پارت ۲۵
ویو تهیونگ
تهیونگ: عاشق ا/ت... پارک ا/ت.
مامان ته: چی؟! واقعاً داری اینو میگی؟
تهیونگ: مامان، توی صورت من چیزی میبینی که نشون بده دارم شوخی میکنم؟
مامان ته: .......
تهیونگ: من عاشقشم... واقعاً. میخوام برگردم کشورم و پیش کسی باشم که قلبم برای اون میتپه.
مامان ته: از کجا میدونی دوستت داره؟
تهیونگ: نمیدونم... حتی اگه الان دوستم نداشته باشه، کاری میکنم که دوستم داشته باشه.
مامان ته: من هنوز توی شوکم... انگار دارم خواب میبینم. فردا دربارهاش حرف میزنیم.
تهیونگ: باشه مامان. شب بخیر.
مامان ته: شب بخیر عزیزم.
---
ویو ا/ت
واقعاً نمیتونستم ذهنم رو آروم کنم.
هزار تا فکر توی سرم میچرخید.
«اگه ازدواج کنه چی؟ اگه یه روزی بچهدار بشه چی؟»
قلبم سنگینتر میشد.
«نه... نه ا/ت، بس کن. برو بخواب.»
---
ویو ا/ت
صبح که از خواب بیدار شدم، هیچ حالی برای انجام هیچ کاری نداشتم.
همونطور با حال خسته رفتم پایین که بابام منو دید.
بابا: یا ابالفضل... ا/ت! این چه قیافهایه؟ به خدا ما هم آدمیم، میترسیم.
ا/ت: بابا... خستم. حال هیچ کاری ندارم.
مامان: عزیزم، گفتم دهنت رو درگیر نکن.
بابا: درگیر چی نکنه؟
مامان: عاشق شده.
بابا: ....... عاشق کی؟
مامان: عاشق کیم تهیونگ.
بابا: .......
مامان: خوبی؟
ا/ت: بابا... حالت خوبه؟
بابا: .......
ا/ت: بابااا! (با صدای بلند)
بابا: چته؟ داری شوخی میکنی؟
ا/ت: نه.
مامان: نه عزیزم، شوخی نیست.
بابا: ا/ت... ا/ت... واقعاً نمیدونم چی بگم بهت.
---
ویو تهیونگ
صبح از خواب بیدار شدم، کارهام رو انجام دادم و رفتم سر میز صبحونه.
تهیونگ: سلام، صبح بخیر.
مامان ته: سلام عزیزم، صبح تو هم بخیر.
تهیونگ: ممنونم.
بابا: صبح بخیر.
تهیونگ: ممنونم.
بابا: خب عزیزم، مادرت که نگفت... حالا بگو عاشق کی شدی.
تهیونگ: پارک ا/ت.
بابا: داری شوخی میکنی دیگه؟
تهیونگ: نه.
بابا: یا خدا... الان چی بگم؟ باید بگم اگه کارهای شرکت رو خوب انجام بدی، میرم خواستگاریش؟
تهیونگ: لازم نکرده... هنوز نمیدونم دوستم داره یا نه.
بابا: دیگه حرفی ندارم. شرکت دیر میشه، پاشو بریم.
تهیونگ: باشه.
...............................................................
ویو سه هفته بعد
ویو ا/ت
سه هفته بود که حالم گرفته بود.
دلم میخواست گریه کنم و بیشتر وقتها توی خونه میموندم.
برای همین تصمیم گرفتم پیش مشاور برم.
بلند شدم، لباس پوشیدم و آماده شدم.
وقتی پایین رفتم، مامانم رو دیدم.
مامان: دخترم، کجا میری؟
ا/ت: مامان، میرم بیرون... یکم هوا بخورم.
مامان: باشه عزیزم، خداحافظ.
ا/ت: خداحافظ.
---
ویو مشاوره
بالاخره نوبتم شد و وارد اتاق شدم.
ا/ت: سلام.
مشاور: سلام عزیزم، بفرما بشین.
ا/ت: ممنونم.
مشاور: خب عزیزم، معلومه سن زیادی نداری. از اول شروع کنیم. برای چی اینجایی؟ چه مشکلی داری؟ کامل برام توضیح بده.
ا/ت: راستش... من یه دختر شاد بودم.
خیلی به طبیعت، دریا و موسیقی علاقه دارم و پزشک هستم.
اما توی بچگی، یکی از دشمنهامون با ماشین بهم زد و من بخشی از حافظهام رو از دست دادم.
بعد فهمیدم یه پسری بوده که همیشه از من محافظت میکرده و همه چیز رو برام توضیح داده.
و من الان عاشقش شدم...
اما اون الان رفته خارج.
از وقتی رفته، دیگه حال هیچ کاری رو ندارم.
شب که میشه به سختی میخوابم، همش گریه میکنم.
دلم نمیخواد از خونه بیرون برم.
همیشه یه بغض توی گلوممه...
فقط دلم میخواد بیاد، ببینمش و بغلش کنم.
مشاور: وای عزیزم... با چیزهایی که تعریف کردی، فکر کنم خود منم باید برم مشاوره.
خب... علائم افسردگی داری.
من نمیخوام داروی زیادی بهت بدم، فقط یکی دو تا میدم.
بیشتر سعی کن خودت رو خوشحال کنی، خرید کن، بیرون برو و به شغلت ادامه بده.
میدونم فراموش کردن کسی که دوستش داری آسون نیست، ولی باید تلاش کنی.
اگر این کار رو نکنی ممکنه حالت سختتر بشه.
صبح که بیدار میشی به خودت انرژی مثبت بده.
به خودت برس، آرایش کن، لاک بزن، ورزش کن، خرید برو و صبحونهی مقوی بخور.
کلی کار انجام بده.
چند ماه دیگه دوباره بیا پیشم تا ببینم چه تغییری کردی، باشه؟
ا/ت: واقعاً حرفهاتون عالی بود.
اومدم خونه حموم رفتم خوابیدم ---
شرط
۵ لایک
۵ بازنشر
تهیونگ: عاشق ا/ت... پارک ا/ت.
مامان ته: چی؟! واقعاً داری اینو میگی؟
تهیونگ: مامان، توی صورت من چیزی میبینی که نشون بده دارم شوخی میکنم؟
مامان ته: .......
تهیونگ: من عاشقشم... واقعاً. میخوام برگردم کشورم و پیش کسی باشم که قلبم برای اون میتپه.
مامان ته: از کجا میدونی دوستت داره؟
تهیونگ: نمیدونم... حتی اگه الان دوستم نداشته باشه، کاری میکنم که دوستم داشته باشه.
مامان ته: من هنوز توی شوکم... انگار دارم خواب میبینم. فردا دربارهاش حرف میزنیم.
تهیونگ: باشه مامان. شب بخیر.
مامان ته: شب بخیر عزیزم.
---
ویو ا/ت
واقعاً نمیتونستم ذهنم رو آروم کنم.
هزار تا فکر توی سرم میچرخید.
«اگه ازدواج کنه چی؟ اگه یه روزی بچهدار بشه چی؟»
قلبم سنگینتر میشد.
«نه... نه ا/ت، بس کن. برو بخواب.»
---
ویو ا/ت
صبح که از خواب بیدار شدم، هیچ حالی برای انجام هیچ کاری نداشتم.
همونطور با حال خسته رفتم پایین که بابام منو دید.
بابا: یا ابالفضل... ا/ت! این چه قیافهایه؟ به خدا ما هم آدمیم، میترسیم.
ا/ت: بابا... خستم. حال هیچ کاری ندارم.
مامان: عزیزم، گفتم دهنت رو درگیر نکن.
بابا: درگیر چی نکنه؟
مامان: عاشق شده.
بابا: ....... عاشق کی؟
مامان: عاشق کیم تهیونگ.
بابا: .......
مامان: خوبی؟
ا/ت: بابا... حالت خوبه؟
بابا: .......
ا/ت: بابااا! (با صدای بلند)
بابا: چته؟ داری شوخی میکنی؟
ا/ت: نه.
مامان: نه عزیزم، شوخی نیست.
بابا: ا/ت... ا/ت... واقعاً نمیدونم چی بگم بهت.
---
ویو تهیونگ
صبح از خواب بیدار شدم، کارهام رو انجام دادم و رفتم سر میز صبحونه.
تهیونگ: سلام، صبح بخیر.
مامان ته: سلام عزیزم، صبح تو هم بخیر.
تهیونگ: ممنونم.
بابا: صبح بخیر.
تهیونگ: ممنونم.
بابا: خب عزیزم، مادرت که نگفت... حالا بگو عاشق کی شدی.
تهیونگ: پارک ا/ت.
بابا: داری شوخی میکنی دیگه؟
تهیونگ: نه.
بابا: یا خدا... الان چی بگم؟ باید بگم اگه کارهای شرکت رو خوب انجام بدی، میرم خواستگاریش؟
تهیونگ: لازم نکرده... هنوز نمیدونم دوستم داره یا نه.
بابا: دیگه حرفی ندارم. شرکت دیر میشه، پاشو بریم.
تهیونگ: باشه.
...............................................................
ویو سه هفته بعد
ویو ا/ت
سه هفته بود که حالم گرفته بود.
دلم میخواست گریه کنم و بیشتر وقتها توی خونه میموندم.
برای همین تصمیم گرفتم پیش مشاور برم.
بلند شدم، لباس پوشیدم و آماده شدم.
وقتی پایین رفتم، مامانم رو دیدم.
مامان: دخترم، کجا میری؟
ا/ت: مامان، میرم بیرون... یکم هوا بخورم.
مامان: باشه عزیزم، خداحافظ.
ا/ت: خداحافظ.
---
ویو مشاوره
بالاخره نوبتم شد و وارد اتاق شدم.
ا/ت: سلام.
مشاور: سلام عزیزم، بفرما بشین.
ا/ت: ممنونم.
مشاور: خب عزیزم، معلومه سن زیادی نداری. از اول شروع کنیم. برای چی اینجایی؟ چه مشکلی داری؟ کامل برام توضیح بده.
ا/ت: راستش... من یه دختر شاد بودم.
خیلی به طبیعت، دریا و موسیقی علاقه دارم و پزشک هستم.
اما توی بچگی، یکی از دشمنهامون با ماشین بهم زد و من بخشی از حافظهام رو از دست دادم.
بعد فهمیدم یه پسری بوده که همیشه از من محافظت میکرده و همه چیز رو برام توضیح داده.
و من الان عاشقش شدم...
اما اون الان رفته خارج.
از وقتی رفته، دیگه حال هیچ کاری رو ندارم.
شب که میشه به سختی میخوابم، همش گریه میکنم.
دلم نمیخواد از خونه بیرون برم.
همیشه یه بغض توی گلوممه...
فقط دلم میخواد بیاد، ببینمش و بغلش کنم.
مشاور: وای عزیزم... با چیزهایی که تعریف کردی، فکر کنم خود منم باید برم مشاوره.
خب... علائم افسردگی داری.
من نمیخوام داروی زیادی بهت بدم، فقط یکی دو تا میدم.
بیشتر سعی کن خودت رو خوشحال کنی، خرید کن، بیرون برو و به شغلت ادامه بده.
میدونم فراموش کردن کسی که دوستش داری آسون نیست، ولی باید تلاش کنی.
اگر این کار رو نکنی ممکنه حالت سختتر بشه.
صبح که بیدار میشی به خودت انرژی مثبت بده.
به خودت برس، آرایش کن، لاک بزن، ورزش کن، خرید برو و صبحونهی مقوی بخور.
کلی کار انجام بده.
چند ماه دیگه دوباره بیا پیشم تا ببینم چه تغییری کردی، باشه؟
ا/ت: واقعاً حرفهاتون عالی بود.
اومدم خونه حموم رفتم خوابیدم ---
شرط
۵ لایک
۵ بازنشر
- ۶۲.۹k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط