلند شد. نگاهها روی ات خزید. بعضیها با تحسین، بعضیها با حسادت، بعضیها با کنجکاوی.
یه مرد چاق و کوتاه با کت و شلوار سفید و سیگار برگ توی دستش، نزدیک شد. «کیم! پس این همون پرندهی کمیابه که همه ازش حرف میزنن؟» نگاهش از سر تا پای ات رفت و با یه لبخند چرب گفت: «واقعاً کمیابه. تبریک میگم.»
تهیونگ دستش رو محکمتر دور کمر ات فشار داد. «ممنون، دوست من. ولی بهتره نگاهت رو کنترل کنی. این پرنده، خیلی گرونقیمتتر از اونیه که حتی فکرش رو بکنی.»
مرد خندید و دستهاش رو بالا برد. «باشه، باشه. من که چیزی نگفتم.» و دور شد.
تهیونگ خم شد و توی گوش ات زمزمه کرد: «میبینی؟ همه تو رو میخوان. ولی هیچکس جرأت نداره حتی بهت دست بزنه. چون میدونن مال منی. و من... من هیچوقت چیزی که مال خودمه رو با کسی شریک نمیشم.»
ات بدون اینکه نگاهش رو از جمعیت برداره، زمزمه کرد: «پس چرا منو آوردی اینجا؟ اگه نمیخوای کسی ببینه...»
تهیونگ خندید. «چون میخوام ببینن. میخوام همه بدونن که کیم تهیونگ، صاحب زیباترین گوهر شهره. و میخوام تو هم ببینی که هیچ راه فراری نداری. حتی بین این همه آدم. همهشون مال منن. پس تو هم مال منی.»
ات نفس عمیقی کشید. حالا وقتش بود. باید شروع میکرد. باید بازی میکرد. آروم سرش رو چرخوند و برای اولین بار، مستقیم به چشمهای تهیونگ نگاه کرد. نه با ترس. نه با نفرت. با یه نگاه سرد، عمیق و تحلیلگر. نگاه یه روانشناس. نگاهی که تهیونگ رو یه لحظه غافلگیر کرد.
«تهیونگ...» صداش آرام بود، ولی محکم. «میدونی چرا این همه آدم ازت میترسن؟»
تهیونگ ابروهاش رو بالا انداخت. «چون من خطرناکم.»
ات سرش رو آروم تکون داد. «نه. چون تو یه نقاب داری. یه نقاب ترسناک که همه رو ازت دور میکنه. ولی من... من نقابت رو برداشتم. من دیدم که پشت این همه خشونت، یه آدم تنهاست. یه آدمی که از تنهایی میترسه. برای همینه که منو زندانی کردی. چون تنها موندن رو تحمل نمیکنی.»
تهیونگ یه لحظه ساکت شد. چشمانش تیرهتر شد. دستش دور کمر ات سفتتر شد. «داری روانشناسی میکنی، ات؟ توی مهمونی من؟»
ات لبخند زد. یه لبخند کوچیک، ولی واقعی. «نه. دارم حقیقت رو میگم. تو میتونی منو بکشی، شکنجه بدی، حتی تجاوز کنی... ولی هیچوقت نمیتونی تنهایی رو از خودت دور کنی. چون تنهایی، توی وجودته. من فقط یه بهونهم. یه بهونه که خودت رو باورش کنی که تنها نیستی.»
تهیونگ دستش رو از کمر ات برداشت. یه قدم عقب رفت. نگاهش ترکیبی از خشم، حیرت و... یه چیز دیگه بود. یه چیز عمیق. شاید ترس. شاید حقیقت. ات دقیقاً به هدف زده بود. تهیونگ برای اولین بار، توسط کسی که فکر میکرد کاملاً شکسته، خلع سلاح شده بود.
«تو...» تهیونگ زمزمه کرد، ولی جملهش رو تموم نکرد. فقط به ات خیره شد. ات هم بهش خیره شد. توی شلوغی مهمونی، توی اون همه نگاه سنگین، اون دو نفر توی سکوت به هم نگاه میکردند. یکی هیولا، یکی شکاری که تازه فهمیده بود چنگال هم داره.
بعد از چند ثانیه، تهیونگ دستش رو دراز کرد و صورت ات رو توی دستهاش گرفت. آروم. بدون خشونت. «تو... تو خطرناکترین آدمی هستی که تا حالا دیدم.» زمزمه کرد. «و من... من عاشق خطرناکترین چیزها هستم.»
ات چیزی نگفت. فقط لبخند زد. ولی این بار، لبخندش به چشمهاش هم رسید. برای اولین بار. و تهیونگ این رو دید. و برای اولین بار، توی چشمهای خودش، یه ترس کوچیک برق زد.
یه مرد چاق و کوتاه با کت و شلوار سفید و سیگار برگ توی دستش، نزدیک شد. «کیم! پس این همون پرندهی کمیابه که همه ازش حرف میزنن؟» نگاهش از سر تا پای ات رفت و با یه لبخند چرب گفت: «واقعاً کمیابه. تبریک میگم.»
تهیونگ دستش رو محکمتر دور کمر ات فشار داد. «ممنون، دوست من. ولی بهتره نگاهت رو کنترل کنی. این پرنده، خیلی گرونقیمتتر از اونیه که حتی فکرش رو بکنی.»
مرد خندید و دستهاش رو بالا برد. «باشه، باشه. من که چیزی نگفتم.» و دور شد.
تهیونگ خم شد و توی گوش ات زمزمه کرد: «میبینی؟ همه تو رو میخوان. ولی هیچکس جرأت نداره حتی بهت دست بزنه. چون میدونن مال منی. و من... من هیچوقت چیزی که مال خودمه رو با کسی شریک نمیشم.»
ات بدون اینکه نگاهش رو از جمعیت برداره، زمزمه کرد: «پس چرا منو آوردی اینجا؟ اگه نمیخوای کسی ببینه...»
تهیونگ خندید. «چون میخوام ببینن. میخوام همه بدونن که کیم تهیونگ، صاحب زیباترین گوهر شهره. و میخوام تو هم ببینی که هیچ راه فراری نداری. حتی بین این همه آدم. همهشون مال منن. پس تو هم مال منی.»
ات نفس عمیقی کشید. حالا وقتش بود. باید شروع میکرد. باید بازی میکرد. آروم سرش رو چرخوند و برای اولین بار، مستقیم به چشمهای تهیونگ نگاه کرد. نه با ترس. نه با نفرت. با یه نگاه سرد، عمیق و تحلیلگر. نگاه یه روانشناس. نگاهی که تهیونگ رو یه لحظه غافلگیر کرد.
«تهیونگ...» صداش آرام بود، ولی محکم. «میدونی چرا این همه آدم ازت میترسن؟»
تهیونگ ابروهاش رو بالا انداخت. «چون من خطرناکم.»
ات سرش رو آروم تکون داد. «نه. چون تو یه نقاب داری. یه نقاب ترسناک که همه رو ازت دور میکنه. ولی من... من نقابت رو برداشتم. من دیدم که پشت این همه خشونت، یه آدم تنهاست. یه آدمی که از تنهایی میترسه. برای همینه که منو زندانی کردی. چون تنها موندن رو تحمل نمیکنی.»
تهیونگ یه لحظه ساکت شد. چشمانش تیرهتر شد. دستش دور کمر ات سفتتر شد. «داری روانشناسی میکنی، ات؟ توی مهمونی من؟»
ات لبخند زد. یه لبخند کوچیک، ولی واقعی. «نه. دارم حقیقت رو میگم. تو میتونی منو بکشی، شکنجه بدی، حتی تجاوز کنی... ولی هیچوقت نمیتونی تنهایی رو از خودت دور کنی. چون تنهایی، توی وجودته. من فقط یه بهونهم. یه بهونه که خودت رو باورش کنی که تنها نیستی.»
تهیونگ دستش رو از کمر ات برداشت. یه قدم عقب رفت. نگاهش ترکیبی از خشم، حیرت و... یه چیز دیگه بود. یه چیز عمیق. شاید ترس. شاید حقیقت. ات دقیقاً به هدف زده بود. تهیونگ برای اولین بار، توسط کسی که فکر میکرد کاملاً شکسته، خلع سلاح شده بود.
«تو...» تهیونگ زمزمه کرد، ولی جملهش رو تموم نکرد. فقط به ات خیره شد. ات هم بهش خیره شد. توی شلوغی مهمونی، توی اون همه نگاه سنگین، اون دو نفر توی سکوت به هم نگاه میکردند. یکی هیولا، یکی شکاری که تازه فهمیده بود چنگال هم داره.
بعد از چند ثانیه، تهیونگ دستش رو دراز کرد و صورت ات رو توی دستهاش گرفت. آروم. بدون خشونت. «تو... تو خطرناکترین آدمی هستی که تا حالا دیدم.» زمزمه کرد. «و من... من عاشق خطرناکترین چیزها هستم.»
ات چیزی نگفت. فقط لبخند زد. ولی این بار، لبخندش به چشمهاش هم رسید. برای اولین بار. و تهیونگ این رو دید. و برای اولین بار، توی چشمهای خودش، یه ترس کوچیک برق زد.
- ۲۰.۵k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط